او یک زن چیستا یثربی

داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی، بخش اول

Agagiya Telegram Channel

بنا به درخواست خوانندگان محترم مجله اقاقیا و داستان او یک زن، این داستان به دو بخش تقسیم می شود و خوانندگان عزیز می توانند بخش دوم این داستان را در بخش جدید مطالعه کنند.

برای خواندن بخش دوم داستان از قسمت ۶۰ الی آخر کلیک نمایید

قسمت اول:

هجده سالم که بود، عاشق رییسم شدم… خیلی ساده اعتراف میکنم… چون خیلی زیاد عاشقش شدم… روز مصاحبه؛ چند نفر رو گلچین کرد که خودش ازشون مصاحبه بگیره… همه شون زیبا به نظر می رسیدن. کلی به خودشون رسیده بودن. من ساده بودم، با همون مانتوی کتون و شلوار جین همیشگیم… نمیدونم چرا منم ؛ بین اونا انتخاب کرد!… نوبت من که رسید؛ کمی استرس داشتم. بچه نبودم. مصاحبه های شغلی زیادی داده بودم و چون پارتی نداشتم؛ رد شده بودم… سرش روی کاغذ بود. موهایش خرمایی. بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: مجرد یا متاهل؟ گزینه ی سومی نبود؟ نفس عمیقی کشیدم و با قاطعیت گفتم: «مطلقه»! سرش را از روی کاغذ بلند کرد: گفت: خیلی جوانید! تازه متوجه شدم چشمانش بین سبز و خاکستریست و چقدر آشناست! جوان بود. شاید هفت هشت سالی بزرگتر از من! گفتم: جوان؟ ممکنه! در فرم نوشت: مطلقه!
بچه نبودم. شانزده سالگی؛ از راه دور؛ مرا به عقد یکی از اقوام پولدار پدری دراورده بودند و بعد؛ سوتم کرده بودند استرالیا پیش او… وقتی فهمیدند بیمار است و به حد مرگ؛ زنش را کتک میزند و کارهای دیگری هم می کند؛ به کمک وکیل استرالیایی؛ طلاقم را از او گرفتند و برم گرداندند ایران! یک خانواده ی پنج نفره بودیم. پدر، مادر، برادر بزرگتر؛ خواهر کوچکتر و من که وسطی بودم.
قوم و خویش مقیم استرالیای ما؛ از عکسم خوشش آمده بود و مرا بدون دیپلم، ندیده؛ خواستگاری کرد! توی عکسها جنتلمن، پولدار و خوش تیپ بود. پدر می گفت: دیگر بهتر از او پیدا نمیکنی! یکسال بعد که برگشتم، در فرصت کوتاهی صبح تا شب؛ درس خواندم و دیپلمم را گرفتم. پدرم همیشه می گفت: اراده ی نلی را کسی ندارد… خدا نکند تصمیمی بگیرد… دیپلم تجربی ام را گرفتم. حالا در اتاق این آقا نشسته بودم؛ و دلم از استرسی ناگهان و بیهوده؛ چنان دردی گرفته بود که تمام وسایل کیفم را روی صندلی کنارم خالی کردم که یک قرص پیدا کنم! مرد با تعجب به من خیره شد. «دنبال چیزی می گردید؟» گفتم: ببخشید قرص دارید؟ گفت: چه قرصی؟! هر چی برای دل درد… کدیین خوبه! زنگ زد. منشی اش با موهای شرابی و قد بلند وارد شد. رنگ شرابی؛ انتهای موهای بلندش را سوزانده بود… حتی من خنگ متوجه شدم! گفت: یه کدیین؛ برای خانم بیار! بعد رو به من کرد و گفت: چیز دیگه ای احتیاج ندارید؟ مطمینید؟ گفتم مثلا چی؟ کمی سرخ شد. گفتم: همون کدیین کافیه جناب!… ببخشید به جای آب؛ اگه دلستر باشه بهتره. لیمویی لطفا! منشی موشرابی؛ با چنان نفرتی نگاهم کرد؛ که گفتم الان مرا از پنجره بیرون می ندازد… اما نینداخت!… فقط رفت. تازه فهمیدم مرد را کجا دیده ام. چقدر خنگم! ببخشید شما بازیگرید؛ درسته؟!…

قسمت دوم:

ببخشید شما بازیگرید درسته؟ گفت: یعنی نمیدونستین کجا میاین؟ گفتم: نه والله! از بس اگهی روزنامه خوندم؛ خودمم روزنامه شدم!… گمانم نوشته بودید برای کارهای تایپی و ویرایشی… گفت: بله. فیلمنامه و طرح؛ زیاد میاد اینجا… گفتم: چه خوب! من همیشه انشام بیست بود. فیلم دوست دارم… زبانمم بد نیست… گفت: خوبه… اما رقیب زیاد دارید. گفتم: من جوونم… فقط هجده سالمه. انرژیمم زیاده. منو نترسونین! به کار احتیاج دارم. واقعا!
گفت: همه این دخترایی که اومدن به کار احتیاج دارن… واقعا! گفتم: ولی من بهترم… گفت: برای همین به جای آب؛ دلستر خواستید؟ یا خواستید اون طفلی رو اذیت کنید؟ گفتم: راستش نمیتونم آب بخورم. بالامیارم. خندید! اولین بار بود که از لحظه ی ورودم خنده اش را می دیدم. گفتم: به خدا راست می گم. زنگ بزنید از خونواده م بپرسید. بعدم بیرون، رو میز ایشون، یه شیشه نصفه دلستر دیدم. با خودم گفتم: اگه اینجا دلستر هست؛ خب چرا من نخورم؟ خنده اش بیشترشد. می خندید جذابتر می شد. سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.
گفت: خیلی بچه ای! گفتم: اولا بچه ایید! ثانیا من مطلقه ام… کجا بچه ام؟ چون آب بخورم بالا میارم؟ گفت: میشه انقدر اینو تکرار نکنید؛ صدا بیرون میره! گفتم: خب مگه حرف ناموسی میزنیم؟ حالا گیر ندید به این دلستر کوفتی! پولشو میدم بابا. مگه چنده؟ هی به روم میارین! خانم درازه؛ با یک سینی وارد شد؛ بدون اینکه در بزند… بابا در بزن! ادبت کجاست؟ پس درو برای چی ساختن؟ شاید مردم مشغول حرفهای خصوصی باشند! جوری سینی را روی میز کوبید؛ انگار می خواست بر سر من یا مرد بکوبد! یک بطری دلسترنصفه هم کنار جعبه ی قرص بود. خسیس.. نصفه ی خودش را آورده بود! رییسش گفت: میتونی بری نی نی! زن گنده اسمش نی نی بود؟ با اون قدش!… نی نی؛ بی حرف رفت. بوی عطر تند زنانه ای در اتاق ماند! از آن بوهای گرم و گرانقیمت. شاید مرد برایش خریده بود… مرد بی آنکه به من نگاه کند؛ گفت: بفرمایید! گفتم: ببخشید لیوان نیاورده! گفت: خب با بطری بخور! وقت ما رو نگیر خانم! گفتم: تو رو خدا ببخشید! من اینم بلد نیستم. یعنی از بچگی بلد نبودم از بطری چیزی بخورم! قسم می خورم. میریزه رو لباسم! قلمش را زمین گذاشت. فکر کردم الان بیرونم می کند. ولی واقعا بلد نبودم!….دست در کشوی میزش کرد، لیوان فانتزی عجیبی با عکس مرلین مونرو در آورد. گفت: این لیوان منه! بفرمایید. قرص را خوردم. تشکر کردم و بلند شدم. گفت: کجا؟ گفتم: رد شدم دیگه! میدونم…
گفت: ماساژبلدی؟ گفتم: بله؟ مگه تایپیست نمیخواستید؟ گفت: یهو، بدجوری گردنم گرفت!… از دست شما! اگه بلدی؛… نگم منشیم بیاد. چیو بلدم؟…

قسمت سوم:

گفتم: بله؟ مگه تایپیست نمی خواستید؟ گفت: یهو، بدجوری گردنم گرفت. از دست شما! اگه بلدی؛ نگم منشیم بیام. استاد این کاره!… وای! موشرابی اخمو رو تجسم کردم با دستای بزرگش… روی گردن لطیف این بدبخت! حتما به جای گردن؛ رخت می سابید! گفتم: بلدم؛ اما آخه؛ نمیشه که! گفت: چرا. اینم یه کاره دیگه! رییست ازت خواسته! گفتم: اولا هنوز رییسم نشدین. ثانیا رییس هر چی که بخواد؛ آدم که نمیگه چشم… گفت: اصلا فکر کن یه کمکه. آی! دستش را روی گردنش گذاشت. مثل اینکه واقعا درد می کشید. گفت: سر فیلم قبلی از اسب افتادم؛ بابام در اومد! لحظه ای نگاههایمان در هم گره خورد؛ چشمان زلالی داشت. حسودیم شد!، مثل دو مرداب سبز؛ آدم را آرام داخل می کشیدند.
گفتم: خدایا… اخه یه مرد؛ این چشما به چه دردش می خوره؟ میدادی به من. هزار تا در بسته روم وا میشد! اومنتظر بود. با خودم گفتم: بالاخره؛ «آره یا نه نلی؟» نه. بیشتر شبیه چشم مار بود. هیپنوتیزم می کرد! زود تصمیم بگیر دختر! تا مو قرمزه رو صدا نکرده!! ماساژمیدی؟! یک دفعه حس کردم نکند چون فکر کرده مطلقه ام؛ پر رو شده. اما جنس اینجور آدما به نظر نمی امد… اما پدرم راست می گفت: «به هیچکس اطمینان نکن!» از صندلی ام بلند شدم. یا باید از اتاق بیرون میرفتم یا به سمت گردن او… بوی عطر مردانه ی ناشناسی گیجم کرده بود. تصمیم دریک لحظه! و چه تصمیم دشواری! ماساژ گردن رییس آینده ام یا اخراج و باز بیکاری و وبال گردن پدر بدبختم بودن! اگر یکدفعه نی نی وارد میشد؛ چی؟ تصمیمم را گرفتم.
ببخشید آقا، شما ازهمه مراجعاتون می خواین؛ گردنتونو بمالن؟!
گفت: نه! از بچه پرروگیت خوشم اومد؛ با اون موهای فرفریت؛ که ریخته رو چشمات! دیگر نفهمیدم چه شد! شدم همان نلی دیوونه که پدرم می گفت! کیفم را بلند کردم و محکم پشت گردنش کوبیدم. صدای فریادش را که شنیدم. دیگر در راه پله بودم؛ نفس نفس می زدم. فکر کردم الان صدو ده؛ آتشنشانی؛ اورژانس؛ سپاه؛ و همه را خبر کرده؛ در خیابان جلوی ماشینی را گرفتم و داد زدم: دربست! راننده ایستاد…
تازه یادم آمد اسمش چیست لعنتی! همونی بود که عاشق یکی از فیلماش بودم. ناگهان دیدم کیفم!؟… کیفم نبود! حتما موقع فرار؛ آن را در اتاقش جاگذاشته بودم… تمام مدارکم داخل آن کیف بود؛ بدون آن بیچاره بودم. صدایی مرا به خود آورد. چیزی شده آبجی؟ نفس نفس میزنی؟ بدخواه مدخواه داری؛ لب تر کن. جسد تحویل بگیر! وای!… چه راننده ی وحشتناکی! الان دیدم!
خدایا بدون پول؛ تو ماشین این بد سبیل! مرسی آقا پیاده می شم! کیفمو جا گذاشتم. گفت: پول میخوام چیکار؟! بده حالا؛ دو کلوم اختلاط کنیم؟ خدایا نکنه گردنش شکسته باشه! چه غلطی کردم. خب می اومدم بیرون! مگه نگفت از اسب افتاده؟ راننده خندید؛ دندانهایش سیاه بود! خدایا!…

قسمت چهارم:

فقط زیر لب بسم الله می گفتم و صلوات میخواندم. نمیدانم چرا همه دعاهایی که از کودکی بلد بودم؛ از یادم رفته بود. دوباره فریاد زدم: ترمز کن! میگم میخوام پیاده شم! باز خندید. ناخنهایش را لای دندانهای کثیفش کرد وگفت: پیاده هم میشیم. میریم یه سیرابی شیردون میزنیم تو رگ…چطوره؟ من یه جای دبش سراغ دارم. وسط جنگل. بش میگن بیشه سرا… بوی سیرابیش؛ جون! در هوا بو کشید. معرکه ست دختر جون! فقط خودتو لوس نکنی بگی نمیخورما… چون اینجارو به هر کسی نشون نمیدم!
خدایا من چه کرده بودم؟ کفاره ی چه گناهی را پس می دادم که گیر این غول بیابانی افتاده بودم. هر کاری کردم منو ببخش؛ دست خودم نبود؛ عصبانی شدم. مرد، نگه داشت. گفت:پیاده شو آبجی رسیدیم! بیشه کجا بود؟ یک دشت بزرگ بودکه میان آن؛ گندمزارهای بلند، همه جا را پوشانده بودند. یاد دوستم افتادم. عاشق مردی شده بود که می گفت موهایش به رنگ گندمزار است. اما من آن لحظه از تمام گندمزارها می ترسیدم. اینجا صدای آدم؛ به جایی نمیرسید! گفت: د بیا دیگه! گفتم: من رستورانی نمیبینم! از آن خنده های زشتش کرد و گفت: بیا! اون وسطه. نترس! حاجیت باهاته…
لعنت به اون که باهام بود. کاش تنها بودم… هنوز ایستاده بودم که مرا هل داد! برو جلو دیگه…پیزوری! صبحونه نخوردی؟
گفتم: آقا؛ من باید برم خونه. تو رو خدا… پدر مادرم منتظرمن… دست از سر من بردار. خنده ی عصبی کرد و با دستهای روغنی سیاهش؛ دو باره مرا به جلو هل داد. تا چشم کار میکرد کسی نبود. نه خانه ای؛ نه آدمی؛ نه حتی جانوری…، فقط من بودم و این وحشی بربر…! این بازمانده ی دوران مغول…!
می گویند سر عطار را؛ مغولها در بیابان زدند، بی آنکه بدانند چه کسی را کشته اند! خب مرا هم خلاص کند دیگر. از جانم چه میخواهد؟ سرم را بزند. خدایا؛من تنها کسم تویی. به دادم برس!
با فشار محکم دستش روی زمین پرت شدم وسط گندمزارها! گفت: چیه ترسیدی؟ گفتم: تو دین نداری؟ پیغمبر نداری؟ از خدا نمیترسی؟ بذار من برم! گفت دارم؛ خوبشم دارم. پیغمبر من میگه اگه یه زنی خودشو مجانی به شما هدیه داد قبول کنید! گفتم: من کی چنین غلطی کردم؟ من خانواده دارم. گفت: پس واسه چی مثل جن؛ پریدی جلو ماشین من، گفتی:نگه دار! این یعنی هدیه دیگه! راهی نبود.
داشت نزدیک و نزدیکتر می شد پیراهنش را در اورده بود. چندش آور بود. به خدا گفتم: باشه. هر چی تو بخوای! خالق من، تویی! میبینی چه بلایی میخواد سرم بیاد؟… نامردیه. پس نذار زنده بمونم!… سنگی را از کنارم برداشتم؛ به سمتش پرتاب کردم. بیشتر خوشش آمد. دندانهای زغالی اش را بیرون ریخت. گفت: د…؟ پس بازی میخوای آره؟ شانه ی لباسم را گرفت و پاره کرد… جیغ کشیدم!

نلی چیزی نگو... من همه را خواهم نوشت. مرز زن بودن کجاست؟

نلی چیزی نگو… من همه را خواهم نوشت. مرز زن بودن کجاست؟

قسمت پنجم:

جیغ کشیدم و سعی کردم ناخنهایم را داخل چشمانش کنم، زورم نمی رسید. خیلی قوی تر از من بود. داد زدم: لعنت به مادر و خواهرت. دستش را گاز گرفتم. جری تر شد. محکم در گوشم خواباند. جیغ زدم؛ گلویم را گرفته بود؛
صدای تیری آمد.
مرد جوانی با اسلحه بالای سر ما ایستاده بود!
داد زد: چه غلط می کنی مردتیکه! ولش کن! هیولا برای یک لحظه خودش را باخت. لباسش را پوشید. گفت: مهمون داشتیم!؟ نمیدونستیم. می گفتید گاوی گوسفندی چیزی سر ببریم. حضرت عالی کی باشن؟ مرد جوان بود. شاید به زور بیست و چهار پنج ساله. گفت: گمشو کنار! خانم شما سرو وضعتو مرتب کن! دستنبندی از جیبش در آورد. راننده تا فهمید می خواهد او را آنجا ببندد، دست به سمت جیبش برد. من داد زدم: چاقو! مرد جوان شلیکی به قوزک پای مرد کرد. چاقو از دست مرد افتاد. جوان دست او را به پرچینی زنجیر کرد و از بیسیمش تقاضای اورژانس و کمک کرد…
راننده مثل خرس زخمی ناله می کرد؛
جوان گفت:حمل سلاح. حمله به دختر مردم و اقدام به کشتن من… خانم شما خوبی؟ گریه می کردم… سر شانه ی مانتویم پاره شده بود؛ آن را با دست نگه داشته بودم. آهسته به جوان گفتم: نمی تونم نفس بکشم. قرص لازم دارم. جوان گفت: چه قرصی؟ ما یه جعبه کمکهای اولیه داریم… گفتم: قوی… هر چی قوی تر! گفت: معتاد که نیستید؟ گفتم: نه. فقط قرص؛ زیر نظر دکتر! زاناکس؛ یا هر آرامبخشی وگرنه حالم بد میشه. گفت: اونا رو ندارم. اما الان اورژانس میاد!… مجهزه؛ وسط دشت؛ خدایا؛ خانم جوون و متینی مثل شما؟ گفتم: یه غلطی کردم؛ جای تاکسی؛ سوار ماشینش شدم؛ پیاده م نمیکرد. جوان چشمان مشکی اش را به پارگی مچ دستم دوخت گفت: رو خاک نذارین؛ کزاز می گیرین! و یک دستمال از جیبش در آورد و به دستم بست. گفت: اسم من سهرابه؛ خوب می شید! خدا رو شکر چیزی نشده.
می لرزیدم. گفتم: نلی صالحی… گفت: اورژانس اومد! باید به خانواده تون زنگ بزنیم. سرپرستتون باید بیاد بیمارستان. برای شکایت و پذیرش بیمارستان… گفتم اقا سهراب نه! تو رو خدا… نباید بفهمن! پدرم مریضه. مادرمم حالش بد میشه. گفت: بالاخره سرپرستتون که باید باشه. برای دادسرا. گفتم: من خودم تک سرپرستم… سرپرست خودم. مطلقه ام. بگید چیکار کنم؛ میکنم.
تقصیر خودم بود. اون طفلیا اذیت نشن. سهراب گفت: درد دارین؟ گفتم: زاناکس. خواهش می کنم. آلپرازولام. هر آرامبخشی که دارین! دستور دکترمه!…

قسمت ششم:

جوان، پیش مسئول ماشین اورژانس رفت که داشتند به زخم راننده می رسیدند. یکی از آنها یک دانه زاناکس نیم برای من آورد. گفتم: این کمه!… اصلا درد شکم و تشنج منو ار بین نمیبره… حالم بده… خواهش می کنم! چند تا بیشتر…
مامور اورژانس گفت: بیشتر خطرناکه!… اول دکترمون باید ببینتتون… هر چی اون دستور بده. داد زدم: دکتر من گفته تا چهار تا!… همه شان به من نگاه کردند. فهمیدند حالم خوب نیست!
مسول اورژانس گفت: خونسردیتونو حفظ کنید خانم!… اگه بیشتر لازم باشه؛ بهتون میدیم… زاناکس را بی آب بلعیدم… تلخی آن مثل زهر مار؛ روی زبانم مانده بود…
گفتم: این آقا سهراب کیه… گفت: از محیط بانای خوب منطقه ست… گفتم: برای شکار غیر قانونی؟ گفت: هر کارغیر قانونی!… اینجا پر دزد گندم وشکارچی و موادیه… خیلی شانس آوردید دیدتون… تو شیفتش؛ مثل عقاب همه جا رو میپاد… از دور نگاهش کردم… نگاهش را از من گرفت. حس کردم نگران من است… دیگر کیفم را در دفتر فیلم از یاد برده بودم… دیگر چیزی به یاد نمی آوردم. مثل وقتی شوهرم در استرالیا لگد به دنده هایم می کوبید… خوابم می آمد… صداها کم و کمتر شدند… شاید خوابیده بودم…

قسمت هفتم:

چشمهایم نیمه باز شد؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل… نفهمیدم کجا هستم. پدر و مادرم؛ کنارم نشسته بودند. مادرم دستش روی دستم بود. چشمانم نیمه باز بود. ولی صداها را می شنیدم. از دور زنی به دیگری می گفت: بهش تجاوزم کردن؟ و اون یکی جواب داد: فکر نکنم. زخمی که بود؛ ولی محیط بانه؛ به موقع رسیده…
ناگهان ناخنها ودندانهای کثیف آن مرد غول پیکر یادم آمد؛ و فهمیدم در بیمارستانم. مادرم دستم را بوسید و گفت: خوبی گلم؟ گفتم: بهم قرص نمیدن؟ گفت: چرا دادن. یه عالمه آرام بخش تو سرمت ریختن… چقدر گفتیم با آگهی روزنامه نرو دنبال کار… اگه آشنا نداشته باشی؛ همین میشه دیگه! خیلیا بی دین و ایمونن؛ قصدشون سوء استفاده ست! گفتم: نه! من نباید سوار اون ماشین می شدم.
چه ربطی به کار داره؟ اگه از راه آگهی؛ دنبال کار نرم، پس چطوری کار پیدا کنم؟ ما که کسی رو نداریم سفارشمونو کنه! تا کی وبال گردن تو و پدر باشم؟… تقصیر خودم بود. تو یه لحظه عصبانیت؛ باز عصبی شدم… به یه آدمی؛ بیخودی حمله کردم. جمله پدر جون یادم اومد که به هیچکی اعتماد نکن! بعدم از ترس؛ کیفو انداختم همونجا؛ و فرار کردم. سوار اولین ماشینی که دیدم شدم… تقصیر خودم بود؛ دیگه بچه نیستم! اگه اون آقا سهراب به موقع نرسیده بود…
پدرم گفت: محیط بانه رو میگی؟ هرچی خواستم بش شیرینی بدم؛ قبول نکرد! گفت: وظیفه شو انجام داده… به زور لبخند زدم…. وظیفه؟ مگه کسی امروز میدونه وظیفه ش چیه؟
پدر گفت: میگه: فکر کنن دخترتون یه بچه آهو بود؛ اون مردکم؛ شکارچی!… من باید نجاتش می دادم؛ الانم از صبح تا حالا بیرون نشسته؛ نه چیزی خورده؛ نه جایی رفته. نگرانته! میگه چرا انقدر قرص دوز بالا می خوری؟ پرسیدم: شما که حرفی نزدید؟ مادرم گفت: ما چی بگیم دخترم؟ خودمونم نمیدونیم که!
در باز شد. پرستاری آمد. سلام داد. خوش اخلاق بود؛ نبض و فشارم را گرفت و سرم را تنظیم کرد. گفت: هیچیت نیست. شوکه شده بودی. فشارتم افتاده بود… همین! تا فردا صبح میری خونه. پدر گفت: پس من میرم خبر خوبو به این آقا سهراب بدم. گناه داره بنده خدا ! نه ناهار خورده؛ نه شام. مادرم گفت: براش یه چیزی بگیر؛ شاید خجالت میکشه طفلی! دوپرس بگیر باهم بخورین!… تو هم گشنه ای. پدرگفت: والله این همه ش میگه گشنه م نیست. میگه تو ماموریت چیزی نمیخوره! خجالتیه! پدرم رفت. مادر؛ سرش را روی سینه ام گذاشت؛ قطرات اشکش را حس کردم. گفت: به خاطر ما؛ داری خودتو به آب و آتیش میزنی که کار پیدا کنی، آره؟ اونوقت خواهر و برادرت؛ عین خیالشون نیست!… راحت سر خرجی بیشتر؛ سر، بابات داد میزنن! دختر بیچاره ی من… خدایا چرا دختر من؟…

قسمت هشتم:

دخترعزیز من؛ چرا تو؟ خدایا شکرت! این محیط بانه بنده خدا؛ پرپر زد تا نشونی پدرتو پیدا کرد؛ به هزار جا زنگ زده… از رو کارت کتابخونه ای که تو جیبت بوده… محیط بانه به پدرت گفته: دخترتون؛ کم سنه؛ مواظبش باشید. گفتم: حالا خودش مگه چند سالشه؟ بالاخره باید کار کنم. درسم بخونم؛ باز باید کار کنم. بیخود احساس گناه نکن مامان! تقصیر شما نیست!
ضربه ای به در خورد. پدر گفت: آقا سهراب فهمیده به هوش اومدی؛ خیالش راحت شد؛ می خواست یه احوالپرسی کنه و بره. طفلکی دو شبه نخوابیده؛ مادرم کمک کرد شالم را روی سرم بیندازم؛ تا آمد وارد شود؛ صداهایی در بخش پیچید. «…نه آقا!… شما ساعت غیر ملاقات؛ نمیتونی بیای تو! مجبورم به حراست زنگ بزنم!!» و صدایی که خوب میشناختم: «هر کاری دلت میخواد بکن؛ از دم در دارن فحش میدن تا بالا… میگم کیف و کارتای عابرش؛ پیش من جا مونده؛ بیمارستان کارت ملیشو نمیخواد؟ میدونید از صبح چقدر گشتم تا پیداش کردم !» مردی گفت: آقا جون؛ زبون آدمیزاد سرت نمیشه، میگم کیفو بده ما؛ بش میدیم! صدای آشنا گفت: اصلا فکر کنین اومدم عیادت؛ بابا مثلا وضع اورژانسیه! یه کم کوتاه بیاین! پرستار زنی گفت: باشه بحث نکن حمید خان. حراستم نمیتونه کاری کنه. هیچ میدونی اون کیه؟ آن مرد گفت: کی؟ یه بچه پولدار پررو!… از ماشینش دم درمعلومه! با اون نوع وارد شدنش! زن گفت: ساکت! می شنوه! حمید گفت: به جهنم! بشنوه! مگه رییس جمهوره؟… صدای آشنا گفت: شنیدم حاج آقا؛ چون الان کاردارم؛ جوابتو نمیدم؛ باشه برا بعد… آن آقا حمید گفت: مثلا بعدا میخوای چه غلطی کنی؟ صدای پرستار زن می آمد: ساکت آقا حمید! این اقای شهرام نیکانه!… بازیگر معروف! لطف کرده پاشو گذاشته بیمارستان ما؛
شهرام نیکان؛ اسمش همین بود!… در راهرو داد میزد. پس این اتاق هفتصد و هفت لعنتی کجاست؟ پدر و مادرم ترسیده بودند. آهسته گفتم: یه بازیگره؛ چیزی نیست؛ شرکت مال اون بود. کیفم پیششه؛ میشناسمش؛… در باز شد. انگار هیچکس در دنیا؛ نمیتوانست جلوی شهرام نیکان را بگیرد! واردشد؛ سلام داد. با کیف من در دستش… و نمیدانست چه کند یا چه بگوید! گفت: خیلی متاسفم؛ دیر فهمیدم…. تا کیفو پیدا کردم؛ فرستادم دنبالتون؛ اما رفته بودین؛ از صبح گشتیم؛ تا به کمک پلیس؛ سر از اینجا در اوردیم! من واقعا… بند کیفم را دور مچش چرخاند. قدمی جلو آمد. پدر گفت: برم ببینم آقا سهراب کو؟ میخواست خداحافظی کنه بنده خدا! شهرام نیکان؛ صورش پر از بغض بود. فکر کردم نکند دارد بازی میکند! اما واقعا زد زیر گریه؛ مادرم به او دستمال داد. اشکش بند نمی آمد؛ همه معذب شده بودیم… پدر گفت: آقا سهراب نیست! گفتن دو دقیقه پیش خداحافظی کرد؛ رفت… گفته: دیروقته؛ مزاحم نمیشه!

چشمهایم نیمه باز شد؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل...

چشمهایم نیمه باز شد؛ اول فقط سپیدی بود و بوی الکل…

قسمت نهم:

بعضی وقتها آدم حس می کند که چه اتفاقی دارد می افتد؛ و بعضی وقتها هرگز!… همه چیز مثل یک کلاف سردرگم است. سرنخ را پیدا نمیکنی! اوضاع من؛ روزهای بعد از واقعه، چنین بود. پدر و مادرم خیلی زود؛ به زندگی روزمره ی خود باز گشتند؛ و برادر و خواهرم هم؛ مثل همیشه؛ در عالم خود بودند. بودند و نبودند. دنیای دیگران برایشان وجود نداشت. من هنوز صبح ها همشهری می خریدم و دور آگهی های استخدام منشی، مترجم یا تایپیست را خط می کشیدم. اما بی فایده بود. ترس خروج از خانه پیدا کرده بودم. نمیتوانستم بیرون بروم. حتی همشهری صبح ها را پدرم برایم می خرید؛ تا کفش می پوشیدم و پایم را داخل راه پله می گذاشتم؛ چنان طپش قلب و دل دردی می گرفتم که باید به اتاقم برمی گشتم. موبایلم سایلنت بود؛ سیم تلفن را کشیده بودم. فقط دوستی داشتم که می توانست جای مادرم باشد. شاید بیست و دو سالی از من بزرگتر بود. معلم زبان آلمانی ام بود. فقط به او می توانستم اطمینان کنم؛ نویسنده بود؛ خودش می گفت آنقدر با من صمیمی است که فکر می کند فقط هفت هشت سال از من بزرگتراست؛ و واقعا هم همین حس را داشت. او هم جدا شده بود و با دخترش زندگی می کرد. مدتها بعد بود که فهمیدم واقعا کیست و تاتر و سینما هم کار می کند. خودش چیزی نمی گفت. حس کردم می توانم به او اعتماد کنم. رنج عمیقی را در عمق چشمهایش حس می کردم.
بالاخره دل به دریازدم و خلاصه ماجرا را به او گفتم. ساکت گوش داد؛ پرسید: شهرام نیکان؛ فقط برای پس دادن کیف آمده بود؟ گفتم: گمونم؛ البته؛ لطف کرد؛ مخارج تکمیلی بیمارستانو داد. چطور؟
گفت: میشناسمش!… برای پس دادن کیف؛ معمولا یکی از آدمهایش را میفرسته؛ به خصوص اگر چنین اتفاقی هم؛ افتاده باشه و پای پلیس هم وسط!… امکان نداره خودش بیاد! او هم از جمع فراریه… بد جور! یک مدل دیگه ی ما! گفتم: شاید عذاب وجدان داشته! درسته من قرصمو نخورده بودم؛ یه کم هم پر حرفی کردم؛ رفتارم خیلی نرمال نبود؛ ولی آخه آدم به یه غریبه که برای شغل تایپست اومده؛ میگه: بیا گردنمو بمال؟! گفت: چند روز گذشته؟ گفتم: شش! گفت: و هیچ خبری!… درسته؟ گفتم: بله؛ نه نیکان؛ و نه اون آقا سهراب. فقط آقاسهراب؛ هر روز؛ زنگ میزنه؛ حالمو از پدرم میپرسه. گفت: روز هفتم؛ نیکان زنگ میزنه. گفتم: علم غیب داری؟ گفت: نه. این جماعتو می شناسم. فردا زنگ میزنه و بت پیشنهاد کار میده! شش روز صبر کرده؛ تو زنگ بزنی. به هر بهانه ای!… آدم مغروریه! خیلی… تو نزدی! روز هفتم؛ روز اونه! حالا ببین! و روز هفتم رسید و گوشی زنگ خورد. شهرام نیکان بود. با همان سلام؛ شناختمش… اما خودش را با نام فامیل معرفی کرد؛ احوالپرسی سرد و معمولی؛ و آخرش: وقت دارید امروز یه ربع بیاین دفتر ما؟!

قسمت دهم:

تا آمدم چیزی بگویم؛ گفت: ساعتشو بگید؛ ماشین می فرستم دنبالتون. هفت؛ دفتر آنها! دوستم راست میگفت. «هفت» عدد او بود! این بار شیکترین مانتویی را که داشتم پوشیدم؛ عمه ام برایم از فرانسه آورده بود. از همان مارکدارها! بهترین عطری که داشتم زدم؛ از همان گرانها! کمی هم آرایش کردم و جلوی موهای فرفری ام را صاف کردم؛ نمیدانستم چرا این کارها را میکنم!… شاید فقط برای تنوع! دفعه ی پیش نمیدانستم رییسم کیست! حالا میدانستم شهرام نیکان است! کسی که نصف زنان و دختران این مملکت؛ فقط دوست داشتند یک بار او را از دور ببینند؛ یا یک عکس؛ با او بیندازند!
ماشین سر ساعت هفت؛ دم در بود. راننده ای شیکپوش با ژیله ی مشکی و پیراهن سفید! و ماشین گرانقیمتی که اسمش را هم نمیدانستم! عقب نشستم و مثل یک پرنسس؛ به سمت دفتر نیکان برده شدم. نزدیک دفتر، دو باره دل درد کشنده! از نای تا معده می سوخت و روده هایم انگار سنگ شده بود! شکمم با درد؛ در هم میپیچید، انگار جادوگران قبایل آفریقایی؛ وردی غریب می خواندند و روی طبلها می کوبیدند و روده های دردناک من در حال انفجار بود!… عرق سرد کرده بودم… و باز تشنج! لعنت به این مریضی! لعنت به این قرص! سه عدد زاناکس را از کیفم درآوردم؛ و با ته نوشابه ای که در کیفم بود؛ بلعیدم!… این بار فکر همه چیز را کرده بودم؛ در خانه؛ یک قرص خورده بودم. اما حدس میزدم؛ نزدیک دفترش دوباره دل درد بگیرم و تنفسم دچار مشکل شود. برای همین؛ اینبار مجهز آمده بودم!
یاد حرف دکتر استرالیایی افتادم؛ وقتی اولین بار زاناکس را برایم مینوشت؛ روزی یک میلیگرم خانم! نه بیشتر؛ قول؟ و الان از اول صبح تا حالا پنج میل؛ خورده بودم. پنج عدد زاناکس یک! راننده در را برایم باز کرد. نی نی موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و با دو دوستش نشسته بودند و فال قهوه می گرفتند. دامنش کوتاه بود. فکر کردم حتما این نی نی باید فامیلش باشد؛ وگرنه چرا بی حجاب می گردد! سلام سردی دادم؛ هیچکدام از آن زنان؛ نگاهم نکردند! بهتر! نی نی؛ حواسش از زیر چشم؛ به مانتو و ظاهر من بود؛ گفت: منتطرتونن! به در زدم. با صدای بم خوبی گفت: بفرمایید!… تا آمدم وارد شوم؛ صدای نی نی را شنیدم؛ با خنده به دوستانش گفت: بچه ها؛ حالا تا یه مدت «نلی مالیسم داریم!»… و هر سه از خنده ترکیدند!…
بخصوص یکیشان که خیلی چاق بود؛ شیرینی در گلویش گرفت و داشت خفه میشد! بقیه میخندیدند؛ و پشت او میزدند. مرا می گفتند؟! بی ادبها!… نلی مالیسم چیه؟! به چه حق؛ زنیکه پیزوری؛ با اون موهای مشکی و قرمز دو رنگه ی سوخته ش؛ برای اسم من پسوند گذاشته بود؟ اصلا اسم خودش چیه؛ اگه راست میگه؟ نی نی که اسم آدم حسابی نشد! کوبیسم و رمانتیسم و مینی مالیسم و هزار تا کوفت دیگه شنیده بودیم؛ اما «نلی مالیسم» نداشتیم! واسه چی اسممو دزدیدی؟! بی شخصیت میخندید! خوبه من بگم: نی نی موهات سوخته!… برو کچل کن از اول در بیاد! رنگ سرخ به موی مشکیت نساخته! کچل!… می خواستم خفتشان کنم. همه شان را تا دم مرگ؛ کتک بزنم!… دستی آستینم را کشید داخل! نیکان بود. سلام! بانو… هر دو به در تکیه داده بودیم. آستینم را رها کرد. من از خشم؛ نفس نفس میزدم… گفت: بیا بشین خانمی… انگار هزار سال مرا می شناسد!… مهربان… و… نمیدانم… قلبم میطپید… تا حالا هرگز؛ این تپش را تجربه نکرده بودم!

قسمت یازدهم:

گفت: سلام… گفتم: سلام. از خشم؛ نفس نفس میزدم. گفت: بشین خانمی… و آرامش داشت… قلبم میطپید… هرگز آن طور طپش قلب را تجربه نکرده بودم؛ نشست. گفتم: این دختره؛ منو میگه؟… روی من اسم زشت گذاشته؟! مگه من چیکارش کردم؟! گفت: ولشون کن! منشیای بیکار اینجان؛ هیچ کاری ام بلد نیستن؛ جز مسخره کردن و حرف مفت زدن… چون فامیلیم؛ نمیتونم فعلا بیرونشون کنم!… هنوز نفس نفس میزدم. اگر نیکان جلویم را نگرفته بود؛ دوست داشتم همه شان را به حد مرگ بزنم.
نیکان؛ عطر خوشبویی زده بود. گفت: نه! خدا رو شکر ؛ بتون ساخته این ایام…! چقدر فرق کردید از دفعه پیش تا حالا! نشستم. سعی کردم جلوی نفسهایم را بگیرم. درد شکم باز شروع شد… با خودم گفتم: نه! بمیرم دیگر جلوی او قرص نمیخورم؛ وگرنه فکر میکنه موادی؛ چیزی هستم! گفتم: راستی گفتین با من امری دارید؟ گفت: بله؛ تو رزومه تون دیدم چند تا مقاله ی خوب سینمایی ترجمه کردید. میخواستم باهم کار کنیم. اگه راضی باشید؟ گفتم: منشی اینجا بشم؟ کنار نی نی؟ گفت: من یه طرح خوب دارم؛ دو تام نویسنده؛ شمام خوش فکری!…. حس کردم ایده های زیادی داری. یه تیم میشیم. اول فیلمنامه؛ بعدم فیلمو میسازیم.
گفتم: ببخشید حقوقش چقدره؟ کاغذ قراداد سفید را مقابلم گذاشت. گفت: هر چقدر خودت می خوای بنویس. بستگی به وقتی داره که می ذاری. گفتم؛ من کلا کارم خوبه. نرخم بالاست! باز زد زیر خنده. سعی می کرد خنده اش را کسی نشنود. گفتم: شما چرا هی میخندی؟ تو فیلماتون خیلی بد اخلاقی!… گفت: تو یه جور عجیبی حرف میزنی. انگار اینجا بزرگ نشدی؛ آدم فکر میکنه داره با یه بچه حرف میزنه! بتون برنخوره؛ من که خوشم میاد؛ گفتم: پس رقم با من؛ آره؟ جای رقم دستمزد را خالی گذاشتم. فقط سنم را نوشتم. اردیبهشت هفتاد… گفتم: مثل چک سفید شد! چند جلسه که اومدم؛ اگه خوشم اومد؛ رقم مو میگم وگرنه میرم.
گفت: راستی یه امانتی داشتم؛ پاکتی از کشویش در آورد. گفت: یه هدیه ی ناقابله برای اون محیط بانه؛ میدونم چه شغل سختی دارن اینا. میخواستم خودم بدم. اما نمیشناختمش؛ درستم نبود. اگه اینو پدرتون لطف کنن؛ به عنوان هدیه؛ بهش بدن؛ گفتم: آقا سهراب قبول نمیکنه؛ از طرف پدرمم قبول نکرد. گفت: شما بدین پدرتون؛ شایدم قبول کرد. به من خیره شده بود؛ یک لحظه خجالت کشیدم.
گفتم: دیگه باید برم! گفت: اولین جلسه؛ فردا باشه؟ گفتم: نه، من یه دوستی دارم؛ در واقع معلممه. من متناشو تایپ می کنم؛ اونم آلمانی یادم میده. میخوام اول یه مشورتی باش کنم…

گفت: نویسنده ست؟ گفتم: بله. میشناسید. «چیستا یثربی»! نشست! انگار دوش آب سرد؛ رویش گرفته بودند.

گفت: ببین! فیلمنامه فعلا منتفیه… ولی میخوام بیای دفترخصوصیم. فردا! یه چیزی میخوام بت بگم… مهمه؛ خیلی… اما به چیستا فعلا چیزی نگو. باشه؟ یه رازه! راز بین من و تو! نمیدانم عطر کداممان گیجم کرد که گفتم: باشه!

قسمت دوازدهم:

فقط به چیستا نگو! نمیدانم عطر کداممان بود که گفتم: باشه!
آن شب؛ مثل انتظار برزخ؛ بر من گذشت. چشم می بستم؛ چشمهایش را می دیدم؛ چشم باز میکردم؛ چشمهایش را می دیدم؛ روی تخت می نشستم؛ صدایش را میشنیدم… «این فقط یه رازه؛ یه راز بین من و تو !»… چه خوب است آدم با کسی راز مشترک پنهانی داشته باشد! هرگز این حس را تجربه نکرده بودم؛ و حالا؛ قرار بود این اتفاق بیفتد! نسبت به معلم آلمانی ام؛ احساس گناه می کردم؛ ولی ته دلم میگفتم: او هم؛ همه ی رازهای زندگیش را که به من نگفته! اصلا قرار نیست که همه ی رازهایمان را به هم بگوییم؛ آدمها باید کمی «یواشکی» برای خود؛ داشته باشند… این هم «یواشکی» کوچک من؛ که روز بعد فهمیدم؛ چندان هم کوچک نبود!
در دفتر خصوصی اش؛ چند کوچه بالاتر از قبلی نشسته بودیم؛ رنگش کمی پریده بود. بوی عود با بوی یاسهای بهاری در آمیخته بود؛ پنجره نیمه باز بود؛ نسیم خنکی بوی بهار را می آورد و شاخه سروی؛ مدام با گوشه ی پرده؛ بازیگوشی میکرد.
او؛ سراسر مشکی پوشیده بود. در چشمهایش؛ غمی بود که تا بحال ندیده بودم؛ دلم خواست بلند شوم و تمام گلدانهای کوچک کنار ایوانش را آب دهم؛ و شاخه های سرو پشت پنجره اش را؛ نوازش کنم؛ کاری کنم تا او آرامش پیدا کند؛ آنقدر که بتواند حرف بزند؛ من قرصم را خورده بودم و دردی نداشتم؛ قرص او چه بود؟! سایه ی سنگین خاطرات در نگاهش؛ مرا یاد غروبهای دلگیر سیدنی انداخت که از پنجره به چشم اندازی نگاه می کردم که مال من نبود!
ناگهان حرف زد: راستش من یه خواهر داشتم؛ تو سن و سال تو! شوخ و شیطون. یه کمم شبیه تو! گفتم؛ خب؛ خیلی خوبه! و چون سکوت کرد و نمیدانستم چه بگویم: ادامه دادم: خواهر شیطون داشتن؛ خیلی خوبه؛ گفت: دیگه نیست! حالا من سکوت کردم. اصلا دوست نداشتم مرده باشد؛ و مرا جای خواهر مرده اش بخواهد… یا بخواهد نزدیک من باشد تا یاد آن مرحوم بیفتد؛ گفت: رفت..گفتم: کجا؟ گفت: نمیدونم؛ کاش میدونستم؛ کاش هر سه تامون؛ من و مادر و پدرم میدونستیم… عاشق شد؛ خیلی بچه بود هنوز؛ شونزده؛ شایدم هفده… حامله شد. مرده وادارش کرد سقط کنه. یواشکی… ما هیچی نمیدونستیم. مرده خیلی بزرگتر بود. سکوت کرد… احساس کردم دارم تمام سروهای پشت پنجره را میجوم…. دهانم تلخ شده بود و دل درد داشت از عرق کف دستم شروع میشد؛
گفت: سقط کرد؛ بعدش یه مدت مریض شد؛ بستریش کردیم؛ یه آسایشگاه خوب؛ اما فرار کرد! هیچ ردی ازش پیدا نکردیم. الان هفت ساله؛ مرده رو چند بار پلیس گرفته و باز جویی کرده؛ هیچی نمیدونه؛ مرده؛ زن و بچه داره؛ با یه شغل مهم؛ ولی واقعا نمیدونه!… انگار راست میگه… خواهرم فرار کرده؛ اون چرا باید بدونه؟!…

قسمت سیزدهم:

پلیس؛ هیچوقت ردی پیدا نکرد!… انگار شبنم؛ هیچوقت وجود نداشت؛ انگار ما خیال می کردیم که هست… یا بوده!… گفتم: خب؟ گفت: میخوام فیلمشو بسازم. تکی! یه فیلم خاص؛… یه جور مستند؛ با دوربین روی دست! میخوام تو نقش شبنمو بازی کنی! هم حرفای دل ما رو بزنی؛ هم اونو؛ و شاید؛ اگه باشه؛ اگه هنوز زنده باشه؛ این فیلمو ببینه و برگرده… فیلم؛ برای خارجه؛ نه مجوز میخواد؛ نه کسی خبردار میشه، اسم فیلمم میذارم؛ «شبنم»! مثل شبنم که زود اومد و زود رفت. تو شبیهشی؛… به خصوص اخلاقت! من پول کارتو؛ بهت میدم که مجبور نشی جای دیگه ای کار کنی؛ ولی تو باید دربست در اختیار گروه باشی!
گفتم: یعنی چی؟ گفت: بیشتر فیلم؛ تو یه خونه ی جنگلی میگذره؛ جایی که شبنم؛ از اون حیوون؛ حامله شد… باید با ما باشی… در اختیار! نمیتونی وسطش جا بزنی؛ بگی نمیام! گفتم: چند نفرید؟ گفت: زیاد نیستیم. من؛ تو؛ فیلمبردار؛ شایدم؛ یکی دو تادیگه… فعلا نمیخوام هیچکی خبردارشه؛ تا فیلم تموم شه.
من دفتر خاطراتشو خوندم؛ اصل فیلمنامه همونه؛ شبنم نمیدونست کاوه زن و بچه داره؛ وگرنه هیچوقت باش نمیرفت. کاوه بش دروغ گفته بود؛ حتی عقدشون دروغ بود؛ همه چی؛ حتی مردی که جای پدرم بردن و گفتن قیم شبنمه… عاقد رو گول زدن؛ و بعد اون سقط!… همه رو تو دفترش نوشته! میدونی؛ مثل تو می خندید؛ موقع خنده؛ موهاش می ریخت رو چشماش؛ دیگه موهاتو صاف نکن! موی فر؛ بیشتر بهت میاد. شکل اون میشی! حس میکردم برگ سروها راه گلویم را بسته؛ سوزنی بود و تلخ… ؛ انگار تیغ گلویم را می خراشید؛ آب معدنی روی میز را؛ با سه قرص جیبم؛ بالا انداختم. گفت: تو که از آب؛ حالت به هم میخورد! گفتم: تلخی این قرصا رو یه جور باید برد پایین! حتی شده با یه زهر ماری دیگه! تا آمد بپرسد چه قرصی؟! گفتم: پس امید داری با این فیلم؛ پیداش کنی؟ گفت: پخش کننده زیاد میشناسم؛ همه ی دنیا آشنا دارم؛ اگه اسم خودش و من؛ روی فیلم باشه؛ شاید کنجکاو شه فیلم برادرشو ببینه؛ و اونوقت شاید… گفتم: برگرده؟ اگه میخواست برگرده؛ هفت سال وقت داشت!… راستی؛ چرا نباید به چیستا بگم؟ میتونه تو فیلمنامه کمکت کنه؛ داد زد: چیستا نه! گفتم: چیه؟! اسمش میاد؛ انگار اسم جن شنیدی؟ گفت: تو هنوز چیستا رو نمیشناسی! اگه بفهمه من و تو باهم کار میکنیم؛ قرارداد باطله! میفهمی؟ دارم بت اخطار میدم! اگه این نقشو بازی کنی؛ از نظر مالی؛ جبران میکنم. کاری میکنم راضی شی! شایدم کارت گرفت؛ معروف شدی!… لبخند زدم؛ باز بوی سیدنی و آب و ماهی به مشامم خورد. بوی پر مرغ ماهیخوار… گفتم: من هیچوقت نمیخواستم بازیگرشم؛ هیچوقت! حتی وقتی بهم میگفتن چهره ت خوبه! گفت؛ یکی دوماه؛ نقش خواهر منو بازی میکنی، بیرون؛ جلو مردم؛ تو دفتر؛ همه جا به من میگی داداش! اما من فقط کارگردانتم؛ تو هم تنها بازیگر فیلمی! بم اعتماد کن دختر خوب…!
کاش نکرده بودم. کاش با چیستا مشورت کرده بودم. کاش انقدر زود، عاشقش نشده بودم! ولی مگر میشد؟… با آن همه غمی که در نگاهش بود؟…

قسمت چهاردهم:

باران بهاری بود؛ روزی که اسباب های اندکم را در چمدان کهنه ی زمان دختری ام ریختم و به زور درش را بستم. باران بهاری بود؛ وقتی با حسی غریب، انگار برای آخرین بار به خانه مان نگاه کردم و باران روی گیسوان و کلاهم نشست… باران بهاری بود؛ انگار چیزی را در خانه ی پدری جا گذاشته بودم؛ چیزی که به این سادگی پیدا نمیشد؛ یا شاید وقتی پیدا میشد که دیگر دیر بود! به پدر فقط گفته بودم: منشی صحنه ام، شاید هم نقش کوچکی به من بدهند و نشانی گنگی را که برایم نوشته بودند به او دادم؛ گفتم: میگن اونجا آنتن نداره! وسط جنگله، اگه نتونستم پیام بدم، نگران نشو! بار اولم نیست که تنها جایی میرم… گفت: ولی اون بار خیلی تلخ تموم شد! گفتم: شاید خدا دلش سوخت خواست جبران کنه؛ آدم بدی به نظر نمیاد؛ اما قسم خوردم؛ فعلا راجع به فیلم، جایی حرف نزنیم. نگران من نباشید! نبودند؛ میدانستم! آنها آنقدر درگیر کارهای خود بودند که وقتی برای نگرانی نداشتند. مادرم؛ هنوز خواب بود. نشد خداحافظی کنیم. قرص خواب که میخورد؛ دلم نمی آمد؛ بیدارش کنم. معلم بود. دو سال دیگر بازنشسته میشد و همیشه خسته بود…
باران بهاری؛ کم کم تند شد؛ چکمه های جیرم؛ گلی شد… سر پیچ جاده ایستاده بودم که راننده اش دنبالم بیاید؛ با یک کلاه و شال قرمز، یاد شنل قرمزی افتادم؛ اما گرگ کداممان بود؟ شاید هیچکدام! فقط سرنوشت!… ماشین را از دور دیدم؛ چمدان سبزم را از زمین برداشتم. در ماشین باز شد و چمدان را از دستم گرفت؛ قلبم فرو ریخت؛ مثل آوار بهمن در کوه!… خودش آمده بود؛ تنها!… دوباره در لباسی سراسر سیاه! گفت: چرا اینجوری نگام میکنی؟! خب منم دارم میرم همونجا دیگه؛ گفتم با هم بریم! سوار شدم؛ در ماشین؛ بی آنکه نگاهم کند؛ گفت: لباس شنل قرمزی پوشیدی ترسیدی گرگ بخورتت یا نخورتت؟!… گفتم: نه! لباس آلیسو نداشتم؛ وگرنه آلیس در سرزمین عجایبو میپوشیدم! حالا یه راست میریم اونجا؟ گفت: یه راست میریم هرجا تو بگی! و لبخند زد؛ نمیدانم چرا حس میکردم؛ دارد از تمام جذابیتهایش استفاده میکند؛ ولی چرا؟ دور او، دختر کم نبود! فقط چون شکل خواهرش بودم؟ دختری که گمشده بود یا گمش کرده بودند؟ گفتم: موزیک داری؟ پلیر را روشن کرد؛ صدای خودش بود. گفتم: نشنیده بودم! گفت: هنوز خیلی چیزا رو نشنیدی و ندیدی! آدم میتونه تا اونور دنیا بره و بیاد؛ ولی انگار چشماشو بسته باشن. خودم یادت میدم. کم کم…
گفتم: دلم برای چیستا می سوزه، واسه اعتمادش! تمام متنای خصوصیشم؛ من تایپ میکنم. گفت: خصوصی؟ گفتم: آره؛ قصه هایی که نمیخواد اینجا چاپ شه، بش گفتم با دوستم میرم سفر! گفت: دروغ نگفتی که!… ازش خوشم نمیاد. گفتم: چرا؟ گفت: بهت نگفته! نه؟ گفتم، درباره ی تو؟ گفتی حرف نزنم! شهرام گفت خوب کردی!… شروع به سوت زدن ملودی آشنایی کرد؛ شنیده بودم، بارها و بارها… ولی هر چه فکر میکردم؛ یادم نمی آمد کجا آن را شنیده ام، انگار داشت خوابم میرفت؛ با سوت او! نه!… نمیخواستم بخوابم… حالا نه… آنجا نه…!

از دور دیدمش؛ کلبه ای قرمز بود...

از دور دیدمش؛ کلبه ای قرمز بود…

قسمت پانزدهم:

نفهمیدم کی خوابم رفت و چقدرخوابیدم؛ وقتی بیدار شدم سرم روی شیشه ی ماشین بود و هنوز صدای سوت در سرم تکرار میشد.
خدایا! چقدر آشنا بود! ولی هر چقدر فکر میکردم؛ یادم نمی آمد کجا آن را شنیده ام!
… سه قاچ از پرتقالی که میخورد؛ کف دستم گذاشت؛ گفت: بخور! مثل دستور رییس بود!
تهران را پشت سر گذاشتیم؛ خانواده ی مرا پشت سر گذاشتیم، چیستا، دوستم را پشت سر گذاشتیم؛ و حتی شاید نلی سابق را پشت سر گذاشتیم و من سخت دلم شور میزد؛ یک پتوی سفری روی تنم بود؛ ترمز محکمی کرد؛ نزدیک بود سرم به شیشه بخورد. گفت: میگم کمربندو باز نکن؛ لج میکنی؟ خواب بودی برات بستم؛ وگرنه الان تو شیشه بودی! لعنت به این شیب تند که همیشه یادم میره! «همیشه»؟ مگر چقدر به آنجا می آمد؟ فکر میکردم خاطرات تلخی را برایش زنده میکند… خب!… رسیدیم شنل قرمزی! نگاه کردم؛ خانه ای نمیدیدم؛ تا چشم کار میکرد؛ درخت بود و جنگل… صنوبر، کاج؛ فندق. گفتم: پس خونه کو؟! گفت: پله های سنگی رو؛ برو پایین! کنار رودخونه… گفتم: خونه ی کیه؟ گفتم: شبنم! به اسم اون کرد؛ حس غریبی به من میگفت؛ این خانه؛ اول و آخر همه چیز است. همه چیز زندگی من… مثل شبنم! وارد آن شوم؛ دیگر راه خروجی ندارم؛ جایی که یک زن؛ یک دختر شانزده ساله عاشق شده؛ با فریب یک مرد؛ ازدواج کرده؛ مادر شده و بچه اش را به زور کشته اند؛ و بعد خودش ناپدید شده!
هنوز پتو روی شانه ام بود؛ داشت وسایل را می آورد.
گفتم؛ کو شن بقیه؟ گفت: کیا؟ فیلمبردار؟ عوامل؟ …
گفت: آهان اونا؟ روز فیلمبرداری میان. چند روز اول؛ تمرینه و جمع کردن سناریو… وسایل را تقسیم کردیم و باهم به سمت خانه رفتیم. از دور دیدمش؛ کلبه ای قرمز بود. مثل خانه ای از آبنبات سرخ یا ژله؛ با شیروانی سبز؛ درست رنگ گوجه سبز… یاد خانه ی پیرزن جادوگر قصه ی هنسل و گرتل افتادم. کسی قرار بود آنجا خورده شود یا زندانی؟ چرا ترسیده بودم؟ صدای کلاغی مرا ترساند! درست از بالای سرم رد شد. تماس بالش را با پیشانی ام؛ حس کردم؛ جیغ زدم! خندید؛ گفتم: میخواست بزنه تو سرم؛ چرا؟! گفت: مال رنگ کلاته؛ قرمزته! خوششون میاد… با چشمان سبز مردابی اش؛ در چشمانم خیره شد و گفت: میدونستی اونم کلاه سرش میذاشت؟ شبنم؟ گفتم: نه! همین قرمز؟ گفت؛ بنفش! عاشق کلاه بنفشش بود. یک لحظه غم سنگینی را درنگاهش حس کردم؛ گفتم: چیشد؟ میخوای درش بیارم؟ دستم را ناگهان گرفت؛ ترسیدم!… به نظرم حال طبیعی نداشت: گفت: منو ترک نکن نلی! باشه؟ گفتم: تا وقتی قرارداد داریم! گفت: خفه شو! میگم ترکم نکن! بگو باشه! دستم را محکم نگه داشته بود؛ گاهی چاره ای نداری؛ با پای خودت به سلاخ خانه آمده ای! این جمله را کجا شنیده بودم؟! چیستا؟ آره… چیستا گفته بود! یادم نیست برای چی؟ و کجا؛ دستم در دستش بود؛ گفتم: باشه؛ میلرزیدم؛ گفت: سردته. بریم تو! نگاه ترسناکی در آن چشمان زیبا دیدم. از بچگی؛ از هر چه میترسیدم؛ بیشتر خوشم می آمد. لعنت…!

قسمت شانزدهم:

داخل خانه؛ مثل کلبه ارواح بود. روی همه چیز؛ ملافه ی سپید انداخته بودند. ملافه هایی که بعضی از آنها؛ غبار گرفته و برخی هنوز سفید بود!
برخی جاها لکه ی سبزی؛ روی ملافه ها دیده میشد؛ خزه و بوی ماندگی؛ حس خوبی به من نمیداد… نیکان؛ سوتی زد و گفت: چه خبره اینجا؟! فکر نمیکردم انقدر داغون باشه! عمدی کارگر نگرفتم؛ همسایه ها شک نکنن کسی اینجاست؛ میریزن برای امضا وعکس؛ باز شلوغ میکنن. از پنجره نگاه کردم؛ تاچشم کار میکرد درخت بود… همسایه؟ کدوم همسایه؟ گفت: اون بالا یه روستاست. همه شون آشنان؛ دوست داشتم بی سر صدا فیلمو تموم کنم. خبرش بپیچه من اینجام؛ خبرنگارا هم پیداشون میشه؛ تو بشین!
آستینهایش را بالا زد. «من سه سوته همه جا رو تمیز میکنم!»؛ فقط اگه گشنته؛ تو اون کیسه ها خوردنی هست؛ گازم وصله؛ بی اختیار روی مبلی نشستم. نمیدانم چرا آنجا مرا یاد خانه ی خانم «هاویشام» چارلز دیکنز می انداخت؛ وقتی فهمید عروسی به هم خورده و مردی که دوستش داشته رفته؛ دیگر به هیچ چیز دست نزد. روی همه چیز ملافه ی سپید انداخت و خودش تا آخر عمر؛ با لباس عروسی پوسیده بر تنش زندگی کرد! نمیدانم آن حس غریب چه بود؟ اما نگار بوی عطرشبنم را در خانه حس می کردم. از بچه گی روی بوها حساس بودم. بوی سرد و آرامش بخشی بود؛ مثل قدم زدن میان یاسهای زرد… به نیکان گفتم: کمک نمیخوای؟ گفت: مگه بلدی؟ گفتم: من یه سال خانم یه خونه بودم. بوی سیدنی؛ آب؛ ماهی و مرغ دریایی در بینی ام پیچید. گفت: من باید این لامپو وصل کنم. سوخته؛ بیا این چهار پایه رو نگهدار؛ لق میزنه؛ چهار پایه را نگه داشتم. رفت روی آن؛ گفتم: برق که قطع نیست؛ نگیرتت! گفت؛ بیکاره از این همه آدم بیاد منو بگیره؟ ناگهان مارمولکی از زیر پایم رد شد. موجودی که از آن وحشت داشتم! با دم چندش آور درازش… ! جیغ زدم و یک لحظه که آمدم جابه جا شوم؛ چهار پایه را رها کردم. نیکان افتاد؛ همه چیز در یک لحظه بود. اما افتاد! روی دستش افتاد. آهی از درد کشید. گفتم: وای! تو رو خدا ببخش… مارمولک! من از بچگی… به سقف خیره بود؛ گفت: میدونی چیه؟ گفتم: تو رو خدا؛ چیزیت که نشده؟ گفت: گمونم دستم شکسته! رانندگی بلدی؟ گفتم: نه؛ همیشه میترسیدم. گفت: پس باید پیاده بری ده! تمام این سربالایی رو تا بالای تپه؛ اونجا درمونگاه دارن؛ بگو نیکان اینجاست؛ جریانو بگو؛ بیان؛ هر دکتری که بود… گفتم: شاید نشکسته! فریاد زد: شاید من داد نمیزنم از درد؛ شاید من با دیدن یه مارمولک جیغ نمیزنم! شاید دارم میمیرم ازخونریزی و هیچی نمیگم! برو درمونگاه ده؛ اگرم سر جاده وایسی؛ شاید ماشینای عبوری ببرنت. ولی بعد از اون ماجرا؛ فکر نکنم دیگه سوار ماشین عبوری شی! برو…!

قسمت هفدهم:

گفتم: خدا لعنتم کنه؛ چیکار کردم؟…!
گفت: دستمو شکستی، همون اول ماجرا! و معلوم بود به شدت درد میکشد… عرق کرده بود و بلوز سفید زیر کتش خونی بود؛ گفتم: تو رو خدا ببخش! دست خودم نبود؛ گفت: همه همینو میگن؛ دست خودم نبود! پس چی دست خود آدمه؟ خوبه یه مارمولک کوچیک بود؛ تو این راه ممکنه؛ مار ببینی! گفتم: اذیتم نکن! گفت: الان دیگه وقت اذیت کردن همو نداریم؛ دارم درد میکشم؛ زودتر برو!
فقط بگو دستش شکسته. بگی کلبه نیکان؛ میفهمن. گفتم؛ نمیشه زنگ بزنی بیان؟ گفت: شماره شو ندارم؛ چطور؟ گفتم: میشه شماره رو پیدا کرد. کیفم کو؟ گفت: رو مبل انداختی؛ نمیبینی؟ نمیدیدم… هیچ چیز نمیدیدم. اتاق دور سرم میچرخید! میلرزیدم. نیکان گفت؛ من دارم کیفتو میبینم؛ جلوته… گفتم: نمیتونم بلند شم. گفت: چت شد یه دفعه؟ گفتم: حرف نزن الان!… بلند میشم؛ دل درد انگار تا شقیقه هایم می پیچید. حرف دکتر استرالیایی دوباره یادم آمد: هیچ استرسی نباید داشته باشی؛ اگه دوباره طپش قلب گرفتی و نفست رفت؛ سعی کن به آسمون فکر کنی و نفس عمیق بکشی! عمیق؛ اینجوری!… و من سعی کردم نفس عمیق بکشم؛ نیکان به من خیره شده بود. نفس نفس میزنی، رگای پیشونیت… تو چته دختر؟ گفتم: قرصام تو کیفه؛ اگه بتونم بلند شم؛ درست میشه…
گفت: چه بلایی سر خودت آوردی؟ تا این حد قرص خوری؟ داد زدم: بگو چه بلایی سرم آوردن! زدم زیر گریه… نفسم بالا نمیامد. گفت: عالیه! دست من شکسته؛ تو هم نمیتونی راه بری؛ حتی یه قدم! خیر سرمون میخواستیم صداش در نیاد که اینجاییم! گوشی منو از جیبم در بیار! جیب شلوار… خنگ! آره همون… حالا بزن رو اسم علیرضا؛ آخرین شماره اییه که افتاده؛ گرفتم… گفت: گوشی رو بیار جلو! دستم میلرزید و نیکان داشت میگفت: آره؛ رسیدیم… فقط زود بیا اینجا؛ نه، همین الان!… دکترم بیار. نخیر نکشتمش! ایشون زده دست منوشکسته! خفه! شوخی الان؟! زود باش! زود؛ ما چاکریم! گوشی را کنارش گذاشتم، از جایم بلند شدم. سلانه سلانه به طرف کیفم رفتم؛ انگار هزار سال طول کشید. از آن کلبه تا سیدنی… داشت نگاهم میکرد. بدون آب؛ پنج تا قرصی که ازسحر در جعبه مانده بود؛ یکجا قورت دادم. گفت: خیلی خرابی تو که! گفتم: مسکن دارم؛ میخوای؟ گفت؛ مسکن من؛ تو اون کیسه زرده ست؛ بپا! شکستنیه! کیسه را جلویش گذاشتم. گفت: در بطری رو باز کن. گفتم: لیوان؟ گفت: بلدم از بطری بخورم! و جوری با خشم نگاهم کرد که از هرکتکی بدتر بود؛ نگاهش مثل نگاه ببر گرسنه؛ قبل از حمله بود… از همانهایی که صبح تاشب در سیدنی؛ در کانال مستند میدیدم… هم مرا میترساند؛ هم زیبا بود؛ دوست داشتم نگاهش کنم؛ اما خجالت میکشیدم…
گفتم: بوی بدی میده! گفت: قرص تو هم زهر ماریه. گفتم: ببخش؛ میدونم درد داری؛ منم حالم خوب نیست… گفت؛ شبنم دیوونه! خلی؛ اما خوبی… خوشم میاد ازت!… گفتم: اسم من نلیه! به چشمانم نگاه کرد؛ گفت: من چی گفتم؟…!

قسمت هجدهم:

وقتی دستش را از پیراهن سپید خونی اش بیرون کشیدند؛ من آنجا بودم. وقتی آن را جا میانداختند و پانسمان میکردند؛ من آنجا بودم؛ وقتی آمپول ها را تزریق میکردند؛ من آنجا بودم. گاهی از درد فریاد میکشید. اولش داغ بود و درد را باور نکرده بود. حالا میفهمید، خم شده بودم؛ دکترشان؛ گاهگاهی نگاهم میکرد. آخر؛ وقتی داشت دستش را میشست، گفت: درد داری؟ گفتم: یه کم؛… گفت: شکم؟ گفتم: کلیه. گفت: بذار ببینم. باز جواب ندادم. روی مبل دراز کشیده بودم؛ گفت: دنده ت شکسته بوده که! نه؟ گفتم: نمیدونم! دیوار را نگاه کردم… گفت: این درد داره! گفتم: اون بیشتر درد میکشه الان، نه؟ گفت: مسکن قوی تزریق کردم بش… وزنش افتاده رو آرنجش. وگرنه نمیشکست؛ نباید تکون بده دستشو. . جاش حساسه. گفتم: مثل اولش میشه؟ گفت: مال اون آره! تو درمان نکردی؟ گفتم: بردنم بیمارستان؛ نفسم قطع شده بود؛ توی ماشین اورژانس؛ دیگه یادم نیست! گفت: کدوم حیوونی این بلارو سرت آورده؟ گفتم: حیوونی که با کفش بزنه تو پهلوت. نه یکی؛ نه دوتا… انقدر که خون از دهنت بزنه بیرون و بترسه! حالا یادم نیارید… قرصم کمه؛ شما ندارین؟ گفت: اوردوز میکنی که! گفتم، الان چاره ای ندارم. چند بسته قرص برایم گذاشت. احساس کردم دلش سوخت. گفت: اینجا کارت تموم شد بیا مطبم. این کارتم. مجانی درمانت میکنم. گفتم: چرا؟ گفت: دکترا نمیتونن ببینن کسی درد میکشه و بیتفاوت باشن؛ با این حالت باید ازشهرامم مراقبت کنی، مواظب خودت باش! علیرضا آمد کتش را بردارد. گفت: شماره مو سیو کن؛ دود سیگارش توی چشمم رفت؛ حس بدی مثل خورده شدن توسط یک آدمخوار به من دست داد… از این علیرضا اصلا خوشم نمی آمد!… گفت: مشکلی پیش آمد بگو! شماره تم بده. چاق و قدبلند بود؛ با نگاه تیزی که از آن؛ حالم بد میشد؛ گفتم: همه تون میرید؟ من خیلی مریض داری بلد نیستم! علیرضا گفت: خودش میخواد من برم؛ و رفتند.
آهسته بالای سرنیکان نشستم. انگارخواب بود. شبیه بچه های قهر کرده شده بود، خوابم نمیآمد. گرسنه هم نبودم. خواستم بروم کمی قدم بزنم. با چشم بسته گفت: کجا؟! گفتم: تو خوابم حواست هست؟! گفت: بیرون نرو! پیشم بمون… گفتم: راستش؛ خون ببینم حالم بد میشه؛ بذار به چیستا یه زنگ بزنم؛ یا بیاد یا آرومم کنه؛ اون بلده چی بگه حالم خوب شه؛ گفت: آره. خیلی بلده! گفتم: مگه چقدر میشناسیش؟ گفت: اونقدر که الان میدونم زده همه ی وسایلشو شکسته! علیرضا گفت؛ فهمیده با من اومدی! علیرضای دیوونه بش گفته! گفتم: به خاطر من همه چیزو شکسته؟! گفت: نه دختر جون؛ بخاطر من! یه زمانی عاشقم بود… دلم؛ در کف دستم منقبض شد؛ مثل یک قورباغه ی مرده! گفتم: دروغ نگو! اون عاشق یه آقایی به نام علیه. از نوجونیش تاحالا؛ دیگه عاشق نشده… گفت: تنهایی!… نمیدونی چی به روز آدم میاره! تا حالا مثل اون تنها شدی؟! بیکس و بی خانواده؟ علی هیچوقت پیشش بوده؟ تواصلا دیدیش؟ بیا این پتو رو بنداز روم، سردمه… زیر لب گفت: بش زنگ بزن! نگرانشم! لعنتی…!

قسمت نوزدهم:

گفتم: تو دروغ میگی! امکان نداره چیستا عاشق پسری مثل تو؛ یا همسن تو بشه! چرا میخوای درباره ش دروغ بگی؟ کم پشتش حرف میزنن؟ دیدم تو محل کارش؛ چطوری میخوان داغون نشونش بدن!… .. نیکان میخواست غلت بزند؛ از درد فریاد زد. به طرفش دویدم؛ گفت: باور نمیکنی بش زنگ بزن! حالش از من و تو بدتره! علیرضای احمق! گوشی را ازکیفم درآوردم؛ چهل و یک میس کال از طرف چیستا!… سایلنت بودم، زنگ زدم. با اولین زنگ؛ برداشت. نگران بود! «نلی جان کجایی؟» خوبی؟ گفتم: سلام بله. ببخشید نشد بگم! گفت: مهم نیست. اونجاست؟ گفتم آره؛ دستش… گفت: میدونم؛ علیرضا یه چیزایی گفت… ماجرای فیلم و شبنم و… ببین! توبرو! فقط فرار کن! وقتی خوابه برو. بعد همه چیزو بت میگم؛ گفتم: الان به من نیاز داره. گفت: نلی گوش بده! اشاره کنه صد نفر پرستاریشو میکنن؛ به تو نیاز نداره؛ کارت داره عزیزم که نگهت داشته. تا دیر نشده برو!… چی بت گفتن؟ گفته من عاشقش بودم؟ همکارم بود؛ بعد ازم کمک خواست برای مشاوره! میگفت مریضه… من دو ماه حرفاشو شنیدم! باید زود از اونجا بری! گفتم: چه جور مریضی؟! چیزی از پشت به کمرم خورد. گوشی از دستم افتاد.
گمانم در جا خردشد. بطری خالی نیکان بود. گفتم: دیوونه دردم گرفت! ممکن بود بخوره تو سرم! گفت: دست چپم نشونه گیریش خوبه! گفتم: چته؟! گفت: جایی نمیری میفهمی؟ منو بااین وضع تنها نمیذاری! گفتم: چرا میگه مریضی؟! گفت: از خودش بپرس؛ روانشناسه؛ بعدا بت میگه؛ ولی الان نه! الان مراقب من باش. فقط من! الان واقعا مریضم… گفتم: چرا بم گفتی شبنم؟! گفت: تب داشتم؛ حتما یه لحظه یاد اون افتادم… حالا میخوام برم دستشویی؛ باید کمکم کنی. گفتم: من؟! خب نمیشه که! گفت: من درددارم دختر! گفتم: کو دستشویی؟ گفت: تو حیاط. زیر بغلش را گرفتم. به زحمت راه میرفت. ناله ای کرد. یواشتر برو! خدایا چکار کنم با این؟ چیستا چی میگفت؟ گوشیمم که شکست! گفتم: برای این کارا میذاشتی دوستت بمونه. گفت: تو هم دوست من؛ در این دستشویی؛ با لگد وامیشه؛ اگه مارمولک پرید جیغ نزن! لگد زدم؛ باز شد. لبخندی زد وگفت: از من میترسی؟ گفتم: نه! ترس نه؛ اما درست نیست، من که نرس حرفه ای نیستم. میرم تو کلبه؛ گفت: کجا؟ … من کمک لازم دارم. با یه دست که نمیتونم… سرخ شده بودم. داد زدم: من نمیتونم اینجا کمکت کنم!
صدای آشنایی از دور شنیدم: چیزی شده خانم؟ خدایا! سهراب بود. با همان لباس آنروزش… بیرون باغ ایستاده بود. گفت: سلام خانم؛ ا… شمایید نلی خانم!؟ باز همو دیدیم! گفتم: آره؛ خدارو شکر! اینجا کار میکنی؟ گفت: دو هفته جای دوستم اینجا کشیک دارم؛ گفتم: چه خوب! خدا رسوندت… مثل اون دفعه! آره؛ به کمک نیاز دارم، اون تو یه نفر… نیکان داد زد: با کی حرف میزنی؟ گفتم؛ آقا سهراب؛ آقای محیط بان. ایشونو که یادته؟ سکوت شد. حتی کلاغها سکوت کردند. مرسی آقا سهراب؛ دستش شکسته… سهراب گفت: شما برین تو خونه. وارد کلبه شدم. چیزی روی زمین افتاده بود. آشنا بود…

قسمت بیستم:

چیزی که روی زمین افتاده بود؛ آشنا به نظر میرسید؛ یک کیسه بود؛ با چند بسته قرص من؛ که از خانه آورده بودم! آنجا چکار میکرد؟! یعنی در جیب نیکان بوده؟ ازساکم برداشته بود؟ چرا؟! کیسه را فوری برداشتم و در جیب عبایم گذاشتم. سهراب و نیکان برگشتند. نیکان درد میکشید. از چهره اش معلوم بود؛ سهراب گفت: خب اگه خونریزی داشته؛ چرا نرفتید بیمارستان؟ نیکان گفت: خونریزی مال بخیه هاست که باز شد… چند وقت پیش سر فیلمبرداری زخمی شدم. صحنه موتورسواری مادر مرده! دستام لت و پار شد؛ خودم اصرار کردم به جای بدل؛ بازی کنم! بخیه ها شکافتن!… نکبتا… خون؛ مال اوناست وگرنه این دکتره سختگیره؛ به زور منو میبرد بیمارستان! حالا دوباره بخیه زد… داشت خوب میشد لعنتی… این مسکنا اثر نداره چرا؟!… گفتم اون زهر ماری که شیشه شو؛ کوبوندی تو کمرم و موبایلم شکست، بخور! شاید اثر کنه! سهراب گفت: «با بطری شیشه ای زدین به کمرش؟!» گفت: یواش زدم…
گفت از کجا میدونین یواش بوده؟ شاید میخورد به ستون فقراتش؟! گفتم: الان ناراحت گوشیمم. سهراب گفت: بدین من، به چیزایی حالیم میشه؛ گوشی رادید؛ گفت: نه. خیلی اوضاعش بده؛ باید ببرم اتاقم؛ اونجا وسایل یدکی دارم. تا اون موقع سیم کارتتونو بذارین تو گوشی من… گفتم: «نه! خودتون احتیاج پیدا میکنین! باشه درست کردین برام بیارین، حتما قسمت بوده یه مدت؛ تلفن جواب ندم!»… سهراب گفت؛ پس من میرم فعلا! چیزی لازم داشتین اتاقک من یه کم بالاتره؛ سر شیب اول… تا در باغ با او رفتم. گفتم: اوضاع روحیش خیلی بده! نمیدونم چرا! هر دو دستش تا بازو بخیه خورده. نمیدونستم مال تصادف قبلیشه! شکستگی گمونم شدید نیست؛ ولی چون بخیه ها بازشده؛ دردش زیاده. این بازیگرام بدتر از ما؛ شغلشون سخته. با دست چپشم به زور کار میکنه. پر بخیه ست…
گفتم: خب میخواست من؛ تو دستشویی چیکار کنم براش؟ من یه زنم! گفت: اشتباهش این بود با دوستاش نرفت؛ یا نذاشت دوستش بمونه. فکرنکنم هدف بدی داشت. دو تا سرویسه؛ ایرانی و خارجی! خارجیه خزه بسته؛ میخواست تمیزش کنین از اون استفاده کنه… تمیز که کردم گفت برم بیرون! مغروره؛ هیچ کمکی نخواست! گفتم، محیط بانا همه جا هستن؟ گفت؛ هر جا طبیعت هست، ولی من اینبار ماموریت دارم؛ خواهشا بین خودمون باشه؛ نمیتونم به شما دروغ بگم! پدرتون ازم خواستن انتقالی بگیرم بیام اینجا؛ نگرانتونه… گفتم: واقعا؟! فکر نمیکردم تو این دنیا؛ کسی نگرانم باشه! گفت: پدرتون مرد شریفیه. به خاطر تقاضای ایشون؛ جامو با دوستم عوض کردم. مراقب خودتون باشین! من گوشی رو زود میارم. از پایین که نگاه کنید اتاقک منو، اون بالامیبینید. نارنجیه. داد بزنید می شنوم!
عمدا اتاقو اینجا سرهم کردم؛ وگرنه دورتر بود. من به پدرتون قول دادم… گفتم: مرسی! سکوت شد. سهراب انگار میخواست چیزی بگوید؛ ولی رفت. من هم؛ به سمت کلبه رفتم. داشت غروب میشد. غروب زندگی من…! هنوز بعد از تجربه ی ازدواجم و سیدنی؛ نمیدانستم هر غروبی؛ زیبا نیست…!

قسمت بیست و یکم:

غروب بود که دوباره وارد کلبه شدم. اتاق نیمه تاریک بود، صورتش را کامل نمیدیدم؛ فکر کردم خواب است؛ به طرف ساکم رفتم که داروها؛ مسواک وشانه ام را بردارم؛ ناگهان گفت: برای اینکه عاشق خوبی باشی؛ لازم نیست حتما آدم خوبی باشی! گفتم: خب که چی؟! گفت: هیچی!… گفتم: من نه عاشقم؛ نه آدم خوب! اگه الانم اینجام، چون تجربه ی جدیدی بود جلو دوربین؛ اونم تک نفره. نقش خواهرشما! خواهش کردی؛ قرارداد بستیم؛ منم اومدم. چیز دیگه ای نیست! گفت: اون رختخوابو از کمد در بیار؛ میخوام بخوابم. تو هم بخواب دیگه! لامپ که سوخته. تو تاریکی میخوای چیکار کنی؟ گفتم: کجا بخوابم؟ گفت: بالا اتاق هست؛ اینجام کاناپه؛ منم رو زمین راحت ترم… کاش به آقاسهراب گفته بودم لامپ راعوض کند؛ از این تاریکی خوشم نمی آمد. حس ناامنی میکردم؛ یکه و تنها؛ با مردی که فقط تصویرش را چند بار در سینما دیده بودم؛ و بی گوشی! انگار گوشی هویتم شده بود؛ خدا میداند چیستا چند بار زنگ زده بود؛ یادم رفت از گوشی سهراب به او زنگ بزنم! نمیتوانستم چیستا را در نگرانی باقی بگذارم؛ دیر وقت بود. اما باید به اتاق آقا سهراب میرفتم و گوشی اش را قرض میگرفتم. مطمین بودم که هنوز نخوابیده. نیکان تازه توی رختخوابی که برایش انداخته بودم خوابش رفته بود؛ از دور؛ باز شکل پسر بچه های قهر کرده بود. نور؛ کافی نبود. حتی چراغ قوه نداشتم که پله ها را درست ببینم و به طبقه ی بالا بروم. باید حتما مطمین میشدم که اتاق تمیز است و مارمولک ندارد! راهی نبود باید به اتاقک سهراب میرفتم. چراغ قوه یا شمع میخواستم و تلفن به چیستا… در قفل بود! عجیب بود! آخرین نفر من بودم که آمدم؛ چرا قفل بود؟! باید میرفتم. در را محکم فشار دادم؛ باز نشد. نیکان خواب بود و چون درد داشت؛ دلم نمیخواست بیدارش کنم. خدایا با چه چیزهایی مرا آزمایش میکنی؟ این در بسته ی خراب؛ تاریکی؟ حالا؟!… تازه دستشویی هم در حیاط بود. . چاره ای نبود؛ آهسته کنار نیکان رفتم و گفتم: بیداری؟ در قفل شده؛ من باید برم دستشویی. ناگهان دستم را در خواب گرفت. خیلی محکم! لعنت به من! کاش اصلا جلو نیامده بودم. گفتم: بذار برم! بین خواب و بیداری گفت: که تنهام بذاری؟! گفتم: دستمو ول کن! درد گرفته، نیکان! میشنوی چی میگم؟ با چشمان بسته گفت: سبزه؛
قدبلند و خوش تیپه. . این سهراب تو! فکر کردی کورم یا احمق؟ اونجوری که نگاش میکردی! گفتم: چی میگی؟! تب داری؟! فقط یه شمع یا چراغ قوه میخوام؛ پله ها رو نمیبینم برم بالا. گفت؛ همینجا بمون؛ رو کاناپه. نمیخورمت که؛ گرچه آدمخوار خوبی ام؛ تو خوراک من نیستی! گفتم: باشه. دستمو ول کن! باید برم دستشویی درو باز کن! خندید. خنده ای عصبی ودردناک…!

او یک زن... (عکس: رضا صداقه مسکن)

او یک زن… (عکس: رضا صداقه مسکن)

قسمت بیست و دوم:

این خنده از هر گریه ای؛ دردناکتر بود! دوباره داد زدم: باید برم دستشویی؛ درو باز کن گفتم!… گفت: این در خرابه. گاهی با لگدم بیفتی به جونش باز نمیشه؛ اما گاهی با یه نوازش… خواست دستش را طرف صورتم بیاورد… محکم دستم را کشیدم که بلند شوم… زورش زیادتر از من بود؛ خیلی! گفتم: تو رو خدا! تو چی میخوای؟! گفت: تو چی میخوای؟ زنی که با یه مرد غریبه؛ بلند میشه میاد تو یه کلبه؛ چی میخواد؟ گفتم؛ تو نگفتی ما تنهاییم لعنتی! فکر کردم گروه فیلمبرداری هست. گفته بودی منشی صحنه؛ خانمه! عمرا اگه تنها؛ جایی با تو می اومدم. گفت: حالا که اومدی! پس یا حرف تو؛ یا حرف من! رییس یه نفره! گوش میدی؟ این یه جنگه! داد زدم: نه! نابرابره؛ دستم درد گرفته… گفت: دست منم درد میکنه؛ تو شکستی؛ پس برابره!
گفتم: خب جنگ چرا؟ نمیشه با دوستی حل شه؟ نیم خیز شد. گفت: این شد یه چیزی! دستم را ول کرد. جای دستش روی مچم درد میکرد؛ ولی چیزی نمیدیدم. از نور مهتاب پشت پنجره؛ سایه ی کمرنگی از نیمرخش را میدیدم؛ قلبم میزد؛ شب بدی بود و من قرص لازم داشتم.
گفت: تو این دنیای مزخرف؛ هیچی با دوستی حل نمیشه؛ اینو یاد بگیر بچه! اگه بت بگم همه ی زنا به من پا میدن؛ تو هم یکیشون؛ چیکار میکنی؟! نفهمیدم با چه زوری و چه ضربه ای خواباندم توی گوشش!… فقط میدانستم که جنگ شروع شده است؛ ومن مسلح نبودم!… به سمت در دویدم؛ داد زدم: سهراب!… به درکوبیدم. آقا سهراب!… کمک! لگد زدم؛ صدایم انگار درگلویم؛ خفه میشد و هیچ جا نمیرفت؛ در اتاق ته نشین میشد؛ مثل گور بود… پایت را که داخل میگذاشتی؛ تمام شده بودی! احساس کردم پشت سرم؛ ایستاده… دهانش را نزدیک گوشم گذاشت و آرام گفت: کاریت ندارم؛ در نزن! داد زد: لگد نزن حیوون!… صدای در حالمو بد میکنه! نمیبینی؟
نفس عمیقی کشید. «منو یاد روزی میندازه که اومدن پدرو بردن؛ مکثی کرد؛ شیش سالم بود… ولی انگار الانه… همین صدا!… » گفتم: برای چی بردن؟ چند لحظه سکوت… وبعد گفت: ببرن اعدامش کنن! به دیوار تکیه داد. سنگ شده بودم. نیمرخ او هم؛ مثل یک مجسمه سنگی باستانی بود. خاطرات… خنجر میزدند؛ هر دو زخمی و خسته بودیم؛ مثل زن لوط؛ هر دو؛ به مجسمه تبدیل شده بودیم. آرام گفت: چفتو بکش عقب؛ بر عکس… در را باز کردم و دویدم… به سوی نور؛ به سوی ماه؛ به سوی جاده های بی نشانی؛ به سوی هر کجا که او نبود؛ فقط دور! صدای گریه اش را حتی از دور میشنیدم؛ تا اتاقک سهراب؛ فقط چند پله مانده بود. چراغ اتاقش روشن بود. مثل چراغ خانه ی پدری! پس چرا صدای گریه ی دردناک این مرد؛ از سرم بیرون نمیرفت؟ با دست شکسته؛ در ذهنم میدیدمش! روی زمین نشسته و می گرید…

قسمت بیست و سوم:

اتاق سهراب؛ پر از نور و آرامش بود. دو تا تخم مرغ؛ توی ماهیتابه گذاشته بود که برای من املت درست کند. گفتم: مطمینی چیزیش نمیشه؟ گفت: آره، میخوابه… با این وضع روحیش؛ فعلا صلاح نیست اونجا باشی! گفتم: نمیدونستم خاطره ای به این تلخی داره!… سهراب گفت: حتما برای یه بچه ی شش ساله خیلی سخت بوده، اما همه خاطرات تلخ داریم؛ شما نداری؟ نفس عمیقی کشیدم؛ دلم نمیخواست چیزی یادم بیاید! کاش فراموشی میگرفتم؛ باز درد آمد؛ آنقدر شدید بود که راه سینه ات رامیبست؛ حتی نمیتوانستی فریاد بزنی… روی استخوانهایم؛ پتک میکوبیدند؛ بدون قرصهایم گریخته بودم. سهراب؛ ظرف املت را با نان و سبزی تازه؛ در سینی؛ مقابلم گذاشت. میدانستم متوجه حالم میشود؛ گفت: عرق کردی؟ مگه گرمه؟ گفتم؛ چیزی نیست؛ سرما خوردم! به پنجره نگاه کرد و گفت: داره برف میاد. گفتم: تو این فصل؟ گفت: اینجا همیشه سرده. بفرما نوش جان!
اشتها نداشتم؛ گفتم: ببخشید؛ شما قرص داری؟ گفت: چه قرصی؟ گفتم: هر چی؛ آرام بخش، گفت: نه! آنتی بیوتیک؛ استامینوفن، با قرص سرما خوردگی. گفتم: همون کدیین خوبه. یک کدیین آورد، گفتم سه تا لطفا! عادتمه!
با تعجب نگاه کرد؛ ولی چیزی نگفت، درد در شقیقه؛ دل و حتی زیر ناخنهایم جیغ می کشید! گفت: چرا تشنج؟ گفتم: قرص دارم. تو کلبه موند؛ دکتر داده؛ گفت: میخوای برم وسایلتو بیارم؟ گفتم: اگه درو باز کنه! گفت: نمیترسی اینجا تنها باشی؟ زود برمیگردم؛
گفتم: من همه جا تنها بودم؛ درو قفل میکنم؛ شما برگشتی اسمتو بگو و سه بار بزن به در! گفت: سریع میام؛ رفت… برف شدیدتر شده بود. پرده را کنار زدم؛ انگار از آسمان شیر می بارید. وسایل سهراب ساده بود. جز یک جانماز و مهر؛ یک دست رختخواب؛ و یک قرآن کوچک؛ چیزی نداشت. با یک رادیوی قدیمی. حتی تلویزیون نداشت، وقت گذشت؛ نفهمیدم چقدر؛ ولی خیلی؛ خیلی بیشتر از سالهای بودنم در خانه ی پدر؛ خیلی بیشتر از یکسال سیدنی… خیلی بیشتر از تحمل اهانهای مردم به ما بعد از طلاق!
قرنی گذشت؛ کم کم برف طوری سنگین شد که درختان و زمین سفید شدند؛ شبیه عروسی رانده و دل شکسته که گریخته باشد! حسی دلشوره ای به جانم افتاد. تلفن هم نداشتم که زنگ بزنم!
تنها عبایی نازکم؛ تنم بود. پتوی سفری سهراب را دورم پیچیدم؛ برف و مهتاب راه را روشن کرده بود. خانه را دیدم. مثل خانه اموات، اما نه! کمی روشنتر! در نیمه باز بود؛ وارد شدم. دختری با لباس راحتی، کنار نیکان بود، با موهای طلایی رنگ شده و آرایش زیاد… کنارچراغی؛ دارویی را از شیشه را به او میداد. نیکان گفت: وسایلت رو مبله؛ بردار و برو؛ نبیینمت! زود گمشو!
گفتم: سهراب کو؟ گفت: قبرباباش!
… من چه میدونم؟ برو بیرون! با پتوی سهراب؛ زیر ماه ایستادم و صدایش کردم. سهراب!… انگار هرگز نبود! من بودم و آن غربتکده و برف؛ سهراب ناپدید شده بود…!

قسمت بیست و چهارم:

رفتم سمت اتاق سهراب. چراغ را روشن گذاشته بودم. ساک و کوله پشتی و کیفم را زمین انداختم؛ سهراب نبود؛ انگار پدر و مادر آدم؛ خانه نباشند؛ انگار جهان؛ به یک جای غریب کوچ کرده باشد! خانه مثل آخر شبهای گورستان؛ خلوت بود. قرآن کوچکش را باز کردم؛ سوره ی یوسف آمد که برادرانش او را از حسادت؛ در چاهی انداختند؛ ترسیدم! حس دلشوره ی شدیدی گرفتم؛ دوباره پتوی سفری سهراب را روی سرم انداختم؛ این بار میدویدم… برف رد پاهایم را پاک کرده بود. حسی به من میگفت؛ سهراب در خطر است و جای دوری نیست! نزدیک کلبه نیکان؛ زیر آلاچیق پوشیده از برف؛ تازه متوجه ماشین علیرضا شدم. خدایا، پس آن مردک گنده هم اینجا بود؟! این دختر را او آورده بود؟ با سهراب طفلکی چه کرده بودند؟ لای در؛ باز بود. بی در زدن؛ وارد شدم. علیرضا روی چهارپایه داشت لامپ جدید را وصل میکرد، زیر نورچراغ قوه ی شارژی…
دخترک روی کاناپه دراز کشیده بود و نیکان به تاریکی خیره بود، گفت: مگه نگفتم دیگه نبینمت؟ گفتم: با سهراب چیکار کردین؟ اومده بود ساک منو بیاره…
گفت: من ندیدمش! علیرضا روی چهارپایه تلو تلو خورد!… گفتم: اون محیط بان رسمی کشوره، اگه بلایی سرش بیاد!… علیرضا خونسرد گفت: سر همه بلا میاد؛ شهرامو ببین! صبح دستش خوب بود. بخیه هاشم داشت جوش میخورد؛ حالا ببینش! روحا و جسما داغونه! گفتم: ماشینتو دیدم! گفت: پیاده که نیومدم! شهرام که زنگ زد؛ سریع من و طناز اومدیم؛ راستی؛ خیلی بی انصافی تو اون حال؛ ولش کردی! خیلی نامردی! گفتم: میرم دستشویی؛ ولی رفتم سراغ ماشین علیرضا؛ آینه ی کناری و کمی از شیشه ماشین؛ خونی بود؛ یک ملافه خونی مشکوک؛ روی صندلی عقب بود؛ در ماشین قفل نبود؛ ملافه را کنار زدم! اسلحه سهراب بود! شاید علیرضا یادش رفته بود در ماشین را قفل کند. اسلحه ی سهراب را برداشتم، خشن شده بودم؛ مثل حیات وحش استرالیا شده بودم… در کلبه را با لگد باز کردم؛ علیرضا تا اسلحه را دست من دید؛ از چهار پایه پایین پرید و به سمت من آمد، گفت: مگه خل شدی؟ من هیچوقت تو باغ شهرام؛ در ماشینو قفل نمیکنم! حالا بده ش به من!… گفتم: نزدیک نشو! اول بگو صاحبش کجاست؟ گفت: وسط جاده؛ اینو پیداش کردم. کسی رو ندیدم… گفتم: دروغگو! تو؛ سهرابو دیدی و حرفتون شد؛ بعد زدیش! تا پلیس بیاد طول میکشه؛ وقت نداریم… یا میگی کجاست؛ یا… گفت: یا مارو میکشی جوجه؟! گفتم: نه! ببین چیکار میکنم! به سمت دختر که دراز کشیده بود رفتم؛ ازگیسش گرفتم؛ ازخواب با وحشت پرید! جیغ زد؛ انگار یک دفعه شوکه شد! ولی من سیدنی بودم و وحشی! دختر مرا با اسلحه که بالای سرش دید گفت: به خدا کار من نبود! بش بگو دیگه علی! به دختر گفتم: بلند شو! حتی بلد نبودم با آن اسلحه کار کنم، موهای بلند دختر؛ هنوز دردست من بود؛ جیغ زد: علی بش بگو! دردم گرفته! گفتم؛ بیا ببینم؛ دختر را به باغ کشاندم، گفتم یا میگی؛ یا هر دو تا صبح اینجا یخ میزنیم… !
دوستتم بیاد جلو؛ شلیک میکنم، میزنم به پاش! سهراب کجاست؟!
دختر؛ رکابی تنش بود و میلرزید. کار علی بود…
اون زد بش؛ با ماشین! علی مسته! باش حرفش شد. پسره اومد بره. از پشت با ماشین زد بش!… و زد زیر گریه… گفت: من کاره ای نیستم؛ منو اذیت نکن!

قسمت بیست و پنجم:

طناز با لباس نازکش، وسط برف گریه میکرد و می گفت: منو اذیت نکن! گفتم: فقط راستشو بگو، ولت میکنم… گفت: بابا چندبار بگم؟ علیرضا با اون مرد حرفش شد؛ آخه مرده اسلحه داشت؛ علی هم عصبی شد و یه ضربه ی کوچیک با ماشین بش زد. بعدش ترسید؛ تن نیمه جونشو انداخت تو جنگل! دنیا دور سرم شروع کرد به چرخیدن… !
چی؟! دلاور و جنگل؟ جنگل و برف و مردی زخمی؟! جنگل و هزار راز پنهان که نمیدانستم؟ … گفتم: بش بگو بیاد بریم پیداش کنیم! طناز خنده ای عصبی کرد و گفت: علیرضا بیاد؟ عمرا! اون هیچی رو به گردن نمیگیره! هیچ چیزو… هیچوقت!… به دختر گفتم: پس برگرد خونه، بشون بگو من رفتم دنبال سهراب! با پلیس برمی گردم! دختر به سمت خانه دوید؛ انگار برای یک لحظه از پشت پنجره، نیکان را دیدم که با نگاه خیره به من مینگرد. نقشه ام این بود که به سمت جنگل بروم، فقط منتظر یک واکنش بودم. از سمت هر کس، دنبال نشانه ای بودم.
آنها هر سه چیزی را میدانستند که من نمیدانستم؛ و این واکنش از سمت نیکان بود. نشانه را او داد… با دست شکسته زیر برف بیرون آمد و گفت: فکر میکنی با کی طرفی؟ با یه جمع مافیا؟ گفتم: سهرابو چیکار کردین؟! انداختینش تو جنگل؟ چطور آخه؟ … مگه انسان نیستید؟ گفت: اولا دختره ترسیده تو پی ماجرا رو بگیری، اینا رو الکی گفته! بعدم؛ اول سهراب حمله کرد، علیرضا فقط خواست از خودش دفاع کنه! گفتم: خب، حالا من تنها برم تو آلونک؟ بعدم به پلیس گزارش زد و خورد و مفقودی رو بدم؟ تو طرف کی هستی مرد؟ تو منو کشوندی این خراب شده! یه کاری بکن!… جوون مردم میمیره!… نیکان گفت: قلبت داره مثل قلب گنجشک میزنه؛ برو بالا استراحت کن! بت همه چیزو میگم… خواهش میکنم… یه بار تو عمرت اعتماد کن!… دلم نمیامد آنجا بمانم. اما اتاق خالی سهراب هم حالم را بد میکرد… مثل پرنده ی اسیر؛ از هر طرف سرم به میله های قفس میخورد…
در این برف و کولاک، چاره ی دیگری نداشتم؛ نیکان گفت: سهراب جاش امنه…
لامپ اتاق بالا، نورکم سویی داشت. میتوانستم راه پله را ببینم و تخت و موجودی را که روی زمین افتاده بود! و نزدیک بود من پایم را روی او بگذارم! خواستم جیغ بزنم! فکر کردم جسد است! نیکان از پشت سرم؛ آهسته گفت: ساکت! این رفیقته، سهراب! گفتم: مرده؟ گفت: این بمیره؟! نزدیک بود دوست من و با دوست دخترش بکشه! فکر میکرد برای شکار غیرقانونی اومدن! اسلحه ی بی مجوز داشتن؛ گفتم: پس اون اسلحه؟ گفت: مال علیرضاست، نه سهراب. آخه اسلحه سهراب؛ این شکلیه؟ تاثیر قرصه یا واقعا تشخیص نمیدی؟ گفتم: دختره گفت، دوستت با ماشین زده بش! نیکان گفت: دعواشون میشه، خیلی شدید! همو میزنن. این سهراب تو، یه کم خله!
سر دوست بدبخت منو میکوبه به پنجره!… اونم عصبی میشه پاشو میزاره رو گاز و می زنه به سهراب، تو یه لحظه ی حماقت و مستی! تو نبودی، علیرضا رفت دنبال دکتر درمونگاه ده، پیشونیشو بخیه زدن، اما فردا آزمایش لازم داره! سرش ضربه دیده، تقصیر تویه! اگه درنرفته بودی، هیچ اتفاق بدی نمی افتاد! دختر لجباز!… حالا همه گیر افتادیم! حس میکنم کوره ی آدمسوزیه… نه لوکیشن فیلم… اینجا آشوویتسه…

قسمت بیست و ششم:

خواب دیدم که دنبال پدرم میدوم. در یک جنگل بزرگ و پر از درخت. سرم به شاخه ها میخورد. از پشت سر؛ پدر را میبینم؛ برمیگردد؛ سهراب است…
به من می گوید: فرار کن! فرار کن! میگم کجا برم؟ میگه: پشت سرتو نگاه نکن! سوال نکن. فقط برو! از وحشت از خواب پریدم؛ نفس نفس میزدم؛ سهراب روی زمین نبود. رفته بود! کجا؟ طبقه پایین؛ همه پشت میز کوچک نسسته بودند؛ انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود! انگار آن سیر وحشتناک طولانی روز در شب را؛ فقط من خواب دیده بودم! یک کابوس طولانی… داشتند صبحانه میخوردند؛ سلام دادم. نیکان گفت: بیا! عسلش مال همین کوهه. دوای اعصاب تویه!… گفتم: من چیزیم نیست. اون قرصها رو هم دکتر داده. گفت: رفیقت صبح رفت؛ هر چقدر علیرضا اصرار کرد؛ ببرتش بیمارستان؛ راضی نشد؛ زنگ زد؛ دوستش اومد عقبش؛ با ماشین بردش؛ گفت: بت بگم زود برمیگرده…
گوشیتم درست میکنه. گفتم: گوشیتو بده؛ میخوام یه زنگ به چیستا بزنم؛ میدونم الان چه استرسی داره، استرس براش خوب نیست… با علیرضا نگاهی رد و بدل کردند؛ زیر چشمی؛ ولی من فهمیدم. گفت: باشه، علیرضا و طناز که برن؛ گوشیمو میدم؛ گفتم: مگه نمیخوان ازت مراقبت کنن؟ گفت: تو هستی دیگه! منم بهتر میشم کم کم… دکترم سر میزنه! علیرضا گفت: خودش نمیخواد ما بمونیم، داره بیرونمون میکنه! گفتم: ولی من میرم اتاق سهراب. گفت: اونجا اموال دولته! بی اجازه ی سهراب؛ بهتره نری اونور! چه میدونی؟ شاید سر و کله ی شکارچیای لات پیدا شه! یا صد تا اتفاق دیگه بیفته… بیا برات لقمه گرفتم؛ به زور لقمه از گلویم پایین میرفت؛ گفتم: سهراب؛ حالش چطور بود؟ طناز؛ قهوه اش را سر کشید و گفت: سرگیجه که نداشت؛ حالا میره بیمارستان؛ عصری ایشالله به سلامت میاد؛ ماهم دلمون نمیخواد چیزیش شده باشه، چون پای علیرضا هم گیره؛ راستی آقا سهراب گفت: فعلا جریانو به کسی نگیم! نمیدونم چرا! با خودم گفتم؛ واقعا چرا؟ طناز و علیرضا رفتند.
نیکان آهنگی را با سوت زمزمه میکرد، همان آهنگ آشنا را… سکوت سنگینی بود. سکوت ترسناک؛ پر از حرف؛ گفتم: چیزی نیست اینجا خودتو سرگرم کنی؟ مثلا ام پی تری؛ چیزی! نیکان آرام گفت: زندگی من پر این ام پی تریا بوده؛ دختری مثل تو، هیچوقت تو زندگیم نبوده؛ گفتم: من قیافه م شکل شبنمه؟ گفت: نه! اصلا! روحت، بچه گیت؛ سادگیت؛ معصومیتت؛ یه چیزی که نمیشه گفت؛ شباهتتون اینجاست…
گفتم: من خیلی هم معصوم نیستما! به موقعش وحشی میشم. گفت: بیا بشین پیش من! گفتم: داروهاتو خوردی؟ گفت: بشین اینجا! میخوام یه چیزی رو بت بگم، ، من… در واقع؛ خب… از لحظه ی اولی که دیدمت… ناگهان در کلبه را زدند؛ گفتم یعنی کیه؟! شاید سهرابه! پیرمردی گفت: مشتعلی ام!
نیکان گفت: باز کن! من گفتم یه مقدارخرت و پرت بگیره؛ از بچگی میشناسمش. باغبونمون بود… در را باز کردم. اول کلی پاکت جلوی صورتش بود. با دیدن من؛ پاکتهای میوه و غذا همه روی زمین ریخت! با وحشت به من خیره شد! گفت: خیلی وقت بود؛ نیامده بودید؛ شبنم خانم! دلمون پوسید خانم آخه!… و گریه اش گرفت.

قسمت بیست و هفتم:

مشتعلی در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد؛ گفت: این همه وقت؛ کجا بودید؟ تصدقتون؛ دلمون تنگ شده بود… نگفتید یه سراغی از بابا مشتعلی پیرتون بگیرید؟! به نیکان نگاه کردم؛ نیکان گفت: مرسی مشتعلی جان! شبنم الان خسته ست. تازه از سفر رسیده. مشتعلی انگار تازه متوجه دست نیکان شد؛ گفت: بمیرم برات، تو چرا همچین شدی؟ تصادف که نکردی؟ نیکان گفت: نه، چیزی نیست. تو الان برو… من کاری داشتم بت زنگ میزنم. باشه؟ … مشتعلی انگار قصد رفتن نداشت. خیره؛ به من گفت: کسالتتون بهتر شد؟ گفتم: بله؛ و نمیدانستم چه بگویم… مشتعلی گفت: خوبه! آذوقه که دارین؟ جاده؛ نیم ساعت پیش بهمن اومد! کوه ریزش کرده… فعلا جاده رو بستن… نه کسی میتونه بره؛ نه بیاد. نیکان سریع شماره گرفت. . الو علیرضا، کوفت!… زنده ای تو؟ بهمن ماجراش چیه؟ پس رد کردید! آره؛ فکر کردم از شرت خلاص شدم! فعلا خفه! چیزی نمیشه! قطع کردوگفت: مشتعلی جان؛ کاری داشتم بت زنگ میزنم. مشتعلی گفت: فقط خدا کنه برقا نره؛ بعداز بهمن؛ شنیدم برق قطع میشه… شما نترسید شبنم خانم جان. من اندازه ی یه اتاق؛ چراغ نفتی دارم. به زور لبخند زدم. قصد رفتن نداشت. شبنم هر که بود؛ برای او خیلی عزیز بود. نیکان تقریبا به زور؛ او را تا دم در برد.
«بالاخره رفت!»؛ گفتم: نرفت؛ بیرونش کردی! گفت: آره؛ ولش میکردی تا شب سرمونو میخورد. اتاق ساکت شد. نیکان گفت: انگار من و تو قسمتمونه با هم تنها باشیم. اول دست من؛ بعد موبایل تو؛ بعدش؛ سر سهراب… حالام که کوه ریخته!… جاده بسته ست. نه سهراب به این آسونی میتونه برگرده؛ نه ما میتونیم بریم. ترسیدم: گفتم: چند وقت؟ دستم را ناگهان گرفت: چرا میلرزی؟ من انقدر ترسناکم؟ بعد از چند لحظه گفت: منم یه بار اینجوری لرزیدم. بابام بم میگفت: گوجه سبز!… همین یادم مونده؛ شاید برای چشای سبزم بود. عاشقش بودم… عاشقم بود… اون روز که اومدن دنبالش؛ میلرزیدم… همینجوری؛ مثل الان تو!… میشه یه کم؛ زانوهای منو ماساژ بدی؛ دارم از درد میمیرم. گفتم؛ من؟ نمیتونم!… گفت: نه بابا! بت نمیاد!… اهل صیغه میغه ای؟ گفتم: اهل چیزی نیستم. ولی تاحد ممکن؛ به غریبه ها دست نمیزنم… گفت: باشه! بخون اون چند جمله رو!… منم بگم «قبلتک»… خلاص! دیگه غریبه نیستیم! گفتم: تو دیوونه ای! فکر کردی عاشقتم؟! مگه دختر سرراهی ام با یه مرد که تنهاشدم؛ هل کنم؟ فوری ام به تو بگم آره؟! گفت: شوخی کردم بابا! فقط یه کم زانومو ماساژ بده؛ دردش بابامو درآورد. شلوارش را تا زانو بالا زد؛ کبود بود؛ گفتم: خون مردگیه! باید روش آب یخ بذاری؛ برات درست میکنم؛ ناگهان داد زد: تو چه مرگته دختر؟ خشکم زد. گفتم: تو چه مرگته؟! گفت: من که میدونم منو دوست داری؛ این اداها چیه؟ میخوای بگی خیلی نجیبی؟ از اتاق زدم بیرون… حوصله ی فریادهایش را نداشتم؛ سرد بود. برف شب پیش یخ زده بود. از دور به بالا نگاه کردم؛ چراغ اتاق سهراب خاموش بود. مثل یک آرزوی خاموش شده… .. مثل یک ستاره ی مرده… رابینسون کروزویه در آن جزیره ی غریب؛ وضعش از من بهتر بود؛ گریه ام گرفته بود. میخواستم فرارکنم؛ اما در آن برف و جاده ی بسته، کجا؟ در باز شد. به آستانه در تکیه داده و پتویی روی شانه اش انداخته بود… گفت: میخوای مثل دو تا دوست زیر این سقف میمونیم؛ تا جاده باز شه و خداحافظ… یا میخوای… یعنی میخوام… یعنی اگه تو بخوای، بات ازدواج میکنم؛ همین امروز… عقد رسمی؛ پیش عاقد ده… توی شناسنامه… کلکی ام توی کارم نیست… تو این ده؛ همه ما رو میشناسن!… گفتم: ببین من نمیفهمم… بغضم گرفته بود؛ گفت: من دوستت دارم دیوونه!… گفتم: چون شکل شبنمم؟ گفت: چون نلی هستی!… فقط نلی خل خودم… حالا بیا غذا درست کنیم. بعد جوابتو بگو! هر چی باشه؛ عصبی نمیشم. منم باید چیزی رو بت بگم… یه چیز خیلی مهم…!

قسمت بیست و هشتم:

نیکان گفت: من دوستت دارم؛ دیوونه!… گفتم: چرا؟ چون شکل شبنمم؟ گفت: چون نلی هستی! نلی خل خودم! حالا بریم غذا درست کنیم؛ جوابت هرچی باشه عصبی نمیشم. منم باید چیزی رو بت بگم. یه چیز خیلی مهم.
در اتاق سکوت بود. همان سوت آشنا را میزد؛ چقدر خنگ بودم! این سوت؛ صدای زنگ تلفن خانه ی چیستا بود! برای چه آن را میزد؟ هنوز باورش نداشتم. نه خودش؛ نه خواستگاریش را. فقط حس میکردم دوست دارم کنارش بایستم و با هم غذا درست کنیم. ریسمانی نامریی ما را به هم مربوط می کرد. از خونسردی و بی تفاوتی اش به همه چیز؛ حتی از شکستن دستش؛ از بین رفتن پروژه ی فیلمش؛ و حتی بی حسی اش به ریزش کوه و آوار خوشم می آمد. از اعتماد به نفس و جذابیت سرد و زمستانی نگاهش خوشم میامد و از این که میدانستم رازهای زیادی را در دلش مخفی کرده؛ خوشم میامد. همین!… آدم دیگر چقدر می تواند دلیل برای دوست داشتن یک نفر داشته باشد؟! آن هم در هجده سالگی!
از او خوشم می آمد. از موهای عسلی اش که روی گردنش تاب خورده بود؛ خوشم میاد؛ از اینکه با درد دستش؛ فقط بادست چپ سعی میکرد پیاز پوست بکند؛ خوشم می آمد؛ اشک از چشمهایش راه افتاده بود. گفتم دستتو میبری! با یه دست که نمیشه پیاز پوست کند. بده ش به من! گفت؛ من عاشق کارایی ام که نمیشه انجامش داد. مثل فتح تو! یه دختر معمولی نیستی… بخاطرت آدم باید لباس جنگ بپوشه و قید همه چیزو بزنه! مثل فیلم آخرین سامورایی!… پیاز را از دستش گرفتم. فاصله مان یکقدم بود؛ بوی موهایش را حس میکردم؛ بوی برف بود روی شاخه های سرو! گفت: کجا میری؟ گفتم: میشینم پیازو پوست میکنم؛ تو هم برو صورتتو بشور؛ رفت. سریع به سمت موبایلش رفتم؛ دیدم که آن را روی کابیت جا گذاشت. از بس چشمانش اشکی بود.
شماره چیستا را گرفتم. خدایا الان میاد بیرون!… بردار… بردار دیگه! زنگ پنجم چیستا؛ گوشی را برداشت. گفتم: سلام؛ منم نلی. زیاد وقت ندارم؛ ببین ما اینجا گیر افتادیم! آوار اومده… کوه ریخته… گوشی منم شکسته؛ به من پیشنهاد ازدواج داد… نیکان! عقد دایم! چی باید بش بگم؟ چیستا هل کرده بود. از بس با صدای آهسته؛ ولی ریتم تند حرف زده بودم. گفت: پدرت یکیو فرستاده برای مراقبت… گفتم: اون الان بیمارستانه؛ داستانش مفصله؛ میخواد من زنش بشم؛ زن رسمی! آدمی به این معروفی! چرا من؟ حس کردم چیستا تنفسش دچار مشکل شده. گفتم: خوبی؟ گفت: خودت میخوای؟ گفتم: ازش خوشم میاد؛ اما یه بار؛ تو ازدواج سرم به سنگ خورده؛ راحت نمیتونم اعتماد کنم؛ چیستا گفت: بش بگو تا جاده باز نشه؛ نمیتونی؛ شرط بذار؛ زمان بخواه! گفتم: گیریم جاده فردا باز شه؛ اونوقت چی؟ چیستا گفت: خدایا منو ببخش! بش بگو: هفت! هفت روز مهلت! عدد هفت! گفتم: چرا هفت؟! چیستاگفت: منو ببخش خدایا… فقط بش بگو هفت!… هفت روز…

قسمت بیست و نهم:

فقط بش بگو عدد هفت! بگو هفت روز… عدد هفت! گفتم: چرا هفت؟ چیستا چرا هفت؟! نیکان با حوله ای روی سرش از حمام آمد. سریع قطع کردم؛ گمانم همه چیز را متوجه شد؛ اما چیزی به رویش نیاورد. گفتم: با این دستت نباید میرفتی حموم؛ گفت: فقط سرمو گرفتم زیر آب… حس کردم بوی ماهی گرفتم. گفتم: منم همیشه فکر میکنم بوی مرغ ماهیخوار میدم؛ از وقتی رفتم استرالیا… روی دسته ی مبل من نشست. مطمین بودم عمدی آنجا نشست؛ گوشی روی میز بود. حتما فهمیده بود جایش عوض شده! گفت: جوابت چی شد؟ بش فکر کردی؟ داره تاریک میشه… گفتم: آره… یه کم، میگم؛ ما هنوز همو نمیشناسیم. ازدواج؛ یه عمره… شوخی نیست؛ من یه بار یه غلطی کردم؛ تا آخر عمرم تاوانشو پس میدم… .. چطوره چند وقتی با هم اینجا باشیم؟ مثل دو تا دوست! فقط برای شناخت بیشتر… بعد میفهمیم که به درد هم میخوریم یا نه! گفت: مثلا چند وقت؟! آدمی که عاشق باشه؛ با یه نگاه تو چشمای طرفش؛ همه چیزو میفهمه؛ چند روز؟ گفتم: خب مثلا هفت روز… نمیدانم چیستا آن لحظه هر جا بود؛ چه حسی داشت؛ ولی حس کردم گریه میکند. صدای گریه هایش در گوشم میپیچید. نیکان با رنگ پریده گفت: چرا هفت؟! گفتم: عدد مقدسیه، ایرادی داره؟ گوشی اش را برداشت. شماره ی چیستا را دید. «لعنت به تو… ای لعنت به تو چیستا!»… با لگد؛ میز مقابل را با پیازها و وسایل رویش پرتاب کرد؛ گفتم: چیشد؟ حالا میشه مثلا هشت روز یا ده روز… چه فرقی میکنه اصلا؟ چیستا عددهفتو دوست داره؛ گفت: لعنت به هردو تون! خفه شو! اسم اونو جلوی من نیار! گفتم: خواهش میکنم؛ تو هنوز تب داری… گفت: بمیرم راحت شم! با لگدی دیگر به کابینت، هفت هشت تا ظرف افتاد و شکست. پتوی سفری و گوشی اش را برداشت و از خانه زد بیرون…
داد زدم: نرو شهرام! خواهش میکنم! اشتباه کردم؛ منو ببخش! اما رفته بود. فقط بوی عطر و اندوهش در اتاق مانده بود… بی تلفن چه کار باید میکردم؟ کجا رفته بود با آن تب و دست شکسته! بدون ماشین! خدایا… از اتاق بیرون رفتم؛ فریاد میزدم؛ صدایش میکردم. اثری از او نبود؛ انگار هیچوقت نبود. شبیه یک خواب آمده و رفته بود؛ خدا کمکم کرد، جای پوتینهایش را روی زمین دیدم. روی برف تازه که ازظهر باریدن گرفته بود. رد پای پوتینها را دنبال کردم، به جنگل میرسید. آنجا گمش کردم. رد پایی نبود؛ دیگر کامل؛ غروب بود. آسمان رنگ خون شده بود… نمیدانم چرا بوی خون میشنیدم… و برف؛ به تگرگ بدل شد و مثل مسلسل؛ شلیک میکرد؛ من دردی احساس نمیکردم؛ نگران آن مرد بودم… باگریه داد زدم: شهرام! شهرام نیکان؛ منو ببخش! کجایی؟! صدایم به سمت خودم برگشت؛ روی برفها نشستم و با اشک خدا را صدا کردم؛ خدایا چیشد؟ من چی گفتم؟! چرا به من گفتی بگم اینو چیستا؟!… چرا؟ صدای ناله ای از دور شنیدم؛ بلند شدم و به سمت صدا دویدم…
… ناله ادامه داشت. کمی دورتر در یک چاله برفی افتاده بود؛ شاید زمین خورده بود… گفتم: گوشیتو بده؛ علیرضا که بیاد؛ من میرم؛ برای همیشه…!

قسمت سی ام:

گفتم: گوشیتو بده به علیرضا زنگ بزنم؛ اون بیاد؛ من برای همیشه میرم. برای همیشه… گفت: این چاله رو میبینی؟ میرسه به اون غار کوچیک؛ با پدرم غارو پیدا کردیم؛ پدر فقط یه قاضی ساده بود! فقط همین… نمیفهمیدم چی شد که اومدیم تو این آلونک؛ قایم شدیم؛ مادرم میگفت یه سفر کوتاهه؛ اما وسط زمستون! بدون وسایل؟ بدون مستخدم؟ شبا پدرزیر پتو؛ تو این غار، برام قصه میگفت: ماهی سیاه کوچولو روهم؛ همینجا برام تعریف کرد. چند روز بعد دراتاقو با لگد شکستن؛ بردنش. . آخرین نگاهش تو ماشین؛ یادم نمیره. هیچوقت! پر از عشق بود؛ به من؛ به مادرم؛ به زندگی… چهل و پنج سال بیشتر نداشت… مادرم هر روز دستمو میگرفت؛ میرفتیم جلوی یه دیوار زشت بزرگ… دیوار؛ یه سوراخ داشت؛ مادرم سرشو میکرد تو؛ التماس میکرد یه دقیقه شوهرشو ببینه… آخر بهش گفتن؛ هفت روز دیگه بیاد؛ با مدارک و چیزای لازم… نمیفهمیدم جریان چی بود که مادرم به همه زنگ میزد برای پول… حسابای بابا بسته شده بود. تازه مادرم میگفت حق برداشت نداره. پول لازم داشت؛ به هر کسی رو انداخت؛ هزار بار از خجالت مرد و زنده شد… ترسیده بودم. تلفنا رو میشنیدم؛ مادرم بهم گفت: یه مقدار پول و مدارک لازمه؛ بعد همه با هم از ایران میریم؛ هفت روز بعد؛ پدرتو مییبینی؛ باشه؟… گریه نمیکردم که ناراحتش نکنم. میگفتم: باشه! پولو و مدارکو؛ با هر بدبختی جورکرد؛ تو اون هفت روز؛ انگار هفتاد سال پیر شده بود؛ روز هفتم؛ با دو تا چمدون تو آژانس… رفتیم همون جا که یه دیوار زشت بلند داشت؛ نمیدونم چی به مادرم گفتن که زد زیر گریه!
… منو صدا کرد. گفت: برو پیش بابات!… داره میره سفر! یه سفر طولانی… ازش خداحافظی کن! مثل یه مرد! بابام بغلم کرد، محکم بوی غارمان را میداد؛ گفت: مراقب مادرت باش! هر کاری بکن که بش سخت نگذره؛ ما دوباره همو میبینیم… ولی ممکنه یه کم؛ طول بکشه؛ تا اونوقت؛ تو مرد خونه ای! قول میدی؟ قول دادم؛ باهم دست دادیم. دستم در دستش؛ خیلی کوچک بود… گفت:
وقتی دوباره همو دیدیم؛ بقیه ی قصه ی چراغ جادو رو برات میگم!
من بچه بودم؛ نمیدونستم روز هفتم که قرار بود پدر برگرده؛ چرا حکم تیرش اومده؟ اصلا حکم تیر چیه؟ چه اتفاقی داره می افته؟ اما میفهمیدم اتفاق خوبی نیست! من نمیدونستم؛ فقط همه چیز رو میشنیدم و به پدر نگاه میکردم؛ میخواستم قیافه ش یادم نره! هیچوقت… مادر سعی کرد موقع خداحافظی قوی باشه…
پدرو بغل کرد؛ گفت: من هرشب به در نگاه میکنم؛ هر شب منتطرتم… یا تو میای یا من میام پیشت… و بعد آهسته چیزهایی گفتند که من نشنیدم؛ دست یک سرباز روی شانه ام بود؛ خودم را رها کردم، داد زدم: پدر صبر کن! اول بقیه ی قصه رو بگو… الان نرو! الان شبه؛ خطرناکه!
پدر گفت: بقیه ی قصه رو خودت بزودی میفهمی گوجه سبز من! تا اون موقع قوی باش و از مادرت مراقبت کن! ما یه روز دوباره کنار هم جمع میشیم… بت قول میدم… قول مردونه!

قسمت سی و یکم:

چیستا میدونست که من و مادرم هفت روز منتظر بودیم پدر برگرده خونه؛ اما خب؛ هیچوقت نیومد. فقط بعدا مادر رفت جسدشو تحویل گرفت،… اونشبو نمیخوام یادم بیاد… من برای چیستا درددل کرده بودم. این یه راز بود! گفتم: شاید نگران من بود!… گفت: چون ازت خواستگاری کردم؟! انقدر غیر عادی ام؟ من نمیتونم یه دختر ساده و رنج کشیده رو دوست داشته باشم؟ گفتم: از تو اون چاله بلند شو؛ سرما میخوری! من پرستاری بلد نیستم. بریم خونه!
کمکش کردم بلند شود. کمی سوپ جوی آماده داشتیم، گرم کردم؛ اشتها نداشت. داروهای دکترش را خورد و گفت؛ میخواهد بخوابد. به من گفت: توهم برو بالا؛ توی تخت بخواب؛ خواستی درم قفل کن! به طبقه ی بالا رفتم؛ پنجره را باز کردم. جهان سپید پوش بود. شبیه یک اتاق عقد بزرگ؛ و ستاره ها درآسمان شفاف؛ مثل نقل و پولک؛ که سر عروس میریزند… اتاق عقد آماده بود که فقط عروس و داماد بیایند! شاخه های درختان؛ مثل جواهرات بلور میدرخشیدند… ماه؛ مثل یک مروارید؛ آسمان را ماه پیشانی کرده بود، ولی باز چیزی کم بود؛ نمیدانستم چیست! انگار دنیا خودش را برای یک جشن بزرگ آماده کرده بود؛ ولی مهمانها نیامده بودند! قرصهایم را خوردم؛ زیر لحاف رفتم… بین خواب و بیداری؛ حس کردم که از پایین صدایی شبیه صدای زوزه ی در میشنوم؛ از زیر لحاف به سختی بیرون آمدم. پابرهنه از پله ها پایین آمدم؛ نیکان در رختخوابش نبود! در کلبه نیمه باز بود. فکر کردم شاید دستشویی رفته؛ اما چراغ دستشویی خاموش بود. صدایش زدم؛ کسی جوابی نداد. پابرهنه با پای یخ زده؛ به کلبه ی خالی برگشتم. رختخواب نیکان هنوز گرم بود؛ معلوم بود که تازه بلند شده؛ در رختخوابش نشستم؛ حس گمشدگی داشتم؛ یکدفعه ازپشت سر؛ کسی مویم را کشید؛ نیکان بود. شبیه شب شده بود! شبیه همین شب وحشی بی سر و سامان! گفت: چرا از اتاقت اومدی بیرون؟! گفتم: صدای درشنیدم… گفت: من رفتم برف خوردم! بچه گیام با پدرم مسابقه میذاشتیم کی بیشتر؛ برف تمیز بخوره! میخوای مسابقه بدیم؟ چهار دست و پا؛ باید خم شی رو زمین؛ مثل جونور برف بخوری! هر کی بیشتر بخوره؛ برنده ست! گفتم: نه؛ یخ زدی! گفت: بیا اینجا پیش من… کنار هم به بالش بزرگش تکیه دادیم؛ گفتم: از سهراب خبری نداری؟ گفت: خوشبختانه؛ حالش خوبه؛ اما مونده اونور کوه! من و تو اینور تنهاییم! اگه من الان یه روانی باشم نمیتونی از کسی کمک بخوای! خندید… گفتم، تو روانی نیستی! گفت: ازکجا میدونی؟ گفتم، تو مهربونی؛ عصبی هستی؛ ولی ته دلت هیچی نیست، گفت: ای جانم! گفتم: چی؟ گفت: جانم که انقدر ماهی؛ منو دوست داری؟… خنده ام گرفت، چه سوالی! گفتم: نمیدونم هنوز! گفت: اگه یه کم دوستم داری؛ بم اعتمادکن! گفتم: یعنی چی؟ خیره شد؛ ترسیدم! گفت: تو باهوشی دختر!… میدونی…!

قسمت سی و دوم:

نیکان به من خیره شد؛ ترسیدم… گفتم: مثلا چه کاری؟! گفت: تو دخترباهوشی هستی. گفتم: خب؟ گفت: صبح ما رو اینجا پیدا میکنن!
خودتم میدونی! سهراب یا اون دوستت چیستا؛ با هلکوپتر هم شده؛ خودشونو به ما میرسونن… ؛ گفتم: خب چه بهتر! تو به کمک احتیاج داری، شاید من تنهایی نتونم!… گفت: گوش کن نلی! من دوستت دارم؛ اما هنوز عاشقت نیستم؛ یعنی عاشق هیچکی نیستم!… بعد ازرفتن پدر؛ یه جورایی؛ عشق؛ تو وجود من، مرد! گفتم: خب، پس چرا بم پیشنهاد ازدواج دادی؟! گفت: الان نپرس! فقط با من بیا! گفتم: کجا؟ گفت: پیش عاقد ده؛ یامیگم؛ پسرش بیارتش اینجا؛ با چند تا شاهد خونگی خودشون؛ همین نزدیکن… اون عقدمون میکنه؛ قبل از اینکه اون دو تا رفیق دیوونه ت برسن یا علیرضای لعنتی؛ نلی؛ دل من؛ تو عشقو یادم بده! بذار اول عروسی کنیم، بعد بم بگو عاشقی چیه؟ گفتم: چرا من؟!
عصبانی شد: صد بار گفتم هی سوال نکن! زود؛ کنترل خودش را به دست آورد؛ تو دختر با معرفتی هستی؛ قیافه تم دوست دارم. شیطون و لجباز… خل بودنتم قشنگه! من تو بد باطلاقی افتادم؛ فقط یه ازدواج میتونه منو نجات بده؛ دخترای زیادی دور منن! میدونی؛ ولی من تو رو انتخاب کردم؛ چون مستقلی؛ رنج کشیده ای
ننر و مادی نیستی! فقط بگو آره! فردا که بیان؛ مطمین باش نمیذارن! نه دوستای تو؛ نه دوستای من!… به چشمهایش نگاه کردم؛ چرا دوستش داشتم؟! صداقت؛ کودکی و بدجنسی را با هم داشت… اما درد کشیده بود! دلم را زدم به دریا: من با تو حس خوبی دارم؛ حس داشتن یه دوست؛ اما نه شوهر هنوز! باشه؛ ولی منم شرطایی دارم؛ هم اجازه ی طلاقو باید به من بدی؛ هم تا وقتی من اجازه ندادم؛ به من دست نمیزنی! گفت: باشه؛ مهریه ام چک سفید امضاء…
خوبه؟ دیگه چی؟ فقط عجله کن! میترسم یه دفعه؛ یکیشون با بالن خودشو برسونه! گفتم: هر چی الان گفتم، قبول میکنی؟ قول؟ گفت: قول مردونه! گفتم: نه؛ از مردونه؛ زنونه ش خیری ندیدیم؛ همه رو مینویسیم؛ امضا بااثر انگشت! گفت: مگه قانون مجلسه؟ گفتم: مهمتر از اون! حالا این عاقدت کجاست؟ گفت: دارم بش زنگ میزنم. گوش کن! به هیچکس نمیگیم! حتی به دوستت چیستا؛ یا سهراب؛ یا حتی خونواده ت!… اونا میدونن دخترشون درستو از غلط تشخیص میده… این یه رازه؛ حتی علیرضا نباید بفهمه؛ هیچکی! خبرنگارا؛ مردم؛ این فقط راز قلب ماست! عاقدم قابل اطمینانه. گفتم: باشه: فقط نمیفهمم چرا انقدر عجله ای و یواشکی؟ گفت: تو دردسری افتادم که راه حلش ازدواجه… ولی بی سر و صدا…
به هیچ دختری جز تو اعتماد ندارم، اونا سریش میشن؛ واسه پول؛ تیپ یا شهرت؛ دورم میپلکن؛ تو خودتی… حست واقعیه! تو… نمیفهمی چه گنجی هستی دختر! گفتم: این دردسر تو؛ دامن منم میگیره؟! گفت: نه؛ مربوط به منه؛ ولی هر دو باید رازدار باشیم. اسممون امشب میره تو شناسنامه ی هم؛ تو دختر مستقلی هستی. مطلقه ای؛ اجازه ت دست خودته؛ اما فقط من و تو باید بدونیم که زن و شوهریم، نه هیچکس دیگه! خب؟!…

قسمت سی و سوم:

خواب بودم؛ خواب می دیدم، هذیان میگفتم؛ هذیان میشنیدم. عاقدکه نام مرا برای بار پنجم برد؛ شهرام نیکان؛ به پهلویم زد؛ اسم من نبود؛ شبیه اسم من بود؛ مثل تمام زندگی ام که جای خودم زندگی نکرده بودم!… جای آدمی بزرگتر؛ باتجربه تر؛ جای آدمی دیگر؛ زندگی کرده بودم. نیکان گفت: نلی جان؛ حاج آقا با شمان! گفتم: بله! و درست نمیدانستم به چه چیزی میگویم: بله؟ من همسر نیکان میشدم؟ چرا خودم باور نمیکردم؟ چرا هیچکس نبود؟ هر دو که بله را گفتیم و شاهدان که داشتند تبریک می گفتند؛ دیگر هفت صبح شده بود. ساعت من؛ عدد من! همه رفتند! خانه ی من؛ شوهر من؛ سرنوشت من؛ تنها بودیم تا آخر عمر؛ شاید؛ با بله ای که گفته بودیم و ریسمانی نامریی که ما را به هم وصل میکرد؛ دلم میخواست سرم را روی سینه اش بگذارم و یک دل سیر گریه کنم؛ صدای پرنده می آمد؛ پرنده ها مرا به بندر سیدنی میبردند… استرالیا… آنجا که دو سال پیش؛ به مردی «بله» گفته بودم؛ و او شب اول ازدواج؛ چنان مرا با کمربند نواخته بود؛ که خودش مجبور شد مرا به بیمارستان برساند؛ صدای مددکار استرالیایی هنوز در گوشم هست: کار شوهرته؛ نه؟ مریضه! سادیسم! شکایت کن و دیگه برنگرد! به خانواده ت زنگ بزن بیان عقبت! لذت میبره کتک میزنه. گفتم: کار اون نیست… نمیتونستم به پدرم بگم که میخوام جدا شم و برگردم… دلش میشکست… شهرام گفت: کار کی نیست؟! چی گفتی؟ گفتم: هیچی؛ گفت: باز نفست که در نمیاد! گفتم: قرصامو میخورم در میاد.
گفت: تنفس مصنوعی میخوای؟ طوری نگاهش کردم که ساکت شد! نمیدانم چند قرص را با هم خوردم؛ گفت: بی آب؟! گفتم: آب بدترم میکنه… گفت: از امروز دیگه چیزای خوب بدت نمیکنه. حالا من شوهرتم؛ یادت میدم که میشه با آب خالی هم؛ مست شد. گفتم: سرم گیج میره؛ گفت: چون تا صبح نخوابیدیم، بانو کوچولو… گفتم: میخوام یه کم بخوابم، گفت: بیا سرتو بذار رو شونه من… نه؛ اون یکی! دستمو یادت رفته؟ دامادو ناسور کردی! شانه اش؛ امن بود و مطمین. مثل کوهی که امامزاده ای در آن بود و نوجوانی؛ آنجامیرفتم.
اما انگار در دلم آوار میریخت. از چه میترسیدم؟ او که کاری با من نداشت، موهایش بوی عروسکهای گرانقیمت میداد که من هیچوقت نداشتم؛ گفت؛ خوبی؟ گفتم: آره! گفت: دیگه ازمن نمیترسی؟ گفتم: هیچوقت نمیترسیدم وحلقه مویش را از روی پیشانی اش کنار زدم، گفت: دوستت دارم نلی کوچولو! گفتم: چرا؟! گفت: بهت گفتم؛ هیچوقت از من سوال نپرس. خاطره خوبی از سوال ندارم. گفتم: منم دوستت دارم؛ گفت: پس چرا؟! گفتم: چرا چی؟ گفت: هیچی! و به پنجره نگاه کرد. سرخ شد! گفتم: وقت میخوام… گفت: میدونم! فقط؛ زن و شوهر نباید همو ببوسن؟ یه بوس ساده؟ گفتم: گمونم چرا؛ به طرفش رفتم. گفت: باز میلرزی! محکم در آغوشم گرفت؛ مثل دریا؛ آرام و مهربان! در بالگدی باز شد!… با صدای وحشتناک!

قسمت سی و چهارم:

در؛ با شدت وحشتناکی باز شد. از بغل شهرام؛ بیرون پریدم… سهراب بود! گفت: ازش فاصله بگیر مردتیکه! من و شهرام به هم نگاه کردیم؛ قرار بود ازدواجمان را از همه مخفی کنیم. شهرام گفت: این چه طرز حرف زدنه؟! سهراب گفت: این چه طرز رفتاره؟! گفتم: تو برو سهراب خان… من قرارداد دارم؛ باید بمونم؛ کمکی بخوام؛ میگم… سهراب گفت: همین الان با من میاین!… به شهرام نگاه کردم؛ تا حالا در عمرم؛ داماد به آن؛ تنهایی و غمگینی ندیده بودم. گفتم: برو آقا سهراب؛ اونقدر بزرگ شدم راجع به زندگیم خودم تصمیم بگیرم؛ کسی از پشت سهراب بیرون آمد… گفت: سلام! چیستا بود! نیکان راست می گفت که این دو نفر؛ صبح خودشان را با هر وسیله ای که شده میرسانند…
نیکان با دیدن چیستا؛ رنگش پرید. چیستا گفت: نلی جان؛ نمیدونم بیشتر با تو دوستم یا با دوست سابقم آقای نیکان؟ اومدم دیدنت؛ اما نه اینجا… تو اتاق آقا سهراب… نیکان گفت: یه ساعت دیگه خودم میارمش؛ چیستا گفت: الان! من به تو اطمینان ندارم. نیکان عصبی شد! داد زد: به جهنم زنیکه ی خل… اصلا به توچه؟! من و نلی قرارداد داریم؛ میخوایم با هم حرف بزنیم… چیستا گفت: نه! قراردادای تو رو میشناسم… شهرام بلند شد، رو به روی چیستا ایستاد. سهراب میخواست جلو بیاید؛ چیستا گفت: نه… کار خودمه؛ نیکان گفت: بله؛ کار شما؛ شعر گفتن برای چشمای منه!… هنوزم میتونی به اون خوبی؛ بداهه شعر بگی؟ چیستا سیلی محکمی به صورت نیکان زد… گیج شده بودم؛ گفتم ماجرا چیه؟ چیستا گفت: هیچی… اگه جرات داره خودش بگه… نیکان چیزی نگفت، چیستا آهسته گفت: وضعیت تو بیماری نیست! خودتم میدونی؛ نلی رنجاشو کشیده… ولش کن! آدم تو نیست… نیکان گفت: ولی تو عاشق من بودی! اینم بیماریه که دکتر عاشق مریضش شه! نه؟ چیستا گفت: عاشق یه بیمار ترنس؟! بعید میدونم… شاید بعضیا بشن؛ من نه! من مشاورت بودم و بینمون اعتماد بود… اما اشتباه میکردم. حالا گذشته؛ ومن نمیخوام چیزی یادم بیاد… نلی رو به خاطر گذشته ت اسیر نکن… کلمه «ترنس»؛ نارنجک بود؛ بمب بود؛ خمپاره بود؛ اصلا خود جنگ بود. نیکان به سمت چیستا؛ حمله ورشد. در چشمانش فقط ببری وحشی؛ قصد کشتن داشت. جیغ کشیدم! سهراب یقه ی نیکان را گرفت؛ با او گلاویز شد، جنگ نابرابری بود. دست نیکان شکسته بود و قد سهراب؛ بلندتر بود. سهراب گفت: دختره رو ول کن؛ کاریت نداریم، بالای سر نیکان نشستم و خون بینی اش را پاک کردم. چیستا گفت: بلند شو بریم نلی… اون مشکلش یکی دو تا نیست! تو؛ این وسط؛ فقط یه وسیله ای! خدا رو شکر به موقع رسیدیم؛ با هلکوپتر برادرای محیط بان… بلند شو نلی! بلند شو… صدای منو نمیشنوی!… نمیشنیدم…

قسمت سی و پنجم:

نمی توانستند مرا به زور ببرند؛ نمی توانستند رویم اسلحه بکشند، نمی توانستند پلیس را خبر کنند؛ محیط بانان با تک هلکوپترشان؛ دور روستای محصور شده در برف، چرخ میزدند و به مردم دارو و آذوقه می رساندند؛ به جز این با کسی کاری نداشتند؛ مگر اینکه کسی به طبیعت آسیب می رساند؛ یا شکار غیر قانونی می کرد؛ پس من محکوم بودم؛ به طبیعت آسیب رسانده بودم؛ دست طبیعت را ناخواسته شکسته بودم؛ و شکار غیر قانونی انجام داده بودم! به موجودی دل بسته بودم که نمیدانستم چیست! کیست و اصلا نیازی به من دارد؟! دستگیرم میکردند و کردند! چیستا بلندم کرد؛ گفت: باید بریم نلی؛ وقتشه! و سهراب به ما گفت: من پیشش میمونم تا دوستاش بیان؛ بعد میام؛ به همسر من گفت: به دوستت زنگ بزن بیاد عقبت؛ آن لحظه که شهرام؛ از بارانی سیاهش؛ گوشی اش را بیرون آورد؛ نگاهی به من کرد… نگاهی که هزار معنی داشت؛ شرم؛ ندامت؛ عشق؛ پشیمانی؛ حسرت! بیشتر از هر لحظه ی دیگر دوستش داشتم؛ حتی نگذاشتند یک لحظه با هم تنها باشیم… گفتم: میخوام یه چیزی بش بگم؛ خصوصی!… چیستا گفت: بعدا! وقت رفتنش؛… فعلا اینجاست؛ با دست شکسته؛ جای دوری نمیتونه بره؛ گفتم: میخوام خداحافظی کنم. چیستا گفت: بعدا؛ وقت رفتنش… میخواستم خم شوم و موهای عروسکی اش را ببوسم و بگویم متاسفم! اما چهره ی رنگ پریده اش؛ چنان خیره و غمگین بود که اصلا به من نگاه نمیکرد! به او گفتم: برمیگردم!… سرش را بلند نکرد. چیستا دستم را می کشید؛ انگار دخترش بودم؛ یا فراری… عصبی شدم! دستم را رها کردم؛ خم شدم و مقابل چشم همه؛ سر شهرام را بوسیدم؛ به گریه افتاد… گریه ای معصوم و کودکانه… همسرم اشک میریخت؛ بیصدا با پشت دستش؛ اشکهایش را پاک کرد؛ حس کردم لهش کرده اند؛ و یک لحظه؛ از آن دو ناجی بی وقت؛ بدم آمد… سهراب با تعجب به من نگاه کرد… گفت: چیکار میکنید نلی خانم؟ نامحرمه! چیستا با خشم؛ دستم راکشید و برد؛ می دانستم شهرام هنوز دارد گریه می کند؛ غرورش؛ مقابل من شکسته بود. مقابل تازه عروسش… و خیلی خودش را کنترل کرده بود که وحشی نشود! در راه با چیستا حرف نزدم. گفت: منم سن تو که بودم؛ سخت عاشق شدم. خودت میدونی! علی… پس فکر نکن نمیفهمم؛ گفتم: چرا همه تون باهاش بدید؟ چیستا گفت: من باش بد نیستم؛ احتیاج به کمک داره و قبول نمیکنه! خیلی مغروره! فقط همین! گفتم: واقعا ترنسه؟! یعنی احساسش زنونه ست؟ نمیتونه با زن ازدواج کنه؟ گفت: من دکترش نبودم؛ گاهی بعد از کار؛ باهام درد دل میکرد… می گفت همیشه دلش میخواسته زن باشه؛ یکی دو بارم رفت خارج… نمیدونم جواب دکترا چی بود! می گفت به زنا احساسی نداره… مگه نمیبینی چقدر دختر دور و برشه؟ با همه شون مثل سگه! یه مدت؛ فقط رازاشو به من میگفت ازش بزرگتر بودم؛ عاشق مردی بودم و برای اون کبریت بی خطر… مثل دوست مردش بودم؛
مثل علیرضا… نه! کمتر از علیرضا؛ به اون همه چیزو میگه!… میدونی سهراب؛ رضایت داد؛ وگرنه علیرضا؛ الان گوشه ی زندان بود. میدونستیم بش احتیاج داره؛ تنها دوستشه. از نوجوونی تا حالا… الان میاد ببرتش… گفتم: نه! داد زدم: تو رو خدا؛ نه! . . چیستا گفت: چت شده نلی؟… نکنه؟ … گفتم: چیستا جان… چیزیم نشده! اما گناه داره… به زور نبرینش!… خواهش میکنم؛ ته مونده ی غروری رو که به عنوان یه مرد؛ در وجودش مونده؛ نشکنید! مجرم که نیست!… انسانه!

قسمت سی و ششم:

میدونی سهراب رضایت داد، وگرنه علیرضا؛ الان گوشه ی زندان بود. میدونستیم بش احتیاج داره. تنها دوستشه؛ از نووجونیش تاحالا!… الانم باید بیاد ببرتش؛ گفتم نه! تو رو خدا نه! چیستا گفت: تو چت شده نلی؟ نکنه…؟! گفتم: چیزیم نشده. اما گناه داره؛ به زور نبرینش! خواهش میکنم. ته مونده ی غروری رو که به عنوان یه مرد تو وجودش مونده؛ نشکنید! مجرم که نیست. انسانه! چیستا متاثر شده بود. گفت: من بدشو نمیخوام؛ ما یه زمانی همکار بودیم؛ شایدم دوست… اون باید درمان شه. باید قبول کنه که مشکلش قابل حله. خیلیا تو جهان این مشکلو دارن! تاکی میخواد حرف دلشو نزنه و با همه ی دنیا دعوا داشته باشه؟
در اتاق سهراب؛ چیستا باخوراکیهایی که آورده بود؛ مشغول آشپزی شد. گفت: خوبه پدرت نشونی بیمارستان سهرابو بم داد؛ میدونست تصادف کرده؛ ولی نمیدونست چطوری و چرا… ! سهراب به اون نگفت نگران نشه… ولی به من گفت… بخصوص وقتی فهمید معلم نلی هستم… پدرت؛ شدید نگرانت بود! بش قول دادم یه چند روزی بیام پیشت. گفت؛ راضیش کن برگرده؛ دلشوره داشت. الانم که فکر میکنم فیلم منتفیه؛ راهها تا فردا باز میشه. باهم برمیگردیم… اگه از اول مشورت کرده بودی؛ هیچوقت نمیذاشتم بیای! گفتم: اگه تو اون سن؛ یکی بت میگفت علی رو برای همیشه فراموش کن؛ چیکار میکردی؟! دستش را سوزاند. گفت: نلی عزیزم؛ این فرق داره! داد زدم: عشق؛ عشقه! هیچ فرقی نداره! گفت: اون مرد… نیکان بلده چیکار کنه… گفتم: چه خوب که بلده! گفت: تو عاشقشی؟ گفتم: تو چی؟! تو عاشقشی؟ گفت: عاشق علی؟ معلومه! گفتم: عاشق این نیکان! خودت همیشه میگفتی عشق انواع مختلف داره… میدونم یه جورایی دوسش داری! گفت: آره؛ خب! انقدر که میخوام خوشبخت شه؛ گفتم: چیستا جان؛ توحتی نمیدونی اون کیه؟ چی میگی؟ غذا را باماهیتابه، جلویم گذاشت. مثل همیشه؛ خوراکش سوخته بود. اشتها نداشتم؛ حضرت آدم؛ اولین روز عروسی اش را با حوا غذا خورد! و من حتی خبری از او نداشتم!
دو ساعت بعد سهراب آمد. گفت: علیرضا آمده؛ یکی از شروط آزادیش؛ بردن نیکان از اینجاست! گفتم: بش از اون زهر ماری میده امشب! حالشو بدتر میکنه؛ الان غذای مقوی لازم داره! سهراب با تعجب گفت: شما چه تون شده نلی خانم؟ خیلی نگرانشید! فکر نمیکردم ازش خوشتون بیاد!… گفتم: هر چی باشه؛ بامن بدی نکرده؛ من دستشو شکستم؛ ولی اون به من؛ صدمه ای نزده! از کجا مطمینین ترنسه؟ شاید باشه؛ شایدم نه! مگه خون کرده با ما فرق داره؟ سهراب گفت: مادرش هیچی نگفت؛ علیرضام گفت؛ در این مورد بی اجازه ی خودش نمیتونه چیزی بگه! اصلا تا وقتی خودش نخواد؛ به ما چه؟ ما که نسبتی با اون نداریم! چرا سرش دعوا می کنیم؟ در دلم گفتم؛ من دارم! من زنشم! و نمیخوام امشب با علیرضا باشه! کنار پنجره رفتم. شب؛ رد پایی؛ روی برف تازه نگذاشته بود؛ بیصدا و بی خبر؛ آمده بود. مثل مهتاب؛ مثل عشق شهرام در دل من! باید میرفتم. همین امشب! شب اولمان بود…

قسمت سی و هفتم:

سهراب خسته بود و زود خوابید. اما میدانستم چیستا خواب ندارد و تا صبح مینویسد… چاره ی دیگری نبود. دلم کفتر اهلی خانه ی شهرام شده بود. به چیستا دروغ گفتم؛ گفتم: «میخوام برم یه کم دور اتاق قدم بزنم.» چیستاگفت: زیربرف؟ گفتم: برفو دوست دارم. میخوام یه کم فکرمو آزاد کنم؛ وگرنه مجبور میشم قرص بخورم. امروز دیگه اوردوز کردم. چیستا گفت: پس زود بیا! من بیدارم! عبای پشمی کلاهدارم را پوشیدم و بیرون زدم. ماه در آسمان کامل بود. از دور؛ صدای زوزه ی گرگها را میشنیدم. شبهایی که ماه کامل است؛ گرگها بیقرارند؛ یاد قصه ی سیندرلا افتادم. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که مرا زودتر به یارم برساند… برف انگار به جاده ای بلوری بدل شد و من روی آن؛ لیز میخوردم و با سرعت به سمت آن خانه؛ که فاصله ای با من نداشت؛ حرکت میکردم. ماه؛ چراغ روشنی من شد. مهتابش را، چراغ و فانوس راهم کرده بود؛ تا مقابلم را ببینم؛ و همسرایی دسته جمعی گرگها؛ نشان از تغییر من داشت؛ و انگار پیش درآمد نمایش جدیدی در زندگی من بود… انگار دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم! باید مردی که مرا همان صبح به عقد خود درآورده بود؛ پیدا می کردم و دلیل ازدواجش را میفهمیدم… درقفل بود. مشت کوبیدم. عبای کلاهدارم خیس شده بود. علیرضا در را باز کرد. نیکان از روی کاناپه نیم خیز شد. داشت با گوشی اش ور میرفت.
گفت: اینجا چکار میکنی؟ گفتم: کارت دارم، تنها! علیرضا گفت: الان خسته ست! نیکان به او نگاهی کرد؛ و علیرضا کتش را برداشت و رفت؛ گفت: تو ماشین میخوابم؛ تا نیومدن عقبش؛ تمومش کنید! عبای خیسم را در آوردم. برای اولین بار مرا با تیشرت ساده و شلوار جین میدید. گفت: موهات خیلی هم کوتاه نیست! گفتم: ولی به بلندی موهای تو هم نیست. گفت: برای چی اومدی؟ گفتم: برای چی خواستی زنت شم؟ من ازهیچی نمیترسم؛ جز دروغ! اومدم راستشو بشنوم! گفت: چرا زنم شدی؟ گفتم: خودت میدونی!… از همون لحظه ی اولی که دیدمت؛ یه جاذبه ای به سمتت حس کردم؛ من لجبازم. خیلی سعی کردم این حسو منکر بشم؛ ولی نشد؛ مدام تو ذهنم بودی… حس میکردم دوری ما دیگه ممکن نیست. حالام برام مهم نیست زنی یا مردی یا هرچی!… خودت حقیقو بم بگو. بگو دوستم داشتی که بام عروسی کردی! دست کم یه ذره… یه کمی!… .. نه؟! گفت: خیس شدی. میلرزی! بیا رو کاناپه. سرم را روی سینه اش گذاشتم. انگار به دیوار امن ترین قلعه ی جهان تکیه داده بودم؛ گفت: نلی من؛ یه چیزایی هست که ادم؛ حسش میکنه. باش زندگی میکنه؛ ولی نمیتونه توضیحش بده. وقتی تو هستی هوا واسه نفس کشیدن بیشتر میشه… نمیتونستم بذارم از دستم بری! گفتم: اما اونا میگن! خودت میدونی!… میگن احساسات زنانه!… خندید. اول آهسته و بعد بلند تر. گفتم: چرا میخندی؟ گفت: خودم. حقشون بود! بذار… فکر کنن من ترنسم… یه عمر دروغ شنیدم! حالا امشب پیشم میمونی؟ فقط میخوام آروم بخوابونمت! بدون قرص. بیا عزیز دلم…

قسمت سی وهشتم:

بدون قرص… خواب؟… خواب بی کابوس؟… بدون قرص؟… زندگی! زندگی بدون ترس؟… چرا تنم بوی گل مریم می دهد؟ چرا جهان؛ رنگ گل یخ است؟ چرا آسمان انقدر نزدیک شده؟ چرا ستاره ها؛ در چشمهایم؛ سوسو میزنند؟ چرا شب؛ این همه صبح است؟ چرا زودتر خدا به من نگفته بود که شب میتواند چنین زیبا باشد و ستاره ها چنین نزدیک؟ دست دراز میکنم؛ یکی از آنها را میچینم؛ لای گیسوان تو می گذارم! تو همیشه می درخشی؛ با ستاره، بی ستاره… تو برای درخشیدن به دنیا آمدی و من برای تماشای چشمهایت! چشم؟ گفتم؛ چشم؟ گفتی: چشمهاتو بازکن! باز کردم؛ هیچ چیز نبود… فقط زمستان بود؛ برف بود؛ تو بودی و من! کجا هستم؟ چرا همه چیز سفید است؟ بیمارستان یا بدتر؟ کسی رنگ سرخی روی جهان؛ می پاشد. مثل یک مشت گلبرگ گل سرخ… از خواب می پرم؛ کنارم خوابیده ای؛ مثل کودکی که خواب خوب میبند؛ دست شکسته ات؛ روی بالش من است. روی دستت را می بوسم؛ ساعت چند است؟ بلند میشوم؛ عبایم کنار شومینه خشک شده؛ میپوشم؛ باید بدوم…
دوشنبه شروع شده! باید زودتر از دوشنبه به چیستا میرسیدم، اما دیر شد! جا ماندم… تو غلت میزنی؛ در خواب زیباترین نقشت را بازی میکنی! زیباترین فیلم سینمایی زندگی ام… سکانس جادویی حلقه ی گیسوانت روی پیشانی رنگ پریده ات… از میان پلکهای نیم بسته ات؛ جهان من شروع می شود؛
نگاهم میکنی. میبینی که سریع لباس میپوشم؛ لبخند میزنی. میگویی: اگر خدا دنیا را به من میداد که دوباره بسازم؛ میدونی چکار می کردم؟ فقط یه زمستون می ساختم؛ با آتیش چشمای بچه گونه ی تو!… چه آتیشی میسوزونی؛ بی مروت!
لبخند میزنم؛ دیرم شده… میگویی: شیطون! به چی میخندی؟ میگم موهات؛ هپلی شده… قشنگتره.
از رختخواب بلند میشوی. با دست چپت دست یخ مرا میگیری و میگی: جدی؟ پس نمیذارم بری… زندانی منی! قانونم؛ حقو به من میده؛ شوهرتم! به چشمانت نگاه میکنم. اتاق روشن میشود. مثل لحظه ی تولد که یادم رفته است… چشمت را میبوسم و دستم را از دستت رها میکنم: «باید برم؛… دیر شده» ! قرار نبود تا صبح بمونم؛ میگوید: خیلی چیزا قرار نبود؛ ولی پیش میاد! گفتم: تو امروز برمیگردی؟ میگوید: بدون تو؛ هیچ جا برنمیگردم! ولی فعلا به اونا چیزی نگو! پیشانی ام را میبوسد.
گردن آویزش بوی گل مریم میدهد؛ دم در با پتو روی شانه اش می ایستد: خداحافظ خانمم! فعلا… میدوم؛ برف با من میجنگد. از من قوی تر است… بر خلاف دیشب که زمین آینه ی نقره بود؛ اکنون پایم را نمیتوانم از میان برفها بیرون بکشم. انگار برف هم؛ نمیخواهد من بروم… از دور اتاق سهراب را میبینم.
چیستا روی پله نشسته است. فقط خدا کندسهراب؛ خانه نباشد! سهراب نیست. به چیستا سلام میدهم. برای اولین بار حس میکنم دخترش هستم. نگرانی یک مادر را در چهره اش احساس می کنم. پشت من؛ وارد اتاق میشود. ماهیتابه املت را مقابلم می گذارد؛ با نان برشته؛ می گوید: اینبار نسوخته! خیلی گرسنه ام؛ املتش را میبلعم، نگاهم میکند. مثل مادری مهربان. ناگهان گریه اش میگیرد! تا به حال گریه چیستا را ندیده بودم؛ هرگز! میپرسم چی شده؟ میگه: رو کاغذام خوابم رفت… نیم ساعت پیش پریدم… خواب بد دیدم…!

قسمت سی و نهم:

خوابهای چیستا معمولا تعبیر میشد، و حالا که خواب بد دیده بود؛ ترسیدم حتی سوال کنم چه خوابی؟! اما آنقدر بد بود که به گریه اش انداخته بود. گفتم: خودت نمیخوری؟ گفت: نه! جاده باز شده، سهرابم رفته کمک؛ باید زود آماده شیم با اولین ماشین برگردیم… گفتم: اما پس؛ قرارداد من چی؟ کار من با نیکان تموم نشده؛ در چشمهایم خیره شد و گفت: کار تو بانیکان حالا حالاها تموم نمیشه! من خوب میشناسمش، نمیخوای که تو این برف و بهمن؛ با این مرد تنها بمونی؟ گفتم: اون ترنس نیست! گفت: میدونم! گفتم: پس چرا دیروز بش گفتی ترنس؟!.. در حالیکه ظرفها را میشست؛ گفت: از خودش بپرس! یه عمر سعی کرد به من و خیلیا بقبولونه که ترنسه! در صورتی که اون موقع هنوز نمیدونست من روانشناسی خوندم و ترنسو تشخیص میدم! این اصطلاحو بش گفتم که به روش بیارم؛ چند سال به همه ی ما دروغ گفت! حتی من که دوستش بودم و داشتیم باهم می نوشتیم… کنار پنجره رفتم… همه ردپاها را برف تازه پوشانده بود؛ اما برف شبهای قبل؛ اینجا و آنجا مثل نقره و بلور؛ میدرخشید. باز یاد اتاق عقد افتادم؛ موبایلم را روی طاقچه دیدم. گفتم: سهراب درستش کرد؟ گفت: آره؛ از اتاق بیرون رفتم؛ شماره نیکان را گرفتم؛ مثل اینکه از خواب پرانده بودمش. گفتم: خوبی؟ خوابیدی؟ گفت: یه کم خسته بودم؛ همه چیز مرتبه؟ گفتم: ظاهرا جاده باز شده؛ منو برمیگردونن؛ خواستم برای یک شب خوشبختی؛ تو همه ی عمرم؛ ازت تشکر کنم!… گفت: صبر کن ببینم؛ تو که برنمیگردی؟ سکوت کردم؛ گفت: تو قانونا زن منی! آهسته گفتم: اینا که نمیدونن! گفت: من الان میام اونجا… ساکتو آماده کن! گفتم: دعوا بیفایده ست؛ من الان خودم میام طرف تو، گفت: نه! میام عقبت؛ ساکم را کنار در گذاشتم. چیستا نگاه کرد، انگارهمه چیز را میدانست؛ گفتم: چه خوابی دیدی دیشب؟ گفت: برف بود؛ همه جا سفید بود، گلای سرخ مثل گلوله؛ روی تن تو؛ میباریدند؛ و تو درد میکشیدی؛ دردی عجیب…
مثل تیرباران با گل سرخ! تیر خلاص! یکی اومد تیر خلاصو بت بزنه، گفتم نزن! اون دختر فقط خوابه! اما قاتلت ماشه رو کشید! درست روی سینه ت! بقیه شو نمیخوام یادم بیاد! نفس تنگی میگیرم! گوشی ام زنگ خورد. به چیستا گفتم: زود برمیگردم؛ در سکوت نگاهم کرد. چرا واکنشی نشان نمیداد؟ چرا جلویم را نمیگرفت؟ گفت: نمیتونم بزنمت! نمیتونم به زور نگهت دارم!… عجیبه همه ی اونایی رو که دوست داشتم؛ نتونستم نگه دارم، میدونستم میاد عقبت؛ مراقب خودت باش. عصبانیش نکن و هیچوقت سوالی از گذشته ش نپرس! به خصوص درباره شبنم؛ اون مرد؛ کم عذاب نکشیده؛ لازم باشه؛ خودش بت میگه! چیستارا در آغوش گرفتم؛ گفتم: اگه نباید باش برم، اگه چیزی میدونی الان بگو!… گفت: فقط کار! تو دختر عاقلی هستی… فقط رابطه ی دور و کاری؛ نذار بیشتر بت نزدیک شه! هیچ جور! به هیچ شرطی! جدی میگم نلی… خطرناکه…!

قسمت چهل ام:

گفتم: باشه فقط کار و رابطه ی کاری… .. اما نمیخوای بگی چرا؟ چیستا گفت: الان هر چی بگم بیخوده! عاشقشی دختر! فکر میکنی نمیفهمم؟ اسمش میاد؛ لپات گل میندازه! مثل جوونی خودم که گذاشتم؛ علی اون ازدواج صوری احمقانه رو با ریحانه انجام بده؛ فقط واسه اینکه فکر میکردم کار درستو انجام میدم… اون موقع منم یه دنده بودم… ! به حرف هیچکی گوش نمیدادم! حتی خود علی! حالا برو! من نمیخوام نیکانو ببینم! بهم پیام بده؛ یادت نره… بیخبرم نذار؛ پدرتم نگران میشه؛ سهرابم که اینجاست؛ کاری داشتی بهش بگو! پسر قابل اعتمادیه!
دوباره چیستا را؛ مثل یک دوست عزیز و قدیمی؛ مثل یک مادر؛ در آغوش فشردم و از خانه زدم بیرون… خبری نبود؛ یک گلوله برفی به طرفم پرتاب شد. درست روی زانویم خورد! شهرام بود! دوید… ساک مرا با دست چپش برداشت و گفت اگه تونستی منو بگیر! داد زدم: شهرام! وایسا! و دنبالش دویدم… هر دو کلی دویدیم و بعدبا هم؛ در یک چاله ی بزرگ برف افتادیم! گفتم: نزدیک بود دستت له بشه دیوونه! داشتم میافتادم روت! گفت: عاشق این دیوونه گفتنم دختر!… تو دیوونه م کردی! چطور گذاشتن بیای؟ فکر کردم زندانیت میکنن!… گفتم؛ من یه زن مستقلما!… به چیستا گفتم؛ قراردادم باهات مونده؛ سهراب نبود؛ چیستام که منو میشناسه؛ مثل خودش لجبازم… نمیتونست که دست و پامو ببنده! فهمیده عاشقتم؛ گمونم زودترم فهمیده بود و به رویش نمیاورد! هر دو در چاله ی برفی دراز کشیدیم، انگار جایی بیرون جهان بود؛ حتی جایی بیرون زمان؛ گردن آویز شهرام روی سینه اش افتاده بود، حالا در روشنایی؛ آن را میدیدم؛ رویش نوشته بود: «مهتاب و حمید»… حس عجیبی از آن آویز؛ به من میرسید. حسی شبیه عشق…
چیزی نپرسیدم… هر دو در سکوت؛ به آسمان آبی و ابرهای مخملین سفیدش نگاه کردیم؛ گفت: دوست دارم هر چی بیشتر از زمین فاصله بگیرم؛ گفتم: منم…!
گفت: از بچگی عاشق پرواز بودم؛
گفتم: منم!
گفت: میخواستم خلبان شم؛ نشد؛
گفتم: خب؛ خلبان من که هستی!
گونه ام را بوسید و گفت: کاش دو تامون بال داشتیم؛ الان پرواز می کردیم و از اینجا میرفتیم؛ پر می کشیدیم یه جای دور که هیچ کسو نبینیم! فقط خودم باشم و خودت! جایی که بشه داد زد: «دوستت دارم!»… و داد زد! جلوی دهانش را گرفتم؛ گفتم: ساکت! بهمن میریزه ها! گفت: ریخته! سالهاست که ریخته… خبر نداری! بی خیال… یواشکی ام میتونم بگم دوستت دارم… در گوشم آهسته نجوا کرد: دوستت دارم… با مهربانی موهایم را نوازش کرد و گفت: فکر نمیکردم؛ تا این حد دوستت داشته باشم… ولی خب دارم…
گفتم: منم…
کاش اون پرواز دونفره؛ واقعی بود! کاش همین الان می رفتیم!
گفت: هردومون؛ اهل پروازیم، نه؟ پس معطل چی هستی دختر؟! از توی گودالم؛ میشه پرواز کرد! رفت بالا؛ کم کم زد به دل آسمون، درست وسط ابرا؛ لباس عروسیت؛ ابر و نور! منم دیوونه نگاه کردنت، با اون لباس ابری سفید؛ حالا حالاهام؛ برنمیگردیم پایین! خندیدم… گفتم: چی بهتر از این؟ کاش واقعا میشد شهرام جان!
سخت در آغوشم گرفت؛ خواستم بگویم، نه! الان نه!… شوخی کردم؛ اما گرمای تنش مسری بود؛ و عطرگل مریم میداد، به جای تمام بهارهای غمگین از دست رفته عمرم؛ وجودش بهار بود… گفت: من کاپیتان پرواز؟! گفتم: بله کاپیتان! گفت: چشماتو ببند! کامل! جر نزنیا! وقت تیک آفه! گفتم: چشم کاپیتان! بستم…!

قسمت چهل و یکم:

تمام روز؛ نه سرما بود و نه درد… غم هم نبود. فقط حس کردم تنم خواب رفته است و به زحمت می توانم از جایم بلند شوم! کاش زندگی؛ همیشه همین گونه بود… ولی نبود. زندگی رنگهای مختلفی داشت… از چاله ی برف؛ تا کلبه نیکان راه زیادی نبود. اما به نظرم سالهای نوری طول کشید تا به کلبه رسیدیم.
علیرضا ناهار را آماده کرده بود و خودش داشت میرفت؛ بعد از مدتها احساس گرسنگی شدیدی کردم. تمام غذایم را تمام کردم؛ شهرام با علاقه؛ به غذا خوردنم نگاه میکرد. گفت: غذا خوردنتم با بقیه ی آدما فرق داره… میبلعی! نمیخوری!
با دهان پر؛ لبخند زدم. راست میگفت؛ علیرضا کوله پشتی اش را برداشت و خداحافظی کرد؛ شهرام تا دم در؛ با او رفت… چیزهایی پشت در زمزمه کردند که نشنیدم و نخواستم بشنوم… گفتم: ظرفها رو میشورم… در حال شستن ظرفها بودم که در زدند! من و شهرام؛ و لحظه ای نگرانی در نگاهمان…

گفتم: من باز میکنم. سهراب بود.
گفت: ببخشید… ولی من و آقا شهرام؛ شرطی داشتیم. علیرضا هنوز مجرم محسوب میشه؛ شرطمون این بود که تو رو از اینجا ببره تا منم رضایت بدم. خودش رفت! ولی تو چرا موندی؟! هواشناسی باز احتمال برف و بورانو برای منطقه داده! بودن نلی خانمم اینجا امن نیست… تو قرار بود برگردی! حالا نلی خانمم آوردی اینجا؟ شهرام گفت: ببین یه قرارداد کاریه؛ فقط همین! علیرضام فرار نمیکنه!
هم دیه میده؛ هم هر وقت صداش کنید میاد؛ اون مست بود و جریان تصادف اون شب؛ خودت میدونی عمدی نبود! سهراب گفت: به هر حال؛ با چیزایی که دیدم و شنیدم؛ دیگه صلاح نمیدونم نلی خانم اینجا باشه. ایشون میتونن برای فیلمبرداری بیان… اما مواقع دیگه تو اتاق من اقامت میکنن. من شبا عادت دارم کشیک بدم؛ نمیخوابم… نلی خانم لطفا!… به شهرام و بعد به سهراب نگاه کردم. یکیشان همسر قانونی من بود و دیگری مرد خوبی که نجاتم داده بود… گفتم: اخه شاید مجبور شیم راجع به فیلمنامه حرف بزنیم؛ من نمیتونم هی بیام و برگردم تو این برف!… سخته!
گمانم آقای نیکان؛ تبش قطع شده و کاری به جز صحبت درباره ی فیلم با هم نداریم؛ سهراب گفت: ولی آدم باید سر قولش بمونه. ما اجازه دادیم علیرضا سپندار؛ به قید ضمانت آزاد شه؛ به شرطی که شهرام نیکان؛ فعلا بساط این فیلمو جمع کنه و برگرده تهران! شهرام گفت: خب حالا برنمیگردم! زندانم میندازید؟ لوکیشن برف لازم داشتم و خدا رسوند؛ اگه برنگردم چیکار میخواین کنین؟ علیرضا رو میگیرین؟ اشکال نداره. خودش دو تا وکیل خوب داره! سهراب لحظه ای عصبی شد. گفت: حیف که دستت شکسته… وگرنه میگفتم چیکار میکنم… آدمی که به دروغ به همه بگه ترنسه؛ معلومه یه ریگی تو کفشش هست…

قسمت چهل و دوم:

آدمی که به دروغ به همه بگه ترنسه؛ معلومه یه ریگی تو کفشش هست… میدانستم الان دعوا می شود. گفتم: آقا سهراب؛ یه دقیقه تشریف بیارید بیرون! به شهرام نگاه آرامی انداختم؛ با سهراب به حیاط رفتیم. گفت: رفتاراش طبیعی نیست! خودتون بهتر از من میدونید… پدرتون شما رو به من سپرده؛ خیالم راحت نیست! اگه اتفاقی بیفته که این بار؛ نتونید فرار کنید؛ من هیچوقت خودمو نمی بخشم! گفتم: الان بهتره! گفت: هنوز مشروب میخوره و حال روحیش خوب نیست؛ چطور بهتره؟! گفتم: خب من یه زن بالغم… خودم حواسم هست. نمیذارم زیاد بخوره… از جیبش اسپره ای درآورد و آهسته گفت: بذارین تو جیب لباستون. اگه لازم شد بزنین طرف صورتش… من تا صبح بیدارم… همینجا؛ پشت در کلبه، اتاقم نمیرم؛ نگرانم!؛ همینجا کشیک میدم. گفتم: ولی واقعا لازم نیست آقا سهراب!…گمونم دیگه وحشی نمیشه! شاید به خاطر تبش بود.
گفت: شما هنوز خیلی چیزا رو درباره ش نمیدونید؛ ولی من تحقیق کردم… راز مردمو بهتره آدم؛ پنهان کنه؛ مگه یه وقت مجبور شه بگه…گفتم: چیزی هست باید بدونم؟ گفت: الان نه! گفتم: پس شما لازم نیست اینجا کشیک بدید! سهراب با شرم؛ نگاهش را از من دزدید و گفت: لازمه نلی خانم؛ تا صبح قیامتم شده اینجا وایمیسم؛ میخواستم اول به خودتون بگم؛ ولی اون تصادف نذاشت؛….؟ اول به پدرتون گفتم… وقتشه به شما هم بگم. میدونید… شما برای من بیشتر از این ارزش داری که خودتون فکر می کنید؛ گفتم: یعنی چی آقا سهراب؟ شما همیشه به من لطف داشتید! گفت: با اجازه تون شما را از پدر بزرگوارتون خواستگاری کردم؛ حالام این تقاضا رو از خودتون دارم، من به شما علاقه دارم. تو زندگی هیچی ندارم؛ اما همه ی قلبمو در اختیارتون میذارم. خیلی برام عزیزید… بیشتر از هر چیز و هر کس که تا حالا داشتم؛ میتونم امیدوار باشم؟
قلبم شروع به تپیدن کرد، دهانم خشک شد. سهراب سرش را زیر انداخته بود. نگاهش را نمیدیدم. اما انگار شب با تمام ستاره هایش؛ لابلای موهای مشکی اش کوچ کرده بود؛ گفتم: پدرم چی گفت؟ «ایشون موافق بودن؛ ولی گفتن هر چی شما بفرمایین!…» به کلبه نگاه کردم. شهرام نیکان با پتویی روی شانه؛ کنار در ایستاده بود و به ما نگاه میکرد؛ انگار همه چیز را شنیده بود؛ دلم آغوش گرمش را میخواست. به سهراب گفتم: ببخشید. من سردمه. الان باید برم؛ بعدا… و دویدم…
وارد کلبه شدم. شهرام چراغ را خاموش کرده بود. صدایش زدم؛ نبود! ترسیدم؛ داد زدم: شهرام! نگذاشت نفس بکشم… صدای چیستا در گوشم پیچید: مراقب باش! فقط رابطه کاری! بیشتر نه! راه نفسم بسته بود. من آسم داشتم. گفتم: شهرام جان چیکار میکنی؟ گفت! کاپیتان منم… ساکت!

قسمت چهل و سوم:

من آسم داشتم… راه نفسم بسته بود؛ گفتم: شهرام جان چیکار میکنی؟ گفت:…
گفت: کاپیتان منم؛ ساکت! با شالم دهانم را بست. خیلی محکم! تنفس بینی برایم کافی نبود. حس خفقان مثل تیک تاک یک ساعت کهنه؛ در تنم بالا میرفت و به گلویم میرسید؛ نمی توانستم داد بزنم؛ التماسش کنم و یا سهراب را صدا کنم؛ شال را از داخل دهانم رد کرده بود. به لثه هایم فشار می آمد؛ حس میکردم همین الان لثه هایم؛ خونریزی می کنند… و حسی شبیه تسلیم شدن؛ تنم را گرفته بود. تسلیم در برابر مرگ و خاموشی؛ قاتلم را خودم انتخاب کرده بودم؛ پس جای شکایتی نبود! سعی کردم با دست شال را باز کنم. دستانم را محکم گرفت و با یک تکه طناب کنفی بست. طناب داشت مچ دستم را پاره میکرد. چه شد که دوباره حالش بد شد؟… بعد از اینکه دید در حیاط با سهراب حرف میزنم؛ انگار به یک مجسمه ی سنگی تبدیل شد. تاریک بود، التماس چشمهایم را نمی دید؛ هر مرگی را حاضر بودم تحمل کنم؛ جز خفگی… سعی کردم با ناله به او حالی کنم که دارم می میرم… شال از میان دهان و لثه هایم گذشته بود. صدایم در نمی آمد. یاد اسپره ی سهراب در جیبم افتادم. اما دستانم بسته بود؛ اصلا فکر نمی کردم میخواهد چه کار کند… مرا آهسته؛ به سمت دیوار برد. نور پنجره کم بود. چیزی نمیدیدم. او هدایتم میکرد. خدا خدا میکردم سهراب شک کند که چرا چراغها خاموش شده. اما ظاهرا از جایی که ایستاده بود؛ نمیتوانست پنجره ها را ببیند. منتطر صدایی بود. زیر شیب خانه، کشیک می داد. خانه ی خاموش را نمیدید؛ یا شاید میدید و فکر میکرد به خاطر حال شهرام؛ زود خوابیده ایم! انگار شهرام فکرم را خواند؛
نترس!… میدونم هوا نمیرسه. اما زود نمی میری. مردن اصلا آسون نیست! کسی که تیر خلاصو به پدرم زد؛ بعدا اینو بم گفت؛ گفت: حتی وقتی تیر خلاصو زد؛ انگار پدر هنوز زنده بود… شاید امید داشت که برگرده، پسرشو بغل کنه، زنش؛ مهتابو ببوسه و ازشون حمایت کنه؛ میگفت چشمای پدر حتی تو سردخونه بسته نمیشد! امید!… چیزی که توی من مرد… تو بچگی… حالا برو تو اون کمد! منظورش کمد دیواری بود. خدایا! از بچگی از جای کوچک دربسته وحشت داشتم. مقاومت کردم؛ مرا به داخل کمد هل داد و در را بست. صدای چرخیدن کلید درقفل کمد؛ مثل صدای گذاشتن سنگ قبر من بود. مثل جیغهای ناگهانی مرغان ماهیخوار سیدنی؛ مثل بوی نم دریا و لگدهایی که با پوتین استرالیایی؛ روی قفسه سینه و پهلوهایت میخورد. با خودم گفتم: مریضه! برای همین چیستا گفت؛ فقط رابطه کاری! اما چیستا میدونست این انقدر مریضه؟ نه! وگرنه منو با داروی بیهوشی هم که شده، میبرد. به در کمد زد: آی بچه، اونجایی؟!… خفه! اروم بگیر! انقدر تکون نخور! کار ما زیاد طول نمیکشه. اما اگه لگد بزنی یا شلوغ کنی، بد تموم میشه. نمیخوام درد بکشی…!

با دستای بسته به در کمد کوبیدم...

با دستای بسته به در کمد کوبیدم…

قسمت چهل و چهارم:

صدایش عوض شده بود. بم و خشن و وحشی… انگار؛ یکی از نقشهای سینمایی اش را بازی میکرد؛ ادامه داد: پدرمو سوار ماشین کردن؛ با چشم بسته، دهن منم بستن؛ با یکی از همون چشم بندای سیاه، توی همین کمد؛ زندانیم کردن…! «گفتم؛ دارم خفه میشم»… صدای جیغ آهسته ی مادرمو شنیدم، از درز شکسته کمد نگاه کردم؛ هنوز روشن بود. نه مثل الان تاریک…؛ نزدیکای غروب بود. مرد لاغره، در کلبه رو باز گذاشت تا پدر همه چیزو بشنوه! گندهه؛ کمربندشو باز کرد؛ حتی اسلحه شو از جیبش در نیاورد؛ با دستای بسته به در کمد کوبیدم؛ با لگد! با همه جون یه بچه ی شیش ساله!
نمیخواستم مادرمو بزنه! ضعیف و شکننده بود؛ زیر ضربه های اون کمربند دووم نمی آورد؛ دیگه نمی تونستم تو کمد نیکان نفس بکشم… خداحافظ نلی بیچاره… با خودم حرف میزدم…! با پا به کمد کوبیدم. شهرام آسم نداشت؛ من داشتم!
شهرام محل نذاشت. داد زد: «مادرمو ول کن مردتیکه!»…. انگار با خودش حرف میزد، فریاد ذهنش بود… ولش نکرد! روی زمین؛ جلوی همین کمد خوابوندش؛ لباساشو پاره کرد؛ لباسایی که پدر با عشق براش خریده بود؛ میدیدم مادرم دست و پا میزنه، میدیدم که عمدا میخوان اون زن بدبخت؛ جیغ بزنه؛ تا پدر بشنوه. اما مادر، عمدا جیغ نمیزد تا پدر نشنوه! تا من نشنوم…! تا قوی باشیم… فقط دست و پا میزد؛ با دستا و پاهای کوچیکش میجنگید… و اونا میزدنش! گندهه؛ مثل جونور وحشی روی مادرم افتاد… از درز شکسته کمد؛ می دیدم، دستام بسته بود. به کمد لگد میزدم. مردک به مادرم سیلی میزد: می گفت: خوشت میاد که جیغ نمیزنی؟ نه؟! من که میدونم داری درد میکشی پتیاره! جیغ بزن! میخوام اون قاضی کمونیستت؛ جیغتو بشنوه! درگوش مادرم؛ می خواباند: جیغ بزن ماده سگ! بم التماس کن! شاید بت رحم کنم… مادر جیغ نمیزد! من دیدم؛ دیدم با کمربند؛ به جون بدن نحیفش افتاد؛ باز مادر جیغ نزد؛ که پدر نشنوه و من توی کمد؛ نترسم… بعد اون کثافت؛… روی مادرم بود؛ مثل هیولا نفس نفس میزد. مادرم بیصدا اشک میریخت. اما باز جیغ نزد. گندهه وحشی شد…
وحشی!… نمیتونم بگم… شهرام؛ مکث کرد… نفس عمیقی کشید… و کمی از بطری اش خورد…
ادامه داد: کارش که تموم شد؛ کمربندش رو بست. به لاغره گفت: توله سگشونو از کمد بیار بیرون! دهان بندم رو باز کردن؛ داد زدم؛ داد از ته دل! خدا…؛ خدا؛ خدا… شهرام داشت داد می کشید؛ دل من هم! انگار در دلم بهمن ریخته بود، یخ زده بودم… در کمد را باز کرد! مقابلم زانو زد! گفت: دیدی با مادرم چیکار کردن؟ همینجا
جلوی چشم من؟ و من هیچکاری نتونستم بکنم! هیچی! لعنت به من… لباساش همه تیکه تیکه شده بود؛ یه پتو روش انداختم. مرد گندهه تف کرد رو کتاب بابا… به مادرم گفت: ماده سگ! عجب جونی داره! رفتن! پدرمم بردن؛ من موهای مادرمو ناز کردم؛ گفتم؛ من هیچی ندیدم! چیزی نیست! الان برات لباس میارم. مادر آهسته میلرزید؛
و اشک میریخت؛ من هم؛ با آسم اشک میریختم. شهرام؛ چراغ خواب را روشن کرد. مرا دید؛ گفت: تو چته؟ شال را از دهانم باز کرد؛ نفس کشیدم و بغضم ترکید!
گفت: آره… میبینی!… سهراب عادیه… ولی من عادی نیستم!… خواستم بدونی اونجا آدم چه میکشه! تو اون کمد؛ تاریکی؛ بی نفس… با ترس! وقتی شاهده که…
داری گریه میکنی؟ چرا… خواستم خاطره بگم… اذیت می شدم… تو رو هم اذیت کردم؟ بغلش کردم؛ دیگر هرگز رهایش نمیکردم. هرگز! او دنیای من بود! هیچکس نمیتوانست این دنیا را از من بگیرد… هیچکس…

قسمت چهل و پنجم:

صبح شده بود. شهرام هنوز خواب بود. در یخچال چیز زیادی نمانده بود. شال و کلاه کردم تا قبل از بیداری شهرام؛ به ده بروم. کمی وسایل شخصی هم لازم داشتم؛ تا ده راه زیادی نبود؛ اما پر از پله و سر بالایی بود. میخواستم برای چند روزمان خواربار بگیرم. در روستا، یک تعاونی بود که تقریبا همه چیز داشت؛ وارد شدم؛ پشت پیشخوان؛ پیرمردی حدودا هفتاد ساله نشسته بود؛ با تعجب به من نگاه کرد؛ در تمام مدتی که اجناس را انتخاب میکردم؛ متوجه نگاهش روی خودم بودم؛ وسایل را که برای حساب کردن آوردم؛ سلام داد و گفت: من شما رو قبلا ندیدم؟ گفتم: نه! اولین باره میام اینجا! گفت: عجیبه! شبیه زنی هستید که سالها پیش با برادرش؛ اینجا زندگی میکرد. یه خانمی به اسم شبنم… اسم داداششم، شهرام بود… گمونم هنوز گاهی سر میزنه. شنیدم هنرپیشه شده؛ بچه ی خوشگلی بود؛ گفتم: ببخشید اینا که میگید مال چند وقت پیشه؟ گفت: حافظه یاری نمیکنه! خیلی وقت پیش… شهرام هنوز مدرسه میرفت؛ گفتم: شبنم خانم چی؟ گفت: بیشتر تو خونه بود؛ قلاب بافی و تیکه دوزیش خوب بود. گاهی داداشش؛ جنساشو میاورد اینجا ما میفروختیم؛ بعد دیگه شبنم خانمو ندیدیم؛ ولی شنیدم اقا شهرام گاهی سر میزنه؛ اجناس را خریدم و به کلبه برگشتم.
شهرام هنوز در رختخواب بود. اما خواب نبود! داشت فکر میکرد؛ کنارش دراز کشیدم. گفت: یخ کردی! گفتم: رفتم ده واسه خرید. یخچالمون ته کشیده بود! گفت: بیا زیر لحاف، گرم شی!
گفتم: نمیام… گفت: واسه چی؟ گفتم: دیشب موهامو کشیدی! گفت: دیوونه شوخی بود! تازه؛ تو که موهات بلند نیست… گفتم: ولی دردم اومد!
گفت: ببخشید؛ دست خودم نبود!… گفتم: بله!… تقصیر دست چپت بود! باید اونم ناکار میکردم! خندید…
گفت: لپات گل انداخته؛ خوشگل شدی! گفتم: شبنمم خوشگل بود؟ چرا منو با اون اشتباه میگیرن؟ گفت: مردم خلن! یه چرتی میگن. گفتم: مطمینی چیزی نیست بخوای بم بگی؟ لحظه ای فکر کرد و گفت: نه؛ چیزمهمی نیست؛ اگرم باشه؛ وقتش که برسه بت میگم! گفتم: خب برنامه ی امروز چیه؟ گفت: اسکی بلدی؟ گفتم: نه! خیلی ام میترسم. گفت: یادت میدم. صبحانه را تند خوردی؛ وسایل اسکی را برداشتیم؛ گفت: سوار ماشین شو؛ باید بریم بالای تپه! چراغ اتاق سهراب روشن بود. از سحر که بلند شدم؛ ندیده بودمش… فکر کردم حتما یخ زده و به اتاقش رفته، سوار ماشین شهرام شدیم. با یک دست رانندگی میکرد… خیلی بالا رفتیم؛ ماشین گاهی سر میخورد. کم کم داشتم نگران میشدم. آن بالا کمکش کردم و وسایل را آماده کردیم؛ گفت: من با یه دست برام سخته، تو پشت کمرمو بگیر! یواش بیا؛ پشت پای من! اول یواش!… و بعد تندتر کرد. دستم داشت ازکمرش رها میشد؛ گفتم: دارم میافتم! گفت: ترسو نباش! گفتم: تندش نکن! گفت: دارمت؛ نترس! گفتم: مثل دیشب؟! ناگهان ایستاد… گفت: چی گفتی؟! گفتم: دیشب… رختخواب!

قسمت چهل و ششم:

گفت: رختخواب چی؟!…
گفتم: شاید اشتباه کردم… ولش کن! گفت: سرخ شدی؟! آدم از شوهرشم خجالت میکشه؟! بگو خب!…
گفتم: شاید من اشتباه میکنم؛ ولی اتفاقی که دیشب بین ما افتاد؛… لبخند شیرینی زد و گفت: اتفاق قشنگی بود عزیزدلم؛ بین هر زن و شوهری؛ این اتفاق میافته… طبیعیه! گفتم: ولی دیشب؛ خطرناک بود؛ نه؟ خب من که دارویی مصرف نمیکنم؛ تو هم راحت بودی!
گفت: میترسی بچه دار شی؟ گفتم: تو دوست داری؟ حالا؟! به این زودی؟! گفت: آره… ولی اگه تو هم دوست داشته باشی! گفتم: میدونی دوستت دارم؛ بچه مونم دوست دارم… این کارو برای تو نمیکنم؛ برای خودم میکنم. بعدشم هر چی پیش بیاد؛ مهم نیست؛ سرنوشته دیگه! آره؛ بچه مونو دوست دارم؛ اما خونواده م چی؟ باید زودتر ماجرا رو بفهمن؛ نه؟ ما حتی خبرم ندادیم؛ چه برسه به اجازه! . . گفت: آخر هفته همه رو دعوت میکنیم؛ اعلام میکنیم رسما زن و شوهریم! خوبه؟ گفتم: آره؛ اینجوری بهتره! گرچه… گفت: چی؟ گفتم: فکر نمیکنم زیاد برای پدر مادرم؛ فرقی کنه! فقط میخوان من ازدواج کنم؛ مهم نیست با کی!… همیشه فقط خواستن تو اون خونه نباشم!…
در چشمهایم خیره شد. گفت: میدونی داری منو به خودت وابسته میکنی دختر شیطون؟! همه ش میخوام یه جوری کنارت باشم! خندیدم؛ گفتم: بریم تمرین اسکی؟ سکوت کرد؛ لبخند زد؛ گفت: اول استادتو ببوس! گفتم: نه! بدجنس! دیگه گول نمیخورم… از من قوی تر بود!
به زور مرا بوسید؛ آفتاب چشمانم را زد؛ سردم نبود؛ گفت: من شوهرتم؛ لازم نیست انقدرخجالت بکشی! گفتم: دوستت دارم؛ ولی… وسط حرفم پرید: میدونم؛ خورشید اینجا محرمه، منم سخت میخوامت!… همینجا نوک کوه! گفتم: تو خلی به خدا…! ولی یه خل با حال! گفت: پس دو تا خل به هم افتادیم؟! بریم تا آخر ببینیم کی میبره؟ دوستش داشتم؛ موهایش مثل عسل؛ شیرین بود؛ مرا یاد عید می انداخت و شیرینیهای رنگارنگ روی میز که نباید دست میزدیم! … سرنوشت این عشق ناگهانی دیوانه وار را؛ فقط خورشید میدانست و بس؛ که داشت خیره به ما نگاه میکرد؛ شهرام؛ یک لحظه مکث کرد؛ در چشمانم خیره شد و گفت: تا حالا عاشق نبودم؛ عاشق هیچکی! حالا حس میکنم هستم… فقط قول بده تنهام نذاری! گفتم: معلومه که تنهات نمیذارم دل من… مگه دنیا چند وقته؟ فقط یه چیزی… تو ناراحت میشی اگه بچه ت؛ چطوری بگم؟… پدر بزرگ و مادر بزرگش؛ ناتنی باشن؟ راستش من فرزند خونده ام… دستش را جلو آورد؛ روی لبم گذاشت و گفت: هیس!… خانواده ها برام مهم نیستن!
یه دنیاست و یه نلی من! بچه ی ما؛ مال ماست؛ نه اونا! چنان مهربانانه در آغوشم گرفت؛ که تمام گذشته ام؛ یادم رفت؛ آسمان؛ شهرام بود؛ زمین شهرام بود؛ برف؛ شهرام بود… دنیا دور سرم میچرخید و تمام دنیا؛ شهرام بود… از تمام دنیا، فقط یک کلمه یادم بود! شهرام!… و هنوز؛ صدها سوال داشتم و نمیخواستم بپرسم؛ حتی از چیستا… چون هر پاسخی ممکن بود مرا از این مرد؛ دور کند؛ و من این جهان را بی شهرام نیکان؛ نمیخواستم… هرگز نمیخواستم… چیزی به جز او نمیخواستم…

قسمت چهل و هفتم:

گاهی زندگی دریاست. سالها نگاهش میکنی و اتفاقی نمی افتد؛ گاهی زندگی رودخانه است؛ موج میزند؛ میجوشد؛ میخروشد و هر لحظه اش تو را با خود می برد.
آن روز صبح که با شهرام به کوه رفتیم؛ فکر می کردم زندگی دریاست… چشم اندازی سبز؛ زیبا و مرموز؛ که گرچه از اعماقش هیچ نمیدانستم؛ اما قرار نبود تغییر کند یا مرا اذیت کند؛ اما وقتی که به خانه برگشتیم؛ همه چیز عوض شده بود؛ انگار فصلها گذشته بودند؛ بارانها باریده بودند و کلبه و امید ما را با خود برده بودند؛ وقتی برگشتیم، چیستا روی پله های دم حیاط نشسته بود؛ مگر تازه نرفته بود؟کار و بچه داشت. چرا برگشته بود؟ هر دو مثل دو بچه ی بد کلاس به او سلام کردیم! انگار واقعا معلممان بود. ولی نبود! نمیدانستم چرا نسبت به من هم سرد بود؛ گفتم: بیا تو! گفت: همینجا بات حرف میزنم. در این یکسالی که شاگردش بودم؛ و با هم دوست شده بودیم؛ هرگز لحن صدایش؛ چنین غمگین نبود. شهرام بی تفاوت رد شد و به داخل اتاق رفت. چیستا از سرما؛ لبهایش بیرنگ شده بود. گفتم: اینجا که نمیشه؛ داری یخ میزنی!
گفت: نلی؛ چند وقته با من دوستی؟ گفتم: خب؛ یه ساله! از وقتی اومدم تاترتو دیدم و باهم آشنا شدیم؛ گفت: آره… یه سال! تقریبا سیصد و شصت و پنج روز؛ که تو صد و پنجاه روزشو دست کم خونه ی من بودی و داشتی برام تایپ می کردی!… گفتم: خب آره؛ حالا چی شده؟! گفت: فکر میکنی من و نیکان؛ چند سال دوست بودیم؟ گفتم: نمیدونم! گفت: هفت سال! ازش نپرسیدی؟ گفت: درباره ی تو حرف نمیزنه؛ گفتم: هیچوفت شک نکردی چرا؟ گفت: راستش فکر کردم چون رازاشو بت گفته… آدم گاهی دوست نداره با کسی که همه چیزشو میدونه؛ برخوردی داشته باشه؛ گفتم: اون پسر خوبیه؛ خوب و با استعداد…
اما باید ازش دوری کنی! گفتم: دیگه دیره!… چیستا نگاهم کرد؛ نمیتوانستم ازنگاهش فرار کنم؛ گفتم: ما عروسی کردیم! خندید؛ باور نکرد؛ گفت: مگه میشه؟! گفتم: عقد رسمی! عاقد محلی اینجا آشناش بود؛ چشمانش را بست و سرش را به دیوار کنارش تکیه داد؛ گفتم: اشکالی نداره؛ هر طور که باشه، من دوسش دارم؛ چیستا گفت: پس حسم درست بود؛ خدایا چرا زودتر بت نگفتم؟ چون قانونا نمیتونستم… چون فکر کردم امکان نداره عقدت کنه!… چون بم قول داده بود؛ فقط کار… چون آبروی آدم دیگه ای در میون بود؟ چون به یکی قول داده بودم که هیچی از گذشته ی شهرام نگم!…
… چون من بدبخت؛ هم دوستشم؛ هم دکترش بودم؛ هم همکارش… و دوست توام هستم… تو این صد و پنجاه روز از من یه دروغ شنیدی؟ گفتم: نه…
گفت: ولی از اون یه راست شنیدی؟
گفتم: منظورت چیه چیستا؟! دارم میترسم؛ امروز قرصامو نخوردم…
گفت: ببین حتما رشوه ی کلون داده… وگرنه عقدتون نمیکردن…
گفتم: نه؛ عاقد گفت؛ بعدا که رفتیم شهر؛ میتونیم… چیستا گفت: چرانمیفهمی نلی؟! شما عقد هم نیستین! اون شناسنامه ش نیست! جعلیه!… گولت زدن؛ حواست نبوده دختر! تمام اینا صحنه سازیه، مثل یه فیلم!… اون شناسنامه؛ مثل یه تیکه کاغذ پاره ست…
کم کم درد شکم و شقیقه هایم؛ شروع شد؛ روی استخوانهایم؛ انسانهای نخستین؛ میرقصیدند… نشستم، روی پله ی دم در…
چیستا در حیاط دوید؛ داد زد: نیکان! بیا بیرون! جرات داری بیا بیرون! چرا مثل بچه هارفتی تو کمد قایم شدی!…
میگم بیا بیرون! در باز شد. در عبای مشکی بلندش؛ با دست شکسته؛ کنار در؛ ایستاد. چیستا گفت: شهرام نیکان تو زن داری! بهش بگو… تو رو خدا بگو نیکان! همه مونو نجات بده!… دیگر صدایی نمیشنیدم. حس کردم شهرام به طرفم میاید… نمیدیدم…
نفس؛ هوا؛ خدا!… بیهوش شدم…

قسمت چهل و هشتم:

اتاق دور سرم میچرخید؟ یا سوار ترن هوایی در شهر بازی بودم؟ چرا آدمها را مثل لکه های نور میدیدم؟! تکه تکه؛ واژگونه؛ بی چشم و دست و پا… می آمدند و می رفتند… با جسم من کار داشتند؛ انگار جسمم؛ مال خودم نبود. بازیچه ی دست آنها بود؛ یکی سوزنی را در دستم فرو میکرد؛ دیگری لوله ای در بینی ام میگذاشت و سومی؛ ضربه روی زانوهایم میزد. باز همه جا سفید بود… آخرین سپیدی که یادم مانده بود؛ بالای کوه با شهرام بود؛ چه برف بکر و دست نخورده ای بود آن بالا… مثل رختخواب نوزاد یکروزه… چقدر دور بود؛ کی بود؟ قرنها پیش…
گفتم: شهرام؟ یادش افتادم… درد دوباره در جانم پیچید؛ داد زدم؛ چند نفر به اتاق ریختند. میان آنها فقط صدای چیستا را شناختم. دستم را گرفت؛ من اینجام نلی جان! نترس! گفتم: چیشده؟ اینا از من چی میخوان؟ ! گفت: اینجا درمونگاه روستاست. یه ایست تنفسی داشتی. الان بهتری؛ خدا رو شکر؛ گفتم: یادمه تو حیاط بودیم؛ من افتادم؛ شهرامم بود. الان کجاست؟ گفت: بیرونه! دکتر گفته ممکنه؛ دیدنش ناراحتت کنه! «نه؛ میخوام ببینمش… بگو بیاد اینجا»… آمد؛ رنگش پریده بود. گفتم: درو ببند! کنارم نشست؛ خواست چیزی بگوید «هیچی نگو! مگه چند وقت با همیم؟ مگه عمر آدم چقدره؟ فقط میخوام راستشو بشنوم. همه چیزو… نه معذرت خواهی. نه خداحافظی!» ؛ گفت: اینجا نمیتونم بگم؛ گفتم: من مرگو امروز به چشمم دیدم، اونوقت تو نمیتونی بگی؟! همیشه شک داشتم که زنی تو زندگیت بوده یا هست؟ اما ازدواج!… بچه هم داری؟ گفت: وقتی اون حیوون به مادرم تجاوز می کرد؛ پدرم با چشم بسته؛ تو ماشین بود. منم تو کمد با دست و دهن بسته… وقتی رفتن؛ مادر اصلا حالش خوب نبود. من روش پتو انداختم. براش لباس آوردم؛ میلرزید… نمیتونست بلند شه؛ حتی لباس بپوشه، احتیاج به بیمارستان داشت. من ترسیده بودم؛ تو اون ده؛ جایی رو نمی شناختم. پدرم سال قبل اونجا رو خریده بود؛ برای تابستونا. یه دفعه دیدم یه دختر بچه؛ حدود ده ساله؛ جلوی در وایساده!… قد بلند با موهای کوتاه پسرونه؛
روسریشو انداخته بود رو شونه ش. اومد جلو؛ گفت: من میدونم چیکار کنم؛ تکونش نده! تو برو دکترو بیار! بگو دختر حاج آقام اینجاست… آدرس درمونگاه دهو بهم داد. وقتی با دکتر برگشتم؛ دخترک؛ تن مادرم لباس پوشونده بود؛ دکتر داشت مادر را معاینه میکرد و زیر لب به اون حیوونا؛ فحش میداد. آب جوش خواست. دختره گفت: من میارم؛ رفتم جای قابلمه ها رو نشونش بدم، اما انگار جای همه چیزو میدونست. گفت: اسمت شهرامه، نه؟ گفتم: آره… گفت: منم آذرم. اینجا توت فرنگی میچیدم… صداشنیدم، پشت بوته ها قایم شدم. همه چیزو دیدم! تو رو انداختن تو کمد! خیلی سریع بود، وقت نبود برم ده؛ کمک بیارم؛ اما شماره ماشینو دارم؛ پیداش میکنم. بعد با دستای خودم دهن خودش و زن و بچه شو میبندم و میندازمشون تو کمد! میدونم چیکار کنم… یه روز! قول میدم! باشه؟ گفتم: باشه… آذر؛ دستش را جلو آورد؛ باهم دست دادیم…

قسمت چهل و نهم:

آذر گفت: یه روز این کارو میکنم؛ انتقام هر سه تاتونو میگیرم! حالا میبینی!… اون قیافه ی کثیف؛ یادم نمیره؛ من همه چیزو دیدم… همه چیزو… بهت قول میدم شبیه همین بلا رو سرش بیارم؛ وگرنه بمیرم بهتره!
مرده و قولش!… دمپایی لاانگشتی پوشیده بود. خوشگل نبود؛ ولی به من آرامش میداد؛ دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم؛ سرمو گذاشتم روی کابینت؛ زدم زیر گریه… بغلم کرد؛ گفت: نه! مامانت نباید بشنوه!… هیس! اون به خاطر شما ها جیغ نزد! نباید ناراحتش کنی؛ اشکهایم را با دستهای زبرش پاک کرد؛ آب جوش را برای دکتر برد؛ برگشت؛ کنار من نشست؛ دستمو گرفت؛ گفت: شش سالته نه؟ اشکال نداره… باهم دوست می شیم. منم ده سالم تموم شده… آذر و شهرام؛ دوستای همیشگی ! نمیذارم اون مرده در بره. خیال کرده… تا اونور دنیا دنبالشم… به وقتش… باشه؟ قسم میخورم؛ گرچه آقام گفته هی قسم نخور!…
ازش پرسیدم: تو اینجا زندگی میکنی؟ آذر گفت: آره؛ بابابزرگم مسجد اینجا رو ساخت، بابامم معلمه… آخوند دهه… اون نباید بفهمه! گفتم: چیو؟ گفت: دوستی ما رو دیگه! خنگ نباش! دستمو گرفت و قسمم داد. بعد گفت: وای باز قسم خوردم که! شهرام سکوت کرد، خاطرات اذیتش می کرد؛ رنگ صورتش؛ از دیوار درمانگاه؛ سفیدتر بود…
دستش را گرفتم؛ یخ بود. گفتم: آذر؛ بعدا اون مرد رو پیدا کرد؟ همون که مادرتو… گفت: آره… وقتی چهارده سالش بود؛ آذر هر کار بگه انجام میده… گفتم: چه خوب… بر عکس من! گفت: سالها تنها دوست من بود، چون فقط اون؛ همه چیزو دیده بود. اون میدونست چی شده… بلایی سر طرف آورد… بعدا برات میگم… گفتم: برای همین باش عروسی کردی؟
گفت: نه! گفتم: خب بگو دیگه با مرده چیکار کرد؟ وای… کنجکاو شدم… گفت: مفصله… اینجا نمیشه… بهت میگم بعدا… خلاف نکرد… اما یه جوری به قولش عمل کرد. میدونی… اون دختر خوبی بود؛ یعنی هست… خوش قلب و محافظ من. مجبور بودیم یه مدت؛ تو همین ده قایم شیم؛ بعد از اعدام بابام… آذر نمیذاشت کسی اذیتم کنه؛ بچه ی باحالی بود… فقط یه مشکل کوچیک داشت… کوچیک که… نه!
حس می کرد پسره! اصلا از من؛ مردتر بود. با پسرای ده؛ کشتی می گرفت و برنده میشد؛ بعد از باباش کتک میخورد ! نمیتونست چادرو رو سرش نگه داره؛ باباش مدام دعواش می کرد… بیست و چهار ساله بود که دانشگاش تموم شد؛ عمران خوند. یه روز بم گفت: من رفتم پیش دو سه تا دکتر… چند تا آزمایش دادم؛ پدر مادرم نباید بفهمن؛ این یه رازه… فقط به تو میگم… قول میدی به کسی نگی؟ قول دادم؛ دست دادیم! گفت: قول مردونه ها! میدونی؛ من از لحاظ جسمی؛ یه مردم… دکتر گفت: ترنس! تو ایرانم اجازه ی عمل میدن! اما خونواده م نمیذارن عمل کنم. منو میکشن! مگه اینکه… گفتم: مگه تو اول باش ازدواج میکردی!… اونوقت اجازه ش دست تو بود؛ بعد از طلاق؛ میتونست عمل کنه… مگه نه؟ گفت: آره… گفتم: خب… بعد چی شد؟ طلاقش دادی؟ عمل کرد؟ گفت: خب… اینجا؛ گفتنش یه کم سخته. اصلا نمیتونم راحت بگم… چون یه کم پیچیده ست… ما تو ده؛ به هیچکس نگفتیم جدا شدیم… هیچکس درباره ی وضعیت اون؛ چیزی نمیدونه؛ حتی درباره ی عمل اون! خونواده ش هنوز نمیتونن با موضوع کنار بیان… حتی با طلاق!… یه جوری بهشون حق میدم…
گفتم: پس تو شناسنامه زنته؟ کجاست الان؟ خارج عمل کرد؟
گفت: آره، ولی ما قول دادیم همیشه دوست هم بمونیم؛ از همون بچگی؛ گفتم: ترنسا که حسی به جنس مخالفشون ندارن! پس مثل دو تا مرد؛ کنارهم بودین! تو منو دوست داری؟ مگه نه؟ گفت: بت چی بگم؟ نفسمی… خودت میدونی! گفتم: اون چی؟ فراموشش کردی؟ گفت:
دوستمه؛ یه دوست خوب… فقط همین! تو دیدیش… علیرضا!

قسمت پنجاهم:

علیرضا… یار غار با وفا…! نیکان گفت: و نلی من؛ قلب شهرام؛ دستم را گرفت و بوسید، و روی قلبش گذاشت… چیستا همان لحظه وارد شد و بوسیدن دست مرا دید، ولی خودش را به ندیدن زد. گفت: ظاهرا دکتر دستور ترخیص داده؛ با همون قرصای همیشگی و جمله ی معروف «عصبی نشو»…!
به کلبه ی نیکان برگشتیم. سهراب هم بود، نگران حال من بود. خدایا من هر سه ی آنها را دوست داشتم، تنها کسانی که در عمرم داشتم و به من علاقه داشتند؛ اول شهرام؛ بعد چیستا و سوم سهراب! کاش این سه نفر باهم خوب بودند…!
به چیستا دم در گفتم: صبح؛ ماهی تازه خریدم؛
شما و سهرابم بیاین؛ باهم کباب کنیم؛ بخوریم. چیستا لبخند تلخی زد و گفت: باشه؛ یه وقت دیگه! شهرام بی توجه به آن دو؛ وارد خانه شد. گفت: ببخشید! من دستم یه کم درد میکنه. باید استراحت کنم! معنی این جمله این بود که آنها بروند؛ حرف زدن شهرام را دیگر خوب می شناختم؛ چیستا و سهراب؛ قصد ماندن هم نداشتند؛ فقط می خواستند مطمئن شوند حال من خوب است. گفتم: چیستا جان؛ حالا که میدونی زنش کیه! درواقع یه ازدواج صوری بوده… شهرام بیگناهه… مگه نه؟! گفت: مهم اینه تو شناسنامه هنوز زنشه! هنوز طلاقش نداده. گفتم: اما؛ آذر الان دیگه یه مرده… علیرضاست! تعجب میکنم؛ تو ظهر یه جوری وانمود کردی که من فکر کردم ماجرای یه زن در میونه… واقعا! زنی که ابروش در خطره؛ و شهرام خیانتکاره! خیلی عصبی بودی! یعنی تو نمیدونستی؛ آذر؛ همون علیرضاست؟! خواستم چیزی بگویم؛
سهراب وسط حرفم پرید؛ نمیدانم چرا قصد حمایت مرا داشت… گفت: چیستا خانم هیچی نمیدونست… نه! من بش گفتم؛ شهرام نیکان؛ زن داره! صبح تا ظهر امروز؛ شورای ده بودم. اسناد و عکسای قدیمی رو میخوندم؛ دنبال مدارک سالهای پیش میگشتم و اتفاقاتی که تو این ده افتاده… کپی شناسنامه ی نیکانو پیدا کردم که با دختری به نام آذرسپندان عروسی کرده! وقتی نیکان؛ بیست و یکسالش بوده! فامیل سپندان برام آشنا بود؛ اول فکر کردم خواهر علیرضاست! شباهت عکس کپی شناسنامه ی آذر هم زیاد بود؛ به چیستا خانم زنگ زدم که خودتو با آژانس برسون. من بش گفتم: شهرام نیکان زن داره و شما در خطری…! گفتم: چه خطری؟حتی اگه زن داشت؟! سهراب گفت: خطر علاقه مند شدن به یه مرد متاهل! و اتفاقات ناخواسته…! چیستا ساکت بود؛ از نگاهش میدانستم؛ چیزهایی میداند؛ ولی انگار وقت گفتنش؛ حالا نبود… مدام به در نگاه می کرد؛ معذب بود… میخواست زودتر برود… پرسیدم: یعنی توی این هفت سال که دوستش بودی؛ نمیدونستی این ازدواج صوری؟… گفت: نه! من که هیچوقت؛ شناسنامه شو ندیدم؛ اونم؛ هرگز نگفت… هیچوقت؛ همه چیزو نمیگفت…! همیشه به علیرضا و وسواسش رو شهرام؛ شک داشتم؛ اینکه همیشه اینا با هم بودن…
اما فکرای دیگه ای می کردم… ظاهرا اشتباه بود!
اینا فقط دوستن؛ و قصد شهرام از این ازدواج؛ کمک به رفیق صمیمیش بود تا بره خارج و تعییر جنسیت بده… خب ما بریم؛ شب بخیر! اگه فکرم جای بدی رفت؛ امیدوارم خدا منو ببخشه!
داشتم برای چیستا و سهراب دست تکان میدادم که شهرام از داخل صدایم کرد؛ داخل رفتم… در خانه که پشتم بسته شد؛ انگار دری در قلب من بسته شد. شهرام گفت: اونا رو ول کن !
فوری یاد چیزی افتادم. اسناد و مدارک قدیمی…! چیزی که سهراب؛ دنبالشان بود… دوباره در را بازکردم: آقا سهراب! از اون عکسای قدیمی که پیدا کردی؛ همرات داری؟ گفت: مال بیست سی سال پیشه…
وقت نکردم ببینمشون هنوز… پاکتی کهنه از جیبش درآورد. پاکت فرسوده بود؛ عکسها روی زمین ریخت؛ چشمم در نور کم بالکن؛ به عکس زنی شبیه خودم افتاد. موی فر؛ چال گونه، حتی لبخند من! پشت عکس را خواندم… «شبنم؛ در میدان روستا… بهار دهه شصت…» عکس بعدی، همان زن بود با پسری کوچک… کودکی شهرام بود «شبنم با پسرش؛ شهرام! تابستان؛ حیاط خانه ی حاج آقا»…
اسم مادرش که مهتاب بود؟ آن آویز گردن شهرام را همه دیده بودند…! شبنم از کجا آمد؟ چیستا گفت: اسمو که راحت میشه عوض کرد، فقط چرا انقدر شکل تویه؟ گفتم: نمیدونم… می ترسم…! در باز شد. چیستا بی اختیار؛ یک قدم؛ عقب رفت… شهرام با حالتی وحشی به او خیره شد: گفت: تو دست بردار نیستی نه؟ ول نمیکنی خانم دکتر؟…! پس اذیتش نکن…! نصفه نگو… همه شو بگو…! چیه؟! میترسی آبروی خودت بره… دیگه همه مون وسط لجنیم…! تو هم. بیا تو…!

قسمت پنجاه و یکم:

نیکان باز گفت: بفرمایید داخل… خانم دکتر میخوان سخنرانی کنن! وقت جا زدن نبود. دیگر دیر شده بود. نیکان و من؛ روی کاناپه نشستیم سهراب روی زمین؛ به دیوار تکیه داد. چیستا روی صندلی… نفس عمیقی کشید و گفت:
بهار چهار سال پیش، دخترم باپدرش رفته بود سفر. تلفن زنگ خورد. ساعت دوی شب… ترسیدم؛ فکر کردم؛ نکنه برای دخترم اتفاقی افتاده باشه! نیکان بود! تعجب کردم! بعضی وقتا؛ اون ساعت شب به هم پیام می دادیم؛ اما تلفن؛ نه! خیلی حالش بد بود. زیادی خورده بود؛ داشت گریه می کرد…
خب در شرایط عادی؛ گاهی دچار حمله ی خاطرات میشد. ترس؛ استرس… بچه که بود؛ بعد از ماجرای مادرش؛ مدتی تحت درمان بود؛ خودش بم گفته بود. بخصوص اعدام باباش… تاثیر بدی رو بچه گذاشته بود؛ اما هیچوقت ندیده بودم اینجوری گریه کنه! از من خواست برم پیشش! تا حالا خونه ش نرفته بودم؛ خونه ی دوستامم به زور میرفتم؛ چه برسه همکارای مردم! ولی التماس کرد؛ میگفت: اگه نرم؛ انقدر میخوره تا بمیره. میدونستم به این وضع که میافته یعنی حالش واقعا بده! فکرکردم اگه بیمار دیگه م وضعیتش اورژانسی بود؛ یه سری کوتاه میرفتم و برمیگشتم؛ آژانس گرفتم؛ از اون برجهای وحشتناک بود. منم ترس از دربسته؛ اونم تو آسانسور! رسیدم طبقه ۲۳… درو باز کرد. زیر پیرهنی رکابی تنش بود؛ خوشم نیامد. بوی بد مشروب و سیگار و ادکلن گرون قیمت مردونه؛ خونه رو پر کرده بود. بهش گفتم: باز چی شده که هوس کشتن خودتو پیدا کردی؟! گفت: نقشی که دوست داشتم؛ دادن یکی دیگه! نقش مال من بود؛ گفتن چهره ت زیادی ظریفه! به این نقش نمیخوره! همیشه یه بهانه ای هست؛ پول میخوان کثافتا!… اولاش میدادم؛ حالا دیگه نه! آمد باز بنوشد؛ بطری را از دستش گرفتم؛ حس خواهر بزرگی پیدا کرده بودم، بش گفتم: ببین همه ی زندگی که سینما نیست! یه کم کتاب بخون؛ ورزش کن؛ کلاسای مختلف برو؛ زبان بخون؛ صدای خوندنتم که بد نیست؛ تو شاخه های مختلف فعال باش! خندید! از آن خنده های عصبی که قطع نمیشد؛ گفتم: چیه! گفت: هر مردی دوی شب زنگ برنه؛ میری خونه ش؟! نصیحتش میکنی؟ جا خوردم… گفتم: نخیر! اولا ما دوست و همکاریم… ثانیا من مشاورتم؛ فکر کردم؛ حالت واقعا بده؛ اومدم! الانم میرم… گفت: حالم که بد هست… اما فکر نمیکردم بیای! ماهیامو دیدی؟ گفتم: از آکواریوم خوشم نمیاد!
گفت: چرا؟ بیچاره ها تو یه وجب جا؛ شنا میکنن؛ اوج زیبایین؛ ولی جا ندارن، مثل من! خنده م گرفت! چه اعتماد به نفسی! «مثل من»
گفت: بیا بریم بالا؛ ماهیارو ببینیم… گفتم: نه! گفت: عیدا مادرم از کنار خیابون؛ یه ماهی قرمز؛ برام می خرید. میگفت؛ مواظبش باش، اما روز دوم؛ سوم عید؛ ماهیم باد می کرد؛ میامد رو آب! مامان میگفت مرده! من میگفتم: کاریش نکردم که… هر روز آبشو عوض کردم! مامان میگفت: میدونم؛ ظریفن؛ خودشون میمیرن! ناگهان زد زیر گریه… اشکهایش را با پشت دستش پاک می کرد… گریه امانش نمی داد. دلم سوخت… نمیتوانستم گریه ی هیچکسی را راحت ببینم؛ چه برسه به یه مرد! اونم همکار و دوستم!… گفت: کاش انقدر ظریف نبودن! دختره رو خیلی دوست داشتم… تو میدونی کیو میگم، سه سال با هم بودیم… چرا رفت خارج؟ آخه چرا؟ اونم یه دفعه؟! چرا یه دفعه؟؟؟ یه دفعه؟؟؟ یه دفعه؟؟؟؟

قسمت پنجاه و دوم:

چیستا به این جا رسید، نفس عمیقی کشید؛ گفت: یه کم حالم خوب نیست. بقیه ش باشه فردا… شهرام نوشابه ای از یخچال درآورد. در لیوان ریخت. به چیستا داد. گفت: شاید دیگه فردایی نباشه. جمله خودت بود! بگو بقیه شو! چیستا به او خیره شد. تو چی میخوای از من؟ اون ماجرا گذشته… این همه اتفافای دیگه افتاده. چرا میخوای اون خاطراتو نبش قبر کنی؟ شهرام گفت: گاهی لازمه… شاید تو اون خاطرات یه چیزی جا گذاشته باشیم! بگو!…
چیستا جرعه ای نوشابه نوشید.
ادامه داد: شهرام داشت گریه میکرد؛ شاید واقعا دلش برای دختره تنگ شده بود؛ شاید مستی بود؛ شاید افسردگی شبانه ش بود؛ شایدم میخواست… مکث کرد. گفتم: چی میخواست چیستا جان؟ گفت: میخواست منو بکشونه بالا؛ نلی جان…
پیش ماهیاش!… و من رفتم، آخه گریه ش قطع نمیشد. برای اینکه حواسشو پرت کنم؛ گفتم: بلند شو بریم؛ ماهیاتو نشونم بده! اما توشون رنگ سیاه نباشه؛ خوشم نمیاد… شهرام گفت؛ همه رنگی دارن. رنگین کمونن همه شون!… عروسن! پشت او؛ از پله های سنگی خانه اش بالا میرفتیم. یک لحظه مکث کرد؛ گفت: میدونی تو آکواریوم؛ بعضی از ماهیا؛ همو میخورن؟ ما نمیفهمیم کدوم گوشتخواره! فقط هر روز، یکی از ماهیا کم میشه! گفتم: حالا چرا به من میگی؟ نه از ماهی خوشم میاد؛ نه گوشتخوارش! بریم زودتر نشونم بده، بعد من برم خونه! گفت: صبح بلند میشی؛ میبینی یکیشون نیست! دیگه حتی جسدش پیدا نمیشه! چون خورده شده… فکر کردم از شدت مستی زده به سرش. خواستم برگردم پایین؛ دیر بود؛ جلوی در اتاقش بودیم؛ اتاق خوابش بود. معذب بودم.
آدم عاقل ماهی رو تو اتاق خواب میذاره؟ گفت: کجا بذارم؟ اینا عشق منن… حرمسرای منن… چراغ را زد؛ اتاق مرتب؛ با همان بوی سیگار و ادکلن گرانقیمت! آکواریوم پر از نور بود و ماهی های رنگی و زیبا… ولی لذتی از تماشایشان نمی بردم؛ استرس داشتم…
او داشت سوت میزد و برایشان غذا میریخت انگار؛ واقعا معشوقانش بودند… گفتم: خب دیدم! لبخند زد. حتما یادته نیکان چه لبخندی زدی و چی گفتی؟ من نمیخوام اون جمله رو اینجا بگم! گفتم: ولی ما میخوایم بدونیم چیستا جان! شهرام بش چی گفتی؟
نلی، من مست بودم. جلوی در وایسادم. نمیتونست بره بیرون؛ حالم اصلا خوب نبود؛ گفتم: حالا این حاجعلی تو، واقعیه؟ یا از خودت در آوردیش که بگی تو هم بله؟!
گفتم: یعنی چی تو هم بله؟!
شهرام نیکان گفت: یعنی اهل عشق و عاشقیه! آخه، رفتارش خیلی جدی و عنق بود.
چیستا گفت: بهش گفتم: خفه شو! میخوام برم بیرون؛ از جلو در؛ برو کنار! اما نرفت.
نیکان گفت: فقط میخواستم امتحانش کنم، نلی! نمیدونم چرا همیشه فکر می کردم؛ چیستا؛ منو یه جور دیگه دوست داره؛ یه بار؛ یه تابلوی چرم، بم کادو داد… روش نوشته بود: متبرک هستی تو با آمدنت؛ متبرک هستی تو با رفتنت… هنوز رو دیوار اتاقمه!… فکر میکنم با این دعا؛ چیزی میخواسته بم بگه!
چیستا گفت: دعای حضرت موسی ست دیوانه! از یه چرم فروش خیابون فردوسی خریدم؛ ازدعاش؛ خوشم اومد! خب که چی؟! کادو بود!
شهرام گفت: توکادوتو دادی! چیستا گفت: چی؟ من چیزی به جز اون چرم؛ یادم نمیاد! شهرام گفت: ولی من یادمه! بانو!…

قسمت پنجاه و سوم:

شهرام گفت: گفتم که… شما کادوتو دادی بانو!… حالا ادامه بده! به موقعش میگم کادویی که بم دادی چی بود!
چیستاگفت: دیگه فکر کنم بسه! من دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم…
گفتم: تازه رسیدیم جای حساسش چیستا جون…! شهرام جلوی در وایساده؛ نمیذاره تو بری بیرون! بگو دیگه چیستا! گفتم: نلی جان؛ آقای نیکان و من، چهار ساله بعد از اون ماجرا همو ندیدیم؛ لطفا کمکم کن نیکان! نمیتونم همه شو تنها بگم؛ تو میدونی چرا! نیکان گفت: برو؛ بات میام…
چیستا گفت: شهرام نیکان؛ جلوی در وایساده بود؛ رفتم جلو؛ خوب می شناختمش؛ نه اهل خشونت بود؛ نه اذیت! شیطنت می کرد؛ ولی احترام منو داشت؛ بش گفتم: برو کنار؛ من آژانس بگیرم برم؛ تو هم یه دوش بگیر بخواب! بوی ماهیاتو گرفتی! گفت: جون من؟ و شروع کرد زیر پیراهنی اش را بو کردن! گفت: درسته ازت کوچیکترم؛ ولی همیشه فکر میکنم هم سنیم. رنج آدما رو همسن میکنه؛ ببخش اگه…
داشت حرف میزد که یک نفر با لگد به در زد… درقفل نبود؛ شهرام، پشت در بود؛ با صورت روی زمین افتاد… فکر کردم صورتش له شد! علیرضا مثل یک جانور وحشی؛ آنجا ایستاده بود و آماده حمله به من بود!… نمیدانم چه فکری کرده بود!
من و شهرام در اتاق خواب؛ ساعت سه نصفه شب؟ تنها؟!
هر چه بود یاد مراسم گاو بازی افتادم!…
پارچه ی قرمزی نداشتم؛ جلوی این گاو بزرگ وحشی بگیرم! به طرفم حمله ور شد؛ گردنم را گرفت؛ شالم افتاد! داد زدم: چه مرگته تو؟ دارم خفه میشم! گفت: تو اتاق خواب من چیکار میکنی؟!
گفتم: اینجا اتاق شهرامه؛ خواست ماهیاشو نشونم بده؛ گفت: که خواست ماهیاشو نشونت بده؟من نشونت میدم! مرا عقب عقب با موهایم؛ به طرف آکواریوم برد؛ شهرام داد زد: ولش کن علیرضا؛ من ازش خواستم بیاد؛ علیرضا گفت؛ تو غلط کردی! مگه نگفتم از این زنیکه ی موذی خوشم نمیاد؟… عاشقته… آره؟؟؟!!
اون بد عنقیاشم اداست؟… چنون عاشقی یادش بدم؛ بره تا آخر عمر گلابی بچینه؛ به جای روانشناسی جوونای خوش تیپ مردم !…
سر مرا به شیشه آکواریوم کوبید! دیوانه شده بود. خواستم از پنجره باز فرار کنم، یادم افتاد؛ طبقه بیست و سوم هستیم ! دست مرا گرفته بود و پیچ میداد: میخوای ماهی ببینی؟ الان کله تو میکنم اون تو ببینی!
شهرام رو به نلی گفت: علیرضا دیوونه شده بود؛ میدونستم دیر بجنبم؛ حتی ممکنه چیستا رو خفه کنه! داد زدم: علی میکشیش! گفت: دیه شو میدم!
مگه از اول نگفتم با این زنیکه درددل نکن! این جور زنا؛ شیطونم درس میدن! کثافت…! روی صورت چیستا تف انداخت…
طفلکی چیستا ترسیده بود… نمیدونست این چرا یه دفعه انقدر وحشی شده! سعی میکرد ازخودش دفاع کنه؛ ولی زورش به علیرضا نمیرسید؛ بد جوری باصورت خورده بودم زمین؛ اما بلند شدم؛ رفتم طرف علیرضا؛ داشت دست چیستا رو میپیچوند؛ فحش میداد؛ چیستا ضعیف بود؛ نفسش گرفته بود؛ حتی نمیتونست داد بزنه. محکم لگد زدم پشت کمر علیرضا! دست چیستا از دستش ول شد؛ داد زدم: فرار کن چیستا؛ زود باش! چیستا نرفت! انگار نگران من بود؛ داد زدم: این دیوونه شده؛ برو! زود باش !
چیستا گفت: آخرین چیزی که دیدم؛ علیرضا بود که محکم لگد زد تو شکم شهرام؛ پرتش کرد طرف آکواریوم !
آکواریوم افتاد؛ باشهرام و ماهیاش… آب، خون؛ خونابه ماهیا… سوگلی حرمسرای شهرام؛ ماهی رنگین کمونی با دهن باز… روی زمین… پایین و بالا؛ بوی مرگ… دویدم بیرون!…

قسمت پنجاه و چهارم:

شهرام میان خرده های شیشه؛ آب و خون؛ روی زمین افتاده بود… بی حرکت! و ماهی هایش کنارش بالا و پایین می پریدند… انگار فقط همه میخواستند زنده بمانند!
این آخرین تصویری بود که وقتی از پله ها پایین میدویدم؛ در یادم مانده بود؛ من اون موقع؛ نه میدونستم رابطه ی این دو نفر چیه! نه اینکه اون مرد ترنسه یا هر چیز دیگه! فقط میدونستم که یکی واقعا میخواست منو بکشه! هنوز سرم از فشار کشیدن موهام درد می کرد!… واقعا حال عادی نداشت… داشت می کشت؛ و حالا هم؛ با لگدی که به شکم شهرام زده بود؛ ممکن بود پسر بیچاره خونریزی داخلی کرده باشه؛ چون دیدم از کنار دهنش؛ خون زد بیرون…
می لرزیدم؛ در خانه باز بود؛ در راهروی آپارتمان؛ داد زدم: کمک!… یکی رو دارن میکشن! کمک… تو رو خدا کمک!
هیچکدام از آن واحدهای لوکس قرمز با چراغهای پرنده شکلشان؛ در را باز نکردند! به در یکی دو واحد کوبیدم؛ هیچ صدایی نبود؛ انگار مرده بودم! وجود نداشتم و صدایم به طرف خودم برمیگشت؛ برای یک لحظه فکر کردم مثل فیلم «روح»؛ من هم مرده ام و این روح من است که در خانه ی مردم را میزند؛ و کسی نمی شنود؛ شاید هم آنها مرده بودند… فایده ای نداشت!
فرش قرمز راهرو؛ مرا یاد خون شهرام و ماهیهای رنگی زیبایش انداخت که داشتند جان می دادند؛ سریع به داخل خانه دویدم؛ صدای فریاد علیرضا از بالا می آمد:
شهرام… صدامو میشنوی؟ نفس بکش شهرام؛ نفس بکش پسر! زود باش ! خدا !…
کیفم را باز کردم؛ گوشی ام را برداشتم؛ سریع صد و ده را گرفتم و بعد اورژانس… بدون کت؛ از خانه زدم بیرون؛ در آسانسور؛ فقط صلوات میفرستادم… فقط نمیره!… خدایا شهرام نیکان نمیره! دم در منتظر ایستادم؛ ماشین پلیس رسید. افسری که پیاده شد؛ تا وضع مرا دید؛ گمانم متوجه وخامت اوضاع شد: گفت: مسلحه؟ میلرزیدم. از سرما و شوک… گفتم: نه! فکر نکنم… طبقه بیست و سه؛ واحد شش.
دو نفر بالا رفتند. گوشی ام هنوز در دستم بود؛ هرگز فکر نمی کردم در عمرم آن شماره ی خاص را بگیرم؛ فقط یک شماره ی «خصوصی»؛ در گوشی من بود.
«پرایوت نامبر»!…
گذاشته بودم برای روز مبادایی که امیدوار بودم هرگز نرسد! و حالا بود…
شماره راگرفتم؛ نزدیک چهارصبح؛ با صدایی خواب آلود، گوشی را برداشت «بفرمایید!» گفتم: سلام… یثربی هستم؛ همکار حاجعلی؛ تو رو خدا ببخشید این وقت شب… مرد؛ آنسو گفت: چیشده خانم؟ شما خوبید؟ گفتم: می خواستم گزارش یه مورد انحراف جنسی رو بدم! پلیس اینجاست؛
ضرب و شتم من و بیمارم و البته… گمانم ضارب؛ منحرفه…
احتمال منه! دیگه تشخیصش با شما؛ اینم آدرسش…
گوشی را که قطع کردم؛ ماشین اورژانس هم رسید؛ گفتم: منم باتون میام بالا…
گفتن: بهتره نیاید! ظاهرا پلیسم زنگ زده… وضعیت خوبی ندارن مصدومتون!
گفتم: برای اون نمیام…
نگاه نکردم که به دست علیرضا؛ دستبند زده اند؛ و دستش را روی صورتش گذاشته و گریه می کند… نگاه نکردم که شهرام؛ بیهوش روی زمین افتاده و ملحفه ی رویش، خونیست؛ و روی یک حلقه موی عسلی اش؛ یک ماهی طلایی زیبا؛ بالا و پایین میپرد؛ و در حال جان دادن است…
به خرده شیشه ها هم نگاه نکردم؛ تشتک وان را گذاشتم؛ آب سرد را تا آخر باز کردم و مشت مشت؛ ماهیهای شهرام را داخل آب ریختم؛ حتی مرده ها را…
منی که همیشه از ماهی می ترسیدم…

قسمت پنجاه و پنجم:

فلس رنگی ماهیها روی دستم می چسبید و من گریه می کردم و آنها را دیوانه وار؛ درآب وان می ریختم.
یکی از پلیسها که حال آشفته ی مرا دید به کمکم آمد؛ در حالی که ماهیها راجمع می کرد؛ گفت: میگن دکترش پیشش بوده؛ شما دکترشین؟ گفتم: نه! من هیچی نیستم… هیچی!
بیشتر ماهیها با دهن های باز؛ بی حرکت بودند. بعضی ها رو تا توی آب مینداختیم؛ جون میگرفتن؛ ماهی لیز بود، از دست آدم سر می خورد؛ نمیتونستی مطمین باشی که اونو گرفتی! از بچگی از ماهی میترسیدم… حتی به ماهی عید نگاه هم نمی کردم؛ اما اون لحظه فقط به حرمسرای شهرام فکر می کردم؛ ماهی رنگین کمانی قشنگش؛ مرده بود! سوگلی حرمسرا؛ دهنش باز بود! در گوشش گفتم: به خاطر شهرام… عاشقته؛ میدونی! تو بمونی؛ اونم میمونه… انداختمش توی آب؛ بیحرکت بود. تکون نمیخورد؛ داشتم ناامید میشدم؛ یه دفعه تکون خورد… شروع کرد به شنا کردن… از شادی گریه م گرفت! شهرام خوب میشد! شهرام در تاریکی کلبه؛ اشکهایش راپاک کرد؛ گفت: تلفن چیستا به اون مرد پرایوت نامبر؛ پدر همه مونو در آورد! میدونی چیستا! تو نمیدونستی علیرضا عمل کرده؛ اون مرد نمی خواست بفهمه ترنس چیه! و علیرضا هر کاری کرد؛ که تو دیگه نتونی کار درمانی کنی؛ خودت میدونی چیا گفت! و من… یه مدت از ایران رفتم… تا آبا از آسیاب بیفته؛ دیگه اعصاب موندن نداشتم…
گفتم: کجا رفتی؟ پیش همون دختره؛ عشقت؛ که به چیستا با گریه می گفتی رفته خارج؟! همون که یه دفعه رفت!! می گفتی چرا یه دفعه ؟!… شهرام گفت: پیش اونم رفتم؛ اما دیگه عشقم نبود! عشق خیلیا بود… کارش حسابی گرفته بود! بگذریم؛ اینا همه مال گذشته ست! چیستا به سهراب گفت: برگردیم اتاق؛ من حالم خوب نیست، متوجه شدم شهرام نگاهش به چیستاست. گفت: همون بیماری قدیمی؟ گفت: بدتر! شهرام گفت: تو که همه چیزت بدتر شده دختر! چیستا؛ فقط نگاهش کرد؛ هیچ نگفت، حس می کردم هر دو؛ چیزی را می دانند که من هنوز نمیدانم! چیستا در اتاق را باز کرد؛ ناگهان جیغ کوتاهی کشید! در نور کم بالکن؛ مشتعلی پشت در بود! تقریبا یک قدمی چیستا! مشتعلی به چیستا گفت: نترس شبنم خانم… اونا رفتن! دیگه نمیان! فکر کردن تو و پسرت از ایران رفتین؛ من نگفتم! من به خدا حرفی نزدم! نگفتم کجا قایم شدین! حاج آقا گفت لال شم؛ منم لال شدم… حالا دیگه رفتن! نیکان جلو آمد و گفت: باشه مشتعلی؛ شبنم خانم باید بره جایی؛ مشتعلی گفت: بازم؟ بش گفتی من عاشقشم؟ نیکان گفت: آره گفتم؛ اما گفت: بچه داره؛ من بچه شم… نمیتونه ازدواج کنه! مشتعلی خیره به شهرام نگاه کرد و گفت: نمیتونه؟ تو که بزرگ شدی؟! چطور مادرت نمیتونه با من ازدواج کنه؟ نیکان گفت: برو مشتعلی؛ اون الان مریضه؛ حالش که خوب شد، دوباره بیا خواستگاری! من باش حرف میزنم! «قول میدی؟» نیکان گفت: آره برو! پیرمرد رفت؛ چیستا گفت: مگه اسم مادرت شبنم بود؟!

قسمت پنجاه و ششم:

چیستا گفت: مگه اسم مادرت؛ شبنم بود؟ شهرام به آسمان نگاه کرد؛ گفت: چقدر ستاره! اون بالاها؛ خبریه امشب؟ عروسیه؟!
چیستا گفت: همون شهرامی که هیچوقت جواب نمیده! بریم آقا سهراب! دور شدند؛ انگار به دو ستاره درآسمان کبود؛ تبدیل شدند و محو شدند…
من ماندم و شهرام؛ روی کاناپه نشسته بود، به روبرویش خیره بود. کنارش نشستم: گفتم: اگه دلت نخواد راجع به مادرت حرف بزنی، مجبور نیستی! آهی کشید وگفت: هفده سالش بود که به دنیا آمدم؛ عاشق هم شدن؛ فامیلا همو میشناختن؛ موافق بودن؛ و اونام زود عروسی کردن؛ مادرم ظریف بود. موهای فرفری؛ چشمای عسلی؛ یه جورایی شکل تو… به خصوص وقتی میخندی! خیلی دوسش داشتم؛ عاشقانه… بعد از اون ماجرا مریض شدم؛ اما مادر قول داد؛ هر جورشده؛ یه پول گنده جور میکنه و پدرو نجات میده… هی میگفت: بعد هفت روز پدرت برمیگرده خونه؛ قول دادن پولو بگیرن؛ ولش کنن… هر چی دکترش گفت: باید استراحت کنی! گوش نکرد؛ از صبح روز بعد اون اتفاق؛ دم اون دیوار بلند بودیم که توش سوراخ داشت؛ مثل پنجره ی کوچیک! مادرم یه چادر سرش می کرد؛ سرشو می کرد؛ تو سوراخ حرف میزد؛ وقتی به مادرم گفتن ممکنه بشه محکومیتشو خرید؛ سر از پا نمی شناخت، نقشه کشیده بود سریع از ایران بریم؛ شب اعدام؛ تنها چیزی که یادم میاد، مادر حلقه شو در آورد؛ گذاشت تو مشت پدر؛ گفت: تا دوباره همو ببینیم، این حلقه پیش تو باشه! من از پسرت خوب مراقبت می کنم؛ قول میدم؛ مثل خودت بارش میارم؛ یه مرد؛ یه مرد واقعی… نذاشتن همو ببوسن! اما دستاشونو؛ نمیتونستن از هم جدا کنن… انقدر پدرو زدن؛ که دست مادر از دستش ول شد. حلقه؛ رو زمین افتاد، من دویدم؛ برش داشتم، مامان گریه میکرد، نفهمید. پدر داد زد؛ مهتاب؛ زیرخاکم که باشم؛ تو بالای مزارم میتابی؛ قلبم میطپه اون زیر! مهتابم…
پدرو بردن؛ یه خانم منو برد بیرون؛ گفت: الان مادرت میاد؛ مادرو؛ به زور فرستادن بیرون! آسمون؛
مثل امشب پر ستاره بود. من و مادر؛ همو بغل کردیم؛ مادرسعی کرد گوشامو بگیره. نذاشتم: گفت؛ آواز بخونیم؟! من خوب بلد نبودم؛ اون صداشو بلند کرد… منم، پشتش؛ گمونم صداش تا آسمون میرفت؛ تا خود خدا.
یه شب مهتاب؛
ماه میومد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری، باغ آلوچه…
اونجاش رسید؛ که باید داد میزد.
«منو میبره؛ ته اون دره… »
اونجا که شبا یکه وتنها…
با صدای بلند خوند… با تمام وجودش؛ رگهاش؛ خونش؛ حنجره ش… اونور؛ صدای شلیک آمد.
لرزیدم!… رفتم زیر چادر مادرم… مادر آوازش را قطع نکرد؛ فقط بغلم کرد؛ فشارم داد و ادامه داد:
«تک درخت بید؛… شاد و پر امید»؛
حتی وقتی به زور؛ سوارماشینمان کردند؛ هنوز میخواند؛ راننده؛ مردی جا افتاده بود. از آینه گاهی مادرم را با شرم نگاه می کرد و سریع نگاهش را می گرفت…؛ مشتعلی بود! حاج آقای ده فرستاده بودش عقب ما؛ دیگه؛ خونه ای نداشتیم… مادرم تا خود ده؛ خوند. از جلوی کلبه مان که رد شدیم؛ مادرم بغضش ترکید… زد زیر گریه!… داد زد: حمید! صخره به صخره؛ دریا به دریا؛ دنبالت میام…

او یک زن...مادر... (عکس: رضا صداقه مسکن)

او یک زن…مادر… (عکس: رضا صداقه مسکن)

قسمت پنجاه و هفتم:

مادر جلوی کلبه مان؛ داد زد: حمید! صخره به صخره؛ دریا به دریا؛ بات میام؛ مهتابت نمیذاره تو تاریکی بمونی! حمید من…
حاج آقا گفته بود؛ کلبه خودمون خطرناکه… زیر نظرمون دارن؛ خونه مونم که گرفتن! حاج آقا گفت: با اون کاری ندارن! گفته بود: حجت الاسلام اینجام؛ نسل اندر نسل… بی احترامی کنن؛ مردم به آتیششون میکشن!… ما رو بردن خونه ی حاجی… همسر حاجی در سینی بزرگی، برای ما غذا آورد؛ چشمانش از گریه سرخ بود؛ رویش نمیشد به ما نگاه کند… مهربان بود؛ اما هیچکدام اشتها نداشتیم… مادرم فقط یک گوشه نشست؛ چادر سیاهش را در نیاورد. سرش را روی زانویش گذاشت… چادر را روی سرش کشید…
آذر دست منو گرفته بود؛ گفت: یه آب قند برات میارم؛ دستات یخ کرده! همه میخواستن دلداری بدن؛ ولی نمیدونستن چطور! حاج آقا سپندان به مادرم گفت: یه مدت مجبوریم بگیم خواهر خانمم هستین… اومدین پیش ما! یه مدت مهمونی… همیشه چادرو رو صورتتون؛ محکم میگیرین. نشناسنتون!… خانمم آبجی نداره، شما جای آبجی ایشون؛ اما یه اسم دیگه لازم دارید!… شهرامم دیگه پسرتون نیست؛ از امشب؛ داداشتونه! یادتون باشه؛ ازدواج نکردید! و توی ده ما مهمانید! ماشالله جوونید؛ مثل خواهر بزرگ شهرامید…
فقط؛ شما رو چی صدا کنیم؟ مادرم بدون فکر؛ سریع گفت: شبنم! خواهرمه؛ تو جوونی، تو یه تصادف مرد! حاجی گفت: میگم فعلا به اسم شبنم خانم خدابیامرز؛ با یه فامیل جعلی؛ یه شناسنامه؛ براتون جور کنن؛ چون حتما دوباره میان دنبالتون…
همسر خدابیامرزتون؛ مدارک زیادی ازشون داشت؛ دنبال اون مدارک و اسامی ان… مادرم گفت: همه رو سوزوند! حاج آقا گفت: اینا این چیزا حالیشون نمیشه… اذیتتون میکنن! باید وانمود کنیم از ایران رفتید!
شهرامو چی صداکنیم؟ آذرگفت: لیلی!… پدرش گفت: این که اسم دختره؛ بچه! مادرم گفت:؛ بش بگین بهرام! فعلا؛ تا اونا برن!… من و مادرم یه شبه؛ یکی دیگه شدیم… اون شبنم؛ و من بهرام… چاره ای نبود؛ تو خونه ی حاج آقا؛ یه اتاق به ما دادن؛ همون جا یه مدت موندیم نلی جان؛ خیلی سخت بود… برای این میگم؛ هیچکی جز من ذات علیرضا رو نمیشناسه! گفتم:
ببین، بسه!… چشماتو ببند! دستتو بده من؛ دست چپش را بوسیدم؛ صورت، چشم؛ گونه؛ پیشانی… گفت: چیه عزیزم؟! سرش را روی سینه ام گذاشتم: امشب حس میکنم مادرتم… عزیز دل؛ نه فقط همسرت! امشب همه کس توام؛ هر کی تو زندگی گم کردی! شوهر عزیزغمگینم!…
چراغ را خاموش کرد؛ من در سرم؛ فقط صدای «دوستت دارم» شهرام بود، و ترانه ی «یه شب مهتاب» فرهاد…
«دره به دره؛ صخره به صخره»…
من هم مثل مهتاب، یا همان مادرش؛ شبنم؛ دیگر رهایش نمیکردم؛ چه شاد بودم که خواهر مرده ای به اسم شبنم نداشت. چقدر این مرد را دوست داشتم! چقدر!

Agagiya Telegram Channel

قسمت پنجاه و هشتم:

قصه ی خوب؛ قصه ای نیست که خوب تموم بشه! قصه ی خوب؛ قصه ایه که راست تموم بشه… نه اینکه همه چیزش راست باشه؛ نتیجه ای که آخرش بهش میرسی؛ راست باشه!
اینا رو تو این یه سال؛ چیستا بهم می گفت؛ می گفتم: چرا می نویسی؟ می گفت: مریض که نیستم؛ میبینی زندگیمو گذاشتم رو این کار! می خوام نظر مردم؛ راجع به بعضی چیزا عوض شه! می خوام بدونن میشه جز مدل خودشون؛ مدلای دیگه ای هم فکر کرد و زندگی کرد!… شاید الان منظورشو می فهمم…
صبح روز بعد از آن همه اتفاق؛ که سرم را روی سینه ی شهرام گذاشته بودم؛ با صدای یک پرنده؛ از خواب پریدم؛ نمیدانم چرا قلبم تند میزد!…
اضطراب گرفته بودم… حسی به من می گفت؛ اتفاقی افتاده؛ یا می خواهد بیفتد! شهرام خواب بود. زمین اتاق یخ بود؛ آهسته از رختخواب بیرون خزیدم؛ گرسنه بودم؛ رفتم از یخچال چیزی بردارم؛ دیدم تمام پنجره ها را بخار گرفته؛ تا صبح برف آمده بود؛ در حالی که سیبی گاز میزدم؛ با تیشرت قرمزم طرف یکی از پنجره ها رفتم که بیرون را نگاه کنم؛ از وحشت؛ سیب از دستم افتاد؛ حتی نمیتوانستم داد بزنم! … حرفهای دکتر در گوشم پیچید: «آسم شما جدی نیست!… مال وضعیت سخت تولدته… ولی بیماری پنیک شما چرا… به دلیل شرایط زندگیت؛ دچار اضطراب و استرس بیش از حد میشی؛ طوری که نفست بند میاد!… برای پنیک؛ داروهای ضد اضطراب می نویسم؛ با روانشناس هم؛ هفته ای دو بار مشاوره داری؛ روشهای مقابله با استرسو یادت میده… اما سعی کن با صحنه های استرس آور؛ اصلا مواجه نشی! آسم خفیفت؛ یک بیماری کهنه ی کودکیته؛ که مدتهاست سراغت نیومده… اما اینی که من میبینم؛ بیماری هراس حاد؛ یا پنیکه… این اواخر رخ داده و خیلی جدی؛ حالت رو بد میکنه؛ اینو باید خیلی جدی تر از آسم خفیفت بگیری… چون یکی نیستن! وحشت زیاد میتونه قطع تنفس و ایست قلبی بیاره… مواظب باش و داروهاتو مرتب بخور!…»
کنار پنجره افتاده بودم؛ انگار زبانم بند آمده بود… چیزی که دیده بودم؛ نمیتوانست واقعی باشد! شبیه فیلمهای ترسناک ژاپنی بود… شاید تاثیر خواب آشفته ی دیشب بود؛ میخواستم بلند شوم؛ اما جرات نداشتم ببینمش؛ می ترسیدم دوباره ببینمش!… شهرام غلتی زد و از میان چشمهای نیم بسته اش؛ مرا در آن حال دید؛ گفت: چی شده؟ گفتم: یه زن بود! با یه شال نازک و موهای باز… پشت پنجره…
از پشت بخار شیشه دیدمش؛ صورتشو به شیشه چسبونده بود؛ چشماش از پشت شیشه؛ خیلی درشت به نظر میامد… داشت منو نگاه می کرد… خیلی ترسیدم!
شهرام با زیر پیراهنی؛ از تخت بیرون دوید؛ اطراف خانه را گشت؛ روی زمین خم شد؛ جای پاهایی را دید؛ اما؛ از زن اثری نبود!
برگشت؛ دانه های برف؛ مثل مروارید؛ روی موهای خرمایی روشنش؛ می درخشید! گفتم: زنه پیر نبود؛ موهاش تیره بود؛ اما روش برف نشسته بود. انگار مدت طولانی؛ پشت پنجره ی ما بوده… داشته ما رو نگاه می کرده!… خدایا یعنی همه چیزو دیده؟!… وای؛ چرا پنجره ی اینور؛ پرده نداره؟ شهرام بغلم کرد؛ آغوشی مهربان که بوی نان گرم و صبحانه و حمایت می داد؛ گفت:
آروم عزیزم! رد پاهاشو دیدم؛ هر کی بوده، رفته، شاید مسافر بوده… گفتم: چطوری تونسته انقدر سریع بره؟ چشماش از پشت بخار شیشه؛ زل زده بود به من! بدجنس نبود؛ ولی کنجکاو بود! قشنگ میخواست منو ببینه!…
شهرام گفت: گاهی مسافرای وسط راهی؛ اینورا پیداشون میشه؛ چون تنها خونه ی منطقه ست؛ بیا بریم تو رختخواب! چقدر زود بیدار شدی؟
گفتم: ببین… ماجرای ساختن فیلم؛ از زندگی خواهرت شبنم؛ دروغ بود… تو منو به این بهونه کشوندی اینجا… مگه نه ؟ ولی چرا من؟!… اون موقع حسی به من نداشتی!
میگفتی اصلا نمیتونی عاشق بشی!… هیچوقت بهم نگفتی چرا ماجرای فیلمو علم کردی که با من تنها باشی؟… مطمئنم به اون زودی؛ عاشقم نشده بودی؛ اصلا منو فقط؛ دو سه بار دیده بودی… پس چرا من؟!…

در حالی که سیبی گاز میزدم؛ با تیشرت قرمزم طرف یکی از پنجره ها رفتم...

در حالی که سیبی گاز میزدم؛ با تیشرت قرمزم طرف یکی از پنجره ها رفتم…

قسمت پنجاه و نهم:

تو که اصلا خواهری نداری! چرا ماجرای فیلمو راه انداختی که منو بکشونی اینجا؟! تو که فقط؛ دوسه بار؛ منو دیده بودی!…
شهرام نیکان از جایش بلند شد؛ بطری اش را برداشت و نوشید؛ گفتم: با شکم خالی؟! فردا قراره دکترت بیاد؛ چای میخوای یا قهوه؟
نفس عمیقی کشید و گفت: از تو خوشم اومد؛ همون بار اول؛ چرا آدم باید همه چیز رو؛ توضیح بده؟! بعضی چیزا رو؛ خود آدمم نمیدونه!
چرا آدم باید اعتراف کنه که چرا از کسی خوشش میاد؟! مگه عشق گناهه که آدم بره اعتراف کنه؟ مگه اعتراف دم مرگه؟ چرا زنا همیشه اینو می پرسن؟!… من ازت خوشم میاد… نمیدونم چرا… دختر دورم زیاده؛ دیدی خودت… ولی فقط تو؛ برام جالبی… نمیدونی چرا؟ منم نمیدونم! از این دل بی پدر؛ باید پرسید…
گاهی دلیلی نداره؛ شایدم قراره بعدا بفهمیم!
مثلا من و چیستا… دوستای خوبی بودیم؛ اما بعد از اونشب؛ دیگه با هم حرف نزدیم! اگه می دونستم؛ اون جایی هست؛ نمی رفتم؛ اونم همینطور… ما گناهی نکرده بودیم که ازش فرار کنیم! اما انگار سرنوشت خودش برید و دوخت که من و اون؛ دیگه همو نبینیم! انگار دیدن همدیگه؛ خاطره ی اون شبو زنده میکرد. هر دو عذاب کشیده بودیم…
یه حرفایی ساختن که اینا؛ مگه بینشون چی گذشته!
کاریش نمیشد کرد؛ باید از هم فرار می کردیم! ما هیچوقت عاشق نبودیم؛ شریک جرم هم بودیم! جرمی که معلوم نبود اصلا چیه؟ مجرم کیه؟ قربانی کیه؟ اصلا مقصر داره یا نه؟! اصلا جرمه؟… درباره اون اینجوری شد…
درباره ی تو برعکس!…
انگار قسمت بود ببینمت؛ فرار کنی؛ بدزدنت؛ من حس گناه کنم؛ بیام دنبالت؛ بعد فکر کنم سالهاست می شناسمت؛ انگار از وقتی به دنیا اومدم؛ کنارم بودی؛ انگار؛ هیچوقت ازم دور نبودی!
بی تو؛ دلم بد تنگ میشد؛ مثل غروبای ظالم سه شنبه؛ بعد؛ این خونه؛ یادم اومد و بچه گیم… و اون خاطره!
هنوز کابوسشو میبینم! چهره دردکشیده ی مادر؛ چشم بند پدر؛ و آخرین نگاهش به من؛ قبل اینکه چشماشو ببندن و ببرنش…
انگار با همون نگاه؛ تمام زندگیشو داد به من! زندگی و جوونی که مال اون بود و ازش گرفتن! ناجوونمردانه گرفتن… و من؛ آمادگیشو نداشتم…
اونروز؛ کودکی من تموم شد؛ من یه شبه مرد شدم! با تمام آرزوهای پدرم؛ و پدر؛ مادر رو به من سپرد!
من نتونستم خوب ازش نگهداری کنم؛ دلم میخواد از تو؛ خوب نگهداری کنم؛ میخوام خونواده ی من بشی؛ همه کس من!… همه کسایی که تا حالا؛ داشتم و نداشتم…
سرش را روی شانه ام گذاشت؛ گفتم: هنوز نمیدونیم چیه؟ مگه نه؟ عشق نیست! ولی؛ من و تو یه جوری به هم وابسته شدیم!
خودمونم نمیدونیم چطوری!
خواب دیدم دو تا ماهی آکواریومیم؛ تنها؛ تو یه خونه تاریک! یه کلبه مثل اینجا… یادشون رفته ما اینجاییم! نه آبو عوض میکنن؛ نه بمون غذا میدن! تو تاریکی؛ من و تو؛ فقط همو داریم؛ هی دور هم چرخ میزنیم؛ هی چرخ میزنیم…
یا می میریم یا می مونیم؛ اما هر بلایی سر یکی بیاد؛ سر اون یکی هم میاد! گفت: هر بلایی!… بلند شد؛ در را باز کرد؛ «الان میام»…
فقط به یه چیز فکر کن! اگه ما؛ دو تا ماهی جامونده ی اکواریومیم؛ باز بهتر از اینه که تو این دنیای لعنتی؛ هرکدوم؛ یه ماهی تنها؛ تو یه دریا بودیم؛ و بدون اینکه همو ببینیم؛ می مردیم!
من و تو به هم آرامش میدیم!…
حتی تو یه اتاق؛ یه تیکه جا؛ تو این کلبه ی آکواریومی که دورتادورش شیشه ست… یکیمون نباشه؛ اون یکی هم نیست!
رفت؛ ظرف پنیر را برداشتم؛ که صبحانه را آماده کنم… در؛ پشت سرم؛ با صدای زوزه ای؛ بازشد؛
باد نبود! زن بود؛ همان زن…
گفت: سلام! بچه م کو؟! بچه ی منو بده!… گفتن پیش تویه! لال شده بودم؛ ظرف پنیر از دستم افتاد و شکست…

بنا به درخواست خوانندگان محترم مجله اقاقیا و داستان او یک زن، این داستان به دو بخش تقسیم می شود و خوانندگان عزیز می توانند ادامه این داستان را در بخش جدید مطالعه کنند.

برای خواندن ادامه داستان و قسمت های جدید کلیک نمایید

نویسنده: خانم دکتر چیستا یثربی

پخش اختصاصی با ادیت ویژه نگارشی از مجله اقاقیا

چای لاغری دکتر سینا

نقد و بررسی ها

  • سهراب7
  • شهرام نیکان9
  • نلی10
  • مهتاب6
  • شبنم6
  • 7.6

    امتیاز




361 دیدگاه در “داستان او یک زن (قسمت اول تا آخر) چیستا یثربی، بخش اول

  1. نرگس حسنی راد

    سلام خانم یثربی عزیز… طبق معمول داستان بسیار زیبایی بودش… ولی ادامه داستان رو امروز نذاشتید؟؟؟ لطفا ما رو منتظر نزارید هی تند تند ادامه قصه رو بنویسید. ممنون

    پاسخ
  2. یک زن

    به نظرم این داستان بعد از داستان پستچی یکی از بهترین های خانم یثربی بودش که در سایت اقاقیا خوندم . من رمانهای زیادی خوندم از اینکنه بصورت آنلاین میتونم داستان های زیباتون رو بخونم تشکر میکنم.

    پاسخ
  3. مریم

    خیییییییییییییییییییییییللللللیییییییییییییییییییییییییییی زیبا بود.ازتون واقعا ممنونم که میتونم داستاناتونو انلاین بخونم و کلی لذت ببرم خیلی زیبا بود.

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      سلام زینب عزیز…
      سپاس از پیگیری داستان او یک زن، اگر اجازه بدید اسپویلری در این خصوص ارائه ندهیم و در ادامه داستان شما بیشتر آشنا بشید.

      خیلی خوشحالیم که در خدمت شما دوست عزیز در مجله اقاقیا هستیم.

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، زهرای گرامی از حضور شما در مجله اقاقیا سپاسگذاریم…
      داستان هنوز حال نگارش هست و هر روز یا یک روز در میان قسمت های جدید داستان در سایت نشر می شود.

      امیدوارم مطالب مجله مورد پسند شما دوست عزیز قرار گرفته باشه.

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      روشا ی عزیز سپاس از حضور شما در جمع مجله اقاقیا…
      همانطور که برای سایر عزیزان پاسخ داده شده، هر روز یا یک روز در میان قسمت های جدید داستان در سایت متنشر می شود.

      ممنون از حضور شما…

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، رامشه عزیز داستان او یک زن روزانه بروز رسانی می شود.
      خوشحال هستیم که مجله اقاقیا مخاطبی پیگیر همچون شما دارد…

      پاسخ
  4. الناز

    با سلام و خسته نباشید.داستان او یک زن به چاپ رسیده که بشه کتاب کامل رو خرید ؟داستان بسیار جالبی داره مدتها بود همچین رومان خوبی نخونده بودم

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، الناز عزیز خیر این داستان در دست نگارش هست و طی صحبت های خانم دکتر یثربی شاید بعد از ویرایش هایی نسخه چاپی آن هم در اختیار خوانندگان عزیز قرار بگیره.
      منتها فعلا فقط بصورت نشر آنلاین قابل دسترس هست و کماکان در حال نگارش قسمت های جدید ادامه دارد.
      سپاسگذار هستیم از حضور شما در مجله اقاقیا…

      پاسخ
  5. شراره

    سلام روزبخیر ؛ممنون از خانم یثربی.داستان خیلی خوبیه ونثر شیوایی دارد .من بیشتر رمانهای خارجی رو میخونم ولی این داستان خیلی به دلم نشست. منتظر ادامه اون هستم.

    پاسخ
  6. امیر

    سلام
    سر ساعت معینی داستان رو تو سایت قرار میدین یا نه
    اگر نه لطفا این کار رو انجام بدین تا ما راحت تر بتونیم ادامه داستان رو بخونیم

    پاسخ
  7. نيكو

    دكتر يثربي عزيز درود بر شما و قلم توانمندتان پس از ٢٢سال با علاقه تمام داستانتان را خواندم و لذت جواني را در من زنده كرد ،به ياد روزهايي افتادم كه با علاقه كتاب داستان ميخواندم و غرق در آن ميشدم .

    پاسخ
  8. رها

    سلام خانوم یثربی عزیز…قلم بسیار گیرایی دارید
    اما درک عشقی که ازش مینویسین،حداقل واسه من خیلی سخته
    که البته شاید به خاطر روحیات و بی اعتقادیم به این موضوع باشه
    اما از تلاشتون ممنون…این فقط یه انتقاد برای همه پسند شدن داستانتون بود
    خداقوت…

    پاسخ
  9. melika

    سلام. نمیدونم دیدگاه ها رو میخونید یا نه، اما اگر میخوونید ازتون ی سوال داشتم. میخواستم بدونم شما میدونید با رواج یک همچین داستان هایی بصورت “کاملا ناخودآگاه” چه بلایی سر افکار و فرهنگ مردم میارین؟؟؟
    از همه ی نکات داستان نویسی و اتفاقات تخیلی و … داستان که بگذریم کجای فرهنگ چندین هزار ساله ی ما ایرانی ها رسم بوده که یک دختر این کارهایی که شما ازش تو این داستان حرف زدید رو انجام بده؟!! سرتاسر این داستان از همون نقطه ی آغازینش “کاملا تحت تاثیر فرهنگ غربی هاست”. تک تک جملات و حرف ها. رشته ی تحصیلی من ادبیات انگلیسی بوده و این یعنی اینکه خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنید با فرهنگ انگلیسی ها آشنا هشتم و از طرف دیگه هم توی کل دوران تحصیل وظیفه ما به عنوان دانشجو ادبیات “تحلیل و نقد رمان ها و متن هایی” بوده که میخوندیم. پس این حرف ها رو از سر تعصب یا… نمیزنم. امیدوارم ذره ا ی به فرهنگ چند هزارساله ی کشورمون احترام بذارین همونطور که همه کشورها حتی کشورهایی که کورکورانه مقلدشون شدیم، به فرهنگ احترام میذارن وبا چنگ و دندون حفظش میکنن.
    جسارت و صراحت من رو در نظر دادن ببخشید اما واقعا از یک خانوم دکتر فیلمانه نویس انتظار خیلی بیشتری داشتم.

    پاسخ
  10. لیلا

    خانم یثربی عزیز ، خدا قوت ، من بعد از خوندن داستان پستچی به قلم شما علاقه پیدا کردم ، خیلی کم داستانهای ایرانی میخونم ولی واقعا به داستانهای شما علاقه دارم . ممنون میشم که ادامه داستان رو سریعتر برامون بزارین تا پایان ماجرا رو بدونیم.بازم ازتون تشکر میکنم

    پاسخ
  11. امیر

    سلام
    من هم تا حدودی با دیدگاه ملیکا موافقم و احساس میکنم دارم کتابهای رمان خارجی رو میخونم ولی این از زیبایی وگیرایی داستان چیزی کم نمیکنه

    پاسخ
    1. melika

      بحث کم کردن یا زیاد کردن چیزی نیست آقا امیر، بحث اینه که ما داریم چی رو به چه قیمتی بدست میاریم یا از دستش میدیم. در سرتاسر تاریخ زنان کشور ما معروف بودن به پاکی و پاکدامنی. با کمی جستجو راجع به رفتار زنان بزرگان، شهبانو ها و شاهزاده ها و حتی زنان عوام میتونین به حقیقت و یا کذب بودن حرفم پی ببرین.
      با این داستان که کاملا برگرفته شده از تفکر غربیه مطمینین بازم میتونیم یک همچین ادعایی بکنیم؟؟؟!!! داستانی که کمترین کاری که داره میکنه اینه که داره در ضمیر ناخودآگاه ما جا میندازه که ماساژ دادن و لمس کردن یک مرد غریبه یک امر عادیه، تنهایی باهاش تو یک خونه موندن حتی شب ها امری عادیه و… در کل به شما میقبولونه که شما به عنوان یک دختر میتونین با پسری که اصلا نمیشناسیدش تو یک خونه “تنها” برای مدتی زندگی کنید درست مثل برادرتون و حتی میتونین در همون اندازه آزادی رفتار داشته باشین، بدون اینکه اتفاق بدی بیفته و جالب تر اینجاست که باز هم برای ما جامیندازه که این اتفاقات منجر به هیچ چیز نمیشه “جز یک رابطه عاشقانه و سرانجام ازدواج” ….!!! شما به عنوان یک مرد ایرانی چنین رفتاری رو از نزدیکانت قبول میکنی؟؟؟
      در نطر داشته باشین که هر چقدر هم که مخالف باشید و بگید من اینا رو فقط برای سرگرمی یا جذابیت داستانش میخونم باز هم تاثیرش رو در ضمیر ناخودآگاهتون میذاره و شما رو به سمت چنین رفتارهایی سوق میده… اون روزی رو در نظر بگیرین که این نوع رفتارها در ضمیر ناخودآگاه همه جا بیفته…. جنگ نرم…

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام،
      دوست عزیز و گرامی، این داستان در حال نگارش هست و هر روزه از طریق همین سایت قابل دسترس می باشد.
      از شما سپاسگذاریم که پیگیر مطالب مجله اقاقیا هستید.

      پاسخ
  12. فاطمه

    سلام قلم زیبایی دارین خیلی با نوشته های شما اشنایی ندارم.داستان گیراییه و ادمو مجبور میکنه تا اخر بخونه ولی واقعیت ماجرا همونه که خانم ملیکا نوشت.علیرغم جذابیت داستان ، خوندنش حس خوبی به ادم نمیده ،شاید چون خیلی با فرهنگ ما هماهنگی نداره.یه جورایی تقلبیه

    پاسخ
  13. مستوره

    سلام، من خیلی وقت بود که هیچ کتابی نخورده بودم خوشحالم که داستان شما من و ترغیب کرد به خوندن

    فقط میخواستم بدونم ادامه داستان نوشته شدست یا در حال نگارش هست
    و اینکه کی میشه تا آخر داستان رو خوند….

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      مستوره عزیز خوشحالیم از پسند داستان زیبای او یک زن از سرکار خانم یثربی،
      این داستان کماکان در حال نگارش می باشد و همه روزه از طریق سایت مجله اقاقیا قابل درسترس برای خوانندگان گرامی می باشد.
      پیروز و شاد باشید…

      پاسخ
  14. مونا

    این داستان واقعی یکی از دوستان خانم یثربی هست …پس نگین اینطوری نشه یا بشه…چون قبلا اتفاق افتاده و فقط الان خانم یثربی در حال نوشتنش هستند.

    پاسخ
  15. اصغر-زهرا

    سلام.واقعا خانم یثربی شما محشرید
    من یه نیم نگاهی بعد خوردن سحری داستانو تو گوگل پیدا کردم و خوندم تا الان که ساعت ۹ صبحه
    واقعا به قول خودمون ما اذریا چوخ گوزل یازمیسان یاشاااا
    فقط تورو خدا زود ادامشو بذارید نمیشه تاریخ بگید برا ادامه داستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ
  16. ريحانه

    والا منم دانشجوي ادبيات زبان انگليسي هستم
    ولي نميشه همه چي روتين و تكراري تو زندگي روزمره هم خيلي اتفاقا ميوفته ولي چون داستان چنين چيزي داشت همه رو جذب كرده به نظر من
    چون مردمو واسه چن ساعت از زندگي تكراري خودشون دور كرده و وارد يه دنياي جديد كرده

    پاسخ
  17. هاني

    با سلام
    بعقيده ي من اين خيلي خوبه كه به فرهنك واعتقادات اسلامي توجه داشته باشيم اما در عين حال،اين انتظار كه همه ي داستان ها و اثار جنبه اموزنده هم داشته باشه،و تمام خطوط قرمز توسط شخصيتها رعايت بشه،يعني اتفاقي كه در واقعيت هرگز نمي افته،انتظار هميشه بجايي نيست.
    واما داستان،باتوجه به فرزند خوانده بودن نلي و شباهت بيش از اندازش به شبنم و دختر گم شده ي شبنم فقط ميشه بيش بيني كرد نلي دختر شبنم باشه
    اما اكر اينطور باشه و شهرام هم پسر واقعي شبنم، شهرام بايد قضيه رو ميدونسته و يا دست كم شك ميكرد وقتي نلي كفت فرزندخواندست و ازدواج نميكردن،پس قطعا انتظار پايان ديكه اي رو دارم
    (باتشكر از اقاقيا)

    پاسخ
    1. مینا

      سلام
      من با نظر دوستمون ملیکا و هانی موافقم.
      اولا که خیلی چیزا توی داستان شکستن بسیاری از چیزایی هست که برای همه ما ارزش محسوب میشه.
      راستش داستان برای من اصلا حس نزدیکی نداره. همش دارم میگردم تا یه چیزی پیدا کنم تا باهاش کنار بیام.
      فکر میکنم که دختری که اونجوری میزنه تو سر یه مرد فقط بخاطر اینکه گفته گردن منو ماساژ بده پاشه باهاش بره توی اون کلبه تک و تنها!!!!
      زنان ما همگی به پاکی توی دنیا شهره هستن…
      داستان اصلا به واقعیت نمیخوره.
      نظر هانی هم درسته. من که اصلا تو مخیلم نمیره که بخواد نهایتا بگه ک شهرام داداش نلی هست و با هم ازدواج هم که کردن دیگه هیچی…

      پاسخ
  18. آتش

    درود
    داستان بسیار زیبا و جذابه

    با احترام به نظرات همه دوستان فقط میخواستم بگم که لطفا به واقعیت جامعه “الان “توجه داشته باشید چیزی که ما تو جامعه داریم میبینیم بدتر از این حرفاست متاسفانه پاکدامنی زنها اینقدرم عمیق که شماها میگید نیست. واقع گرا باشیم…

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست گرامی بسیار خوشحال هستیم که خواننده عزیزی چون شما مخاطب مجله اقاقیا می باشد.
      ایامتان پر از شادی و سلامتی…

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست عزیز و گرامی فعلا به تاریخ ۱۳۹۵/۰۳/۳۰ قسمت شصت و دوم منتشر شده است.
      سپاس از صبر و شکیبایی شما تا انتشار قسمت جدید از خانم دکتر یثربی.
      پاینده باشید.

      پاسخ
  19. زینب

    سلام خانم یثربی عزیز.
    تو همه ی رمان هایی که خوندم جزو بی نظیرها بود.
    خواهش میکنم مارو بیشتر از این منتظر نذارین و ادامه ی داستان رو سریعتر برامون بنویسین.
    بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم..

    پاسخ
  20. مزگان

    با سلام و خسته نباشید.پیش ازاین اصلا از داستانهای این شکلی زیاد خوشم نمی آمد اما با خواندن داستانهای پستچی و شیدا و صوفی به این داستان هم گرایش پیدا کردم.فقط از این جهت که آدم عجولی هستم این دیرکرد نگارش داستان کمی باعث اذیتم شده.کاش هر روز در یک ساعت مشخص داستان جدید ارائه می شد. متشکرم.

    پاسخ
  21. گلنار خ

    تمامش رو امروز از یه صبح تا ظهر خوندم.
    حال خوبی ندارم و با خوندن بعضی جملات که شبیه زندگیمه بغض کردم
    کاش که شهروز هم حالش یه روزی با من خوب بشه…

    پاسخ
  22. امیر

    سلام
    از بس منتظر قسمت بعدی موندم شروع کردم به پیش بینی داستان……….
    احتمالا نلی دختر شبنم یا همون مهتابه ولی خواهر شهرام نیست ………..

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست عزیز و گرامی…
      این داستان از قسمت ۶۲ تا به همین لحظه فقط ۲ روز وقفه داشته. کمی هم باید به نویسنده محترم خانم دکتر یثربی باید فرصت استراحت کردن داد.
      از شکیبایی شما بسیار سپاسگذاریم.

      پاسخ
  23. علیرضا

    سلام
    ممنون از خانم یثربی
    چند نکته
    وجود PTSD در شهرام خیلی واضح و آشکارتر از TS است
    در داستان ، دکتر یا چیستا باید به درستی تشخیص میدادند!
    صرف یک ادعا از سمت بیمار نمیشه اساس تشخیص بیماری!
    مخصوصا زمانی که نویسنده با این حالات آشنایی داره

    شهرام و نلی فاصله سنی شون حدودا ۱۲ ساله
    در حالی که وقتی شهرام ۶ ساله بوده اون ماجراها براش اتفاق افتاده
    که در صورت داشتن خواهر یا برادر فاصله سنیش میشه ۷ سال
    مطمئنا نلی و شهرام خواهر و برادر نیستن

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، نگار عزیز…
      داستان طی روالی که در کامنت ها مطالعه نمودید و به تک تک عزیزان پاسخ داده شده، هر یک روز یا دو روز در میان در سایت به روز رسانی و درج می شوند.
      علیرغم دلگیر بودن خانم دکتر یثربی از خوانندگانی که سیر داستان رو با سوالاتشون منحرف میکردند، باید منتظر بود تا خانم دکتر عزیز ادامه این داستان پرمخاطب را با قلم شیوای خودشون و آرامش کامل ذهنی نگارش کنن…
      از شما نیز کمال تشکر و قدردانی را داریم که از مخاطبین عزیز این داستان و مجله اقاقیا هستید.
      ایامتان پر از شادی…

      پاسخ
  24. امیر

    سلام
    اگر فرض کنیم نلی دختر مهتابه وپدرش همون هیولا پس اختلاف سنی شهرام و نلی ۷ سال میشه وشهرام هم فرزند خوانده مهتابه پس نلی وشهرام خواهر برادر نیستن خاله ای هم در کار نیست مهتاب نتونسته با موضوع کنار بیاد و شبنم رو خارج از وجود خودش تصور کرده فقط میمونه رابطه چیستا با شهرام که فکر کنم خیلی نزدیک هستن مثلا عضو یک خانواده البته تا اینجای داستان ……….فرض کنیم

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام
      دوست عزیز و مخاطب گرامی مجله اقاقیا، این واقعا بی انصافی هستش!
      فعلا قسمت ۶۳ ام داستان آخرین قسمت نگارش شده هستش و این قسمت به مورخه صبح روز ۱۳۹۵/۰۴/۰۱ در سایت درج شده است!
      لطفا کمی صبور باشید تا ادامه هر بخش از داستان به مرور پس از نگارش و ادیت در سایت درج شود.
      روز و روزگار بر شما خوش.

      پاسخ
  25. زهرا

    سلام
    واقعا از داستان لذت بردم
    دو تحتمال وجود داره.اول اینکه نلی دختر خاله شهرام باشه و دوم اینکه به قول دوستمون شهرام پسرخوانده مهتاب باشه و نلب فرزندش
    البته امیدوارم اولی درست باشه
    چون در غیر این صورت مهتاب باید باهیولا ازدواج میکرده
    شایدم اون عروس، خود مهتاب بوده که بچه هم دتشته

    پاسخ
  26. نسترن

    سلام وااااای خانوم یثربی عزیز داستان مححححححححشر بود… من ۱۷ سال بود هیییییچ داستانی جز کودکانه (واسه بچه هام) نخونده بودم …این داستان رو یک هفته ست دنبال کردم امروز دیگه صبرم سر اومد خودمو رسوندم اینجا… تو رو خداااا ادامه شو سریع بزارین بدددددجور وابسته شدم

    پاسخ
  27. مهشید

    سلام داستانای خانم یثربی خیلی عالی و جذاب هستن با پستچی غمگین شدم با او یک زن هیجان زده ام که آخرش چی میشه با شیدا و صوفی بجای شیدا کلی ترسیدم و جسارتشو تحسین کردم اما خیلی سخته منتظر باشی اونم واسه دو داستان حداقل کاش یکیش به سر اجام برسه زودتر منم از انتظار بیام بیرون یعنی خانوم یثربی داستان او یک زن و شیدا و صوفی رو همزمان دارن مینویسن دو روزه من هر ساعت دارم هر دو داستان رو چک میکنم اما قسمت جدیدی اضافه نشده انتظار دیگه داره خیته کننده میشه

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام
      مهشید عزیز سپاسگذاریم از حضورتان در مجله اقاقیا…
      بایستی ارزش قلم خانم دکتر یثربی را دانست و بابت صرف زمان و نگارش داستانهای زیبا از ایشان تقدیر نمود.
      داستان شیدا و صوفی بنا به دلایلی فعلا از سوی خانم دکتر یثربی آپدیت نمیشه و باید منتظر بود.
      اما داستان او یک زن هر یک یا دو روز در میان به روز رسانی میشه، قسمت شصت و چهارم این داستان رو میتونید امشب در ادامه داستان مطالعه بفرمایید.
      ابامتان شیرین…

      پاسخ
  28. الهام

    به نظر میاد هیولا به مادر شهرام تجاوز کرده که میگه ته باغ بچه به دنیا آوردم . و بعد کشته.
    شهرام جایی گفته که خاله ش شبنم مرده بوده.
    احتمالا تخیلات مادر شهرامه.
    ولی اینکه نلی خواهر یا دختر خاله شهرام باشه تقریبا ممکن نیست.

    پاسخ
  29. امیر

    سلام
    خدمت جناب صداقه مسکن عزیز خسته نباشید عرض میکنم
    طبق فرمایش خودتون امشب قرار بود قسمت بعدی رو تو سایت قرار بدین همچنان منتظریم جناب

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، امیر عزیز قسمت ۶۴ ام داستان در سایت قرار گرفت…
      خوشحال هستیم که مخاطب پیگیری همچون شما داریم.
      سعادتمند و شاد باشید.

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست گرامی به احتمال زیاد مرورگر شما کش کرده و نیاز به ریفرش کردن دارد.
      لطفا از مرورگر خود دکمه Refresh را بزنید.

      قسمتی از داستان…
      «قسمت شصت و پنجم:
      من و شبنم؛ مثل دو تا خواهر بودیم؛ ولی اون؛ چهار پنج سال بزرگتر از من… با هم زندگی می کردیم؛ درس می خوندیم و قاضی نیکان همیشه به ما سر میزد!
      خیلی وقتا برای من؛ عروسک و خوراکی می آورد و برای شبنم؛ لباس و کتاب… تا اینکه اون اتفاق افتاد.»

      پاسخ
  30. پیمان

    سلام. حرف الان من دو بخش داره
    بخش اول خطاب به ملیکای عزیزه که آخرین پستش ۲۹ خرداد بوده.
    ملیکا جان، شما گفتی کجا یک بانوی ایرانی این کارها رو میکنه؟ در جوابت باید بگم ی بانوی نجیب ایرانی هیچوقت همچین کارهایی رو نمیکنه. اما کم نیستن بانوانی ک ایرانی اند و و چنین زندگی هایی دارند. نمیگم درسته، اما اشتباه هم نیست. بدتر از همه کم نیستن خانم هایی ک با اسم بانوی ایرانی آبروی ایران و ایرانی رو ب لجن میکشن. من نمیگم ک نلی از اون خانم هاست. ن. بلکه اون رو یک بانوی متشخص ایرانی میدونم ک برای خانوادش دست ب چنین کاری زده. اگر کمی بیشتر دقت کنید، اطرافتون پره از این بانوهای با غیرت ایرانی.
    بخش دوم هم مربوط میشه ب جناب رضا خان صداقه مسکن. کاش شما درباره ی همه ی پست ها نظرتونو میگفتین. تقریبا کل حرف هایی ک تا اینجا زدن ی چیز بوده: هر روز یا یک روز در میون داستان آپدیت میشه و تشکر بابت پیگیری ها
    بامید ارتباط های بشتر

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست عزیز و ارجمندم سپاس از مطالعه جزییات و کامنتهای درج شده در مجله…
      گروه تحریریه مجله بعنوان رسانه ای بیطرف در خصوص داستانهای منتشر شده عمل میکنه و کامنت هایی دوستان که زحمت میکشن و در مجله ارسال میکنن نظرات آنها بوده و قابل احترامند.
      ما نظرات را (در صورتی که موجب توهین یا رنجش خاطر کسی نشود) تایید میکنیم و در صورت پیگیری مخاطبین عزیز از زمان و نحوه ارائه فقط میتوانیم جوابگو باشیم و نمی توانیم دخالتی در خصوص نظرات داشته باشیم.
      کما اینکه دوستان عزیزی مثل شما پاسخ به نظرات سایرین داده و موجب بحث های زیبای چالشی می شود.
      از حضور شما کمال تشکر و قدردانی را دارم.

      پاسخ
      1. پیمان

        اوکی. راهی برای ورود ب کادر مجلتون هست؟؟؟؟
        خوشحال میشم اگر بتونم مؤثر واقع بشم
        ضمن اینکه مطمئنم اگر راهی برای این کار باشه، کمک خوبی برای خانم دکتر خواهم بود

        پاسخ
  31. اناهیتا

    با سلام ممنون از این داستان زیبا، کاش هر بخش طولانی تر از این مقدار بود، خیلی زود تموم میشه، خیلی منتظرمون نذارید لطفا.
    با تشکر

    پاسخ
  32. مهرنا

    داستان سرگرم کننده ای بود.
    ولی قرار نیست چیزی یادمون بده.داستان ازدواج و تنهایی و غیرع هم لوسه ب نظرم.الان دخترا و زنها بدون این جریانات هم تنها میرن هرجایی و هر کاری هم میکنن!!!!از خاب خرگوشی بیدارشین .الان زنهای شوهر دار خیانت میکنن…مردا ب زنهاشون…وضعیت خرابتر از این داستاناس…اگه داستان مغز دار میخاین…دلایل همچین روابطی رو بدون لاپوشونی بنویسین…لطفا…
    در کل افرین ب چیستا….قلم خوبی داره.امیدوارم بتونین هدایتش کنید ک داستانهایی جون دار تر بنویسین….این داستانتون ب نظرم ی کم تینیجری بود…

    پاسخ
    1. پیمان

      مهرنای عزیز. اگر قرار باشه خیلی از چیزها رو بیان کرد، اون هم با علت، دیگه واقعا آثار ایرانی چیزی میشن عین اروپایی ها.
      رعایت کردن بعضی مرزها زیباتره. هر شخص ایرانی باید این مرزها رو بشناسه.

      اگر دنبال یاد گرفتنی، این داستان بهمون یاد میده نباید بخاطر ما اطرافیان مورد آذار قرار بگیرن. یاد میده اگر کاریو با تمام وجود شروع کردیم، همه ی راه های نفوذ ناامیدی رو باید ببندیم. یاد میده منطقی فکر کنیم. وقتی حرف خیانت میاد وسط، متهم همه چیزو بلده. کسی رو هم ک خودشو ب خواب زده نمیشه بیدار کرد. درباره ی طرف مقابل هم این داستان یاد میده ک ناامید نشه. نیروی عشق قویترین نیرو توی دنیاست. با صبر و حوصله، حتی میشه اونو تحمیل کرد.

      گفتی خواب خرگوشی. واژه ی خواب رو قبول دارم. زندگی همش ی خوابه. خوابی پر از رویا و کابوس. اما خرگوشی بودنو ن.
      کاش حرفهام راضی کننده و قابل قبول باشه

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      دوست گرامی و ارجمند، مادامی که کلمه «ادامه دارد» زیر هر داستانی در مجله اقاقیا درج می شود نشان از این است که هنوز داستان به پایان نرسیده و قسمت های جدید آن در حال نگارش می باشد.
      سپاس از اینکه مجله اقاقیا را بعنوان رسانه مخاطب خود انتخاب نموده اید.
      شب و روزگارتان نیکو…

      پاسخ
  33. ارغوان

    من معمولا رمان نمیخونم ولی با خوندن یک قسمت از این داستان مشتاق خوندن بقیش شدم…خیلــــــــــی عالیه…امیدوارم بقیه ی داستان هم هرچه زودتر منتسر شه.!خسته نباشید به خانوم دکتر یثربی عزیز واقعا قلم فوق العاده ای دارن….

    پاسخ
  34. Farzan

    عالی بود ،من هیچ وقت خودم و درگیر داستان و رمان نمیکنم ولی نمیدونم چی شد به این داستان علاقمند شدم فقط کی ادامه اش و میتونم بخونم؟

    پاسخ
    1. زهره

      سلام – زهره هستم از بوشهر – داستان بسیار جالب و هیجان انگیزیست منم مدتها بود که دیگه رمان یا کتابهای داستان نخونده بودم ولی جذابیت این داستان منو وادار میکنه که هر روز قبل از شروع کار سایتتون رو باز کنم و چشم براه ادامه ش باشم – خواهش میکنم زودتر بقیه داستان رو بزارید (انتظار اصلا خوب نیست) – با آرزوی بهترینها برای همه ی شما

      پاسخ
  35. مریم اسدی

    با عرض سلام خدمت خانم چیستا من بعد سالها اولین رومانی است که می‌خوانم و فکر کنم برای اولین بار این گونه یک روزه یک رومان رو خوندم تا قسمت شصت و پنجم الان خوندم واقعا زیبا و جذاب نوشتین خیلی ازتون ممنونم و ممنون که نشون دادین در مورد بعضی موضوع ها میشه طور دیگه ای هم فکر کرد.

    پاسخ
  36. عسل یاوری

    سلام خوبین خسته نباشین لطفا تا پایان داستان را بزارین انتظار سخته خواهش میکنم روزی ۳ الی ۴ قسمت اونو بزارین چون داستان جذابی است

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، خانم یاوری… دوست عزیز و گرامی
      داستان در حال نگارش روزانه هستش و هنوز به اتمام نرسیده، هر روز قسمت جدیدی نگارش میشه توسط خانم دکتر یثربی.
      از اینکه داستان مورد توجه شما قرار گرفته موجب خوشحالی و دگرمی ماست. روز خوبی داشته باشید.

      پاسخ
  37. رها

    سلام وعرض ادب و احترام خدمت خانم یثربی عزیز ممنون به خاطر داستان زیبایی که ارائه کردید.به نظرم با توجه به اینکه داستان باید جذابیت‌هایی رو داشته باشه تا خواننده دنبالش کنه بالطبع کمی از واقعیتها جامعه دور شده اما روی هم رفته خوب پیش رفته و مخاطب رو سخت به دنبالش می شوند. به نظرم نلی دختر شبنم هست و شهرام هم پسر مهتاب

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام سایت را یکبار ریفرش بفرمایید بدلیل تغییر سرویس دهنده ممکن از کش دستگاه شما روی سرویس جدید سوئیچ نکرده باشد. با زدن یکی دوبار دکمه Shift+F5 یا در گوشی دکمه ریفرش میتونید قسمتهای جدید رو مشاهده بفرمایید.

      پاسخ
  38. سمیرا

    ممنون از نویسنده عزیز
    سبک نوشتارتون کمی گیج کننده است .داستان واضح نیست این که نشه اخر داستان رو پیشبینی کرد خوبه اما از یه شاخه به یک شاخه دیگه پریدن تو این داستان خیلی زیاده . شخصا خیلی نپسندیدم .
    به امید کار های بهتر و روان تر

    پاسخ
  39. ناهید

    سلام،من یه سوال دارم،لطفا قبل از پاک کردن پیام من مانند پیام قبلیم جواب بدید ممنون میشم،
    آیا هر کس که درباره نحوه داستان و نوشتار و کلیات داستان های خانم یثربی انتقادی میکنه باید پیامک و پاک کنید؟ جای انتقاد برای خودتون هم بذارید

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام،
      دوست عزیز و گرامی مجله اقاقیا تنها رسانه ای هست که بالغ بر ۹۸% پیامهای ارسالی مخاطبین عزیز تایید و در سایت درج می شود.
      انتقادی تند و بی پایه ای که منجر به دلخوری و یا توهین به یک شخص باشد معمولا از سایت حذف می شوند.
      اگر احساس می کنید که کامنتی از شما درج نشده است لطفا مجددا درج فرمایید تا با بررسی اعضای تحریریه سایت در صورت تایید در سایت ثبت گردد.
      ضمنا اگر کامنت های سایر مخاطبین رو مطالعه بفرمایید مخصوصا داستان شیدا و صوفی، خواهید دید انتقادها بیشتر از پسندهاست.
      با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز و گرامی

      پاسخ
  40. ناهید

    سلام ممنونم از پاسخ تون،اما من انتقادم این بود که این داستان خیال پردازی هست و اصلا واقعیت گرایی در آن. نمی باشد، من به خانم یثربی نوشتم این نوع داستان ها عواقب بسیار ناهنجاری برای نوجوان ها و جوان های که اصلا تا به حال مشکلی نداشتن بوجود میاره،شرایط امروزی جامعه تغییر کرده کاش کمی واقعی تر بنویسند چون شرایط برای یک دختر مطلقه در یک کلبه دور افتاده و تنها به این آسونی نبوده نیست، حتی در این کتاب وجود امنیت بسیار شدید در این کلبه مشاهده میشه، آیا واقعا دختران ما آنقدر متعهد هستند به کارهاشون و قراردادهای کاریشون که خانواده و شرایط محیطی رو هم خرج این کار و قرار داد میکنند؟ پس اصالت دختر ایرانی در این داستان کجاس؟

    پاسخ
  41. فاطمه

    با سلام
    دوستان عزیز صرف اینکه شما چیزی رو در جامعه نمی بینید معنیش نبودنش نیست. چه بسا اتفاقاتی بسیار بدتر از این در جامعه ما در حال جریان است. لازم نیست کتمان کنیم. البته من هم عقیده ام اینه که قبح عمل نباید از بین بره و همیشه فکر کنیم اگر با یک فرد غریبه رفتی ۱ جا نتیجه اش ازدواج و خوشبختیه.
    همه موارد ذکر شده در داستان وجود داره و حتی بدتر از اونها هم هست

    پاسخ
  42. Zahrasbz

    عالى من قسمت اولش رو توى تلگرام خوندم و براى اولين بار انقدر در مورد يه رمان كنجكاو شدم وبعد از گشتن تو گوگل اينجا رو پيدا كردم و مشغول خوندن شدم كه متوجه شدم قسمت هفتاد رو تموم كردم بى صبرانه منتظر قسمت هاى بعدى هستم ممنون

    پاسخ
  43. سارا

    با سلام و سپاس هم از خانم یثربی و هم از مجله اقاقیا
    من داستان های قبلی خانم یثربی رو خوندم .خودش گفته بود که اون داستانها بر اساس واقعیت نوشته شده (حالا ممکنه ایده آنها از اتفاقاتی بوده که در دنیای واقعی برای خانم یثربی اتفاق افتاده ) ممکنه که این اتفاق هم بر اساس واقعیت باشه با تغییر نام افراد. اینکه میگین تو ایران این اتفاق ها نمی فته یا اینکه دختر ایرانی این کار ها رو نمیکنه خیلی خنده دار هست معلوم می شه این افراد اصلا اهل روزنامه و خبر و … نیستید . خیلی بد تر از اینها داره اتفاق می افته به جای اینکه به دنبال حل مشکل از سرچشمه باشیم فقط خودمون رو گول میزنیم و دختر ایرانی بسیار و… . یه خورده واقع بین باشیم این اتفاق یا خیلی اتفاق های دیگه که هر کدوم برا خودش یه داستانی است داره کنار مون رخ میده فقط هر کسی با نظر خودش میبینه پلیس یه جور تعبیر می کنه روانشناس یه جوره دیگه .مردم عادی هم یه مدل دیگه . پس بهتره که داستان رو دنبال کنیم ببینیم که چی میشه .
    در آخر از خانم یثربی یه خواهش دارم که خیلی داستان رو پیچیده نکنه که مثل داستان شیدا و صوفی کلاف سر در گم شده بود و نتونست آخرش رو خوب جمع کنه و با سلام و صلوات تموم شد.

    پاسخ
  44. جواد

    سلام
    ببینید دوستان این که یه اتفاق ممکنه افتاده باشه یا اینکه نویسنده بخواد چیزی رو نقل کنه خیلی فرق داره با اینکه بخواد کار ناپسندی رو پسندیده جلوه بده
    ارتباط نامشروع مادربزرگ شهرام نیکان که منجر به بدنیا اومدن مادر شهرام میشه یه اتفاق عادی و حتی زیبا نشون داده میشه فقط و فقط با چسبوندن برچسب عشق!!
    ارتباطای بدنی مادر شهرام با یه مرد غریبه و رفتن به خونش به تنهایی، خوب و پسندیدست چون نگران دخترخاله مادرشه و بعد هم باز با چسبوندن عشق به ماجرا!!
    نلی تنهایی میره خونه یه مرد غریبه و … بازم فقط با برچسب عشق که واقعا با این رفتارا نامانوسه
    زیبا کردن بی بند و باری اونم با مفهوم پاک عشق کار نازیباییه که متاسفانه خواسته یا ناخواسته با روایت ماجرا خیلی فرق داره
    لطفا به این نکته توجه کنید؛ کار نادرست این رمان زیبا نشون دادن زشتیهاست

    پاسخ
    1. جواد

      چرا متن من انقد سانسور شده؟!!
      آخه “متاسفانه خواسته یا ناخواسته با روایت ماجرا خیلی فرق داره” یعنی چی اصلا؟!!!
      یعنی یه نقد ساده اینهمه سانسور باید داشته باشه که حتی متنو بی معنی کنید؟!!

      پاسخ
  45. فی فی

    داستان برام جذابیت وزیبایی خاصی نداره ومثل بقیه داستانها..اما به نظردیگرعزیزان احترام میزارم..وفقط آخرشومیخوام بفهمم یعنی اگه قسمت آخروبزارین بقیه رونخونم شاید

    پاسخ
  46. آزاده

    سلام
    سپاس از خانم یثربی ومجله اقاقیا
    یه حسی به من می گه این داستان با داستان شیدا و صوفی قراره گره بخوره وعلت به انتها نرسیدن داستان شیدا وصوفی شاید همین باشه به هر حال شاید یه سنت شکنی از طرف نویسنده وشاید داستان های بعدی در ارتباط……..شاید
    خانم سارای عزیز فکر نکم هیچ کس منکر این واقعیت باشه که متاسفانه خیلی اتفاقات اسف بار د ر جامعه در حال رخ دادن هست ولی من با نظر اقای جواد موافقم اینکه ایا یکی از منشا های چنین اتفاقاتی نمیتونه رواج یافتن این دیدگاه در جامعه ی کنونی ما باشه،؟؟؟؟!!!

    پاسخ
  47. محبوبه

    عالی بود..
    اما احساس میکنم علیرضا و امثال اون دارن بد جلوه داده میشن،البته مشکل از داستان نیست،مشکل از ما جماعته که همه ی افراد یک قشرو به پای یک نفر که بد ازاب دراومده میسوزونیم…
    فقط لازم دونستم که بگم؛همین؛به داستاناتون اعتیاد پیدا کردم و امکان نداره روزی سایتتون رو چک نکنم…خداقوت..یاحق

    پاسخ
  48. فرزانه

    سلام
    موضوع داستان جوري هست كه دوستداري زودتر ادامه اش رو بخوني ولي با نظر آقا جواد موافقم
    همه ي كارهاي اشتباه با بر چسب عشق درست اعلام شد و اين خيلي بده

    پاسخ
  49. Roya

    داستان جالبیه خانوم یثربی قلم خوبی دارن اما متاسفانه اگه جسارت نباشه باید بگم ایشون یه مشکل بزرگ دارن که قسمتی نوشتنه داستانه به نظر من اگه یه بار کامل بنویسن و بصورت کتابچه انتشار بدن خیلی بهتره
    من فقط میترسم پایانش مثل شیدا و صوفی باشه امیدوارم که خوب تموم شه

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام خدمت شما دوست عزیز… خانم دکتر یثربی چه داستان پستچی، چه داستان شیدا و صوفی و چه داستان او یک زن را برای مطالعه دوستان در رسانه اینترنت منتشر نمودند. هر چند کتاب پستچی ایشان نیز منتشر شده است ولی تمامی زحمات ایشان که خواب و زندگی را حرام خود نموده اند و هر روز قسمتی از این داستان را بطور رایگان نگارش می کنند برای خوانندگان و مخاطبین شان منتشر می کنند، جای تقدیر و تمجید داره. هر موضوعی بنا به دیدگاه مخاطبانش دسته موافق و دسته مخالف دارد، چه بسا که دوستان قدر این زحمات را دانسته و با پشتیبانی از استاد عزیز کمک کنند تا داستان های جدیدتر و زیباتری از ایشان را نیز داشته و بخوانیم. موفق باشید…

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست گرامی نمیدونم چرا شما قادر به دیدن نیستید داستان تا قسمت ۷۳ ام در سایت درج شده هستش…
      بطور موقت میتونید با زدن دکمه Shift+F5 در کامپیوتر و در گوشی نیز با زدن بر روی Refresh سایت رو مجددا بارگزاری کنید.
      ولی به احتمال زیاد سیستم شما کش کرده و برای اینکه از کش بودن در بیایید بهتره History براوزر خودتون رو پاک کنید.
      باز هم هر امری بود اطلاع بدید یا با پشتیبانی مجموعه با آی دی تلگرام http://telegram.me/badbadakads اطلاع رسانی نمایید.

      ضمنا اسکرین شاتی از سایت خدمت شما دوست گرامی تقدیم می گردد:
      http://agagiya.com/wp-content/uploads/2016/06/agagiya.jpg

      سپاس از شما…

      پاسخ
  50. ویدا

    سلام خسته نباشید. با توجه به اینکه امروز ۱۰ تیر هست ولی قسمت جدیدی تو این سه روز ندیدم. داستان تا قسمت ۷۰ فقط درج شده . مابقی داستان ؟؟؟؟؟؟

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست گرامی نمیدونم چرا شما قادر به دیدن نیستید داستان تا قسمت ۷۳ ام در سایت درج شده هستش…
      بطور موقت میتونید با زدن دکمه Shift+F5 در کامپیوتر و در گوشی نیز با زدن بر روی Refresh سایت رو مجددا بارگزاری کنید.
      ولی به احتمال زیاد سیستم شما کش کرده و برای اینکه از کش بودن در بیایید بهتره History براوزر خودتون رو پاک کنید.
      باز هم هر امری بود اطلاع بدید یا با پشتیبانی مجموعه با آی دی تلگرام http://telegram.me/badbadakads اطلاع رسانی نمایید.

      ضمنا اسکرین شاتی از سایت خدمت شما دوست گرامی تقدیم می گردد:
      http://agagiya.com/wp-content/uploads/2016/06/agagiya.jpg

      سپاس از شما…

      پاسخ
  51. مینا

    سلام
    اگر میشه روزی ۲ یا ۳ قسمت از این داستان رو بذارید آخه انتظار برای داستانی به این زیادی خیلی سخته
    من رمان زیاد خوندم ولی این از همشون بهتره.

    پاسخ
  52. امیر

    سلام
    ممنون از مجله خوبتون
    لطفا سعی کنید زودتر قسمتهای بعدی داستان رو قرار بدین چون فاصله زیاد بین قسمتها اون حال خوب مطالعه رو به خواننده نمیده ممنون

    پاسخ
  53. mah

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم دکتر یثربی.
    جا داره از داستان زیبا و جذابتون تشکر کنم. خدمت دوستانی که مخالف بودن عرض کنم که در جامعه ما خیلی اتفاقات زشت و ناخوشایندی برای دخترها و پسرهای ما می افتد ولی متاسفانه هیچ کجا بازگو نمیشود. دلیل بیشتر این اتفاقات همین بازگو نکردن آنها ست که هیچ گونه آگاهی به آنها داده نمی شود بلکه صلاح دیده می شود تمام اتفاقات حتی عشق کتمان شود.چرا فکر می کنیم اتفاقاتی که در جامعه غرب هست در جامعه ما نمی تواند باشد؟؟خودمان را با پنهان کردن و بروز ندادن مشکلات گول نزنیم.در جامعه ما افراد ترنس و یا مطلقه و بیکار زیادی وجود دارد ولی متاسفانه هیچ راه حلی برای مشکلاتشان در جامعه ما وجود ندارد. چه بسا که می بینیم در جامعه غربی همین افراد حمایت می شوند و مشکلاتشان به راحتی و بدون آسیب رسیدن به فرد و اطرافیانشان حل می شود. زیبا نشان دادن زشتی ها یک هنر است. قدم و قلمی است که می تواند زشتی ها را از ذهنها پاک گرداند. با آرزوی بهترینها برای شما خانم یثربی عزیز.

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، از دیروز به تاریخ ۱۲ ام قسمت ۷۴ ام نیز اضافه شده، درصورتی که برای شما قابل رویت نیست یکبار ریفرش نمایید.

      پاسخ
  54. امیر

    سلام
    این متن رو لطفا تو سایتتون قرار ندین صرفا جهت اطلاع عرض میکنم

    من دیروز رفتم کانال خانم دکتر یثربی نوشته بودن که چند روز قبل کنار خانواده نیکان بودن یعنی این داستان واقعیه از طرفی بیوگرافی بهرام رادان رو خوندم خیلی شباهت داره به زندگی شهرام
    شهرام نیکان. سن ۳۷
    بهرام رادان سن ۳۷
    شهرام نیکان شغل پدر قاضی
    بهرام رادان. شعل پدر. وکیل
    شهرام نیکان. تیپ روشن
    بهرام رادان. تیپ روشن

    وشباهتهای دیگه که از همش مهمتر بازیگر بودن هردو هست وتفاوتهای خیلی زیاد دارن شهرام بزرگترین وتنها فرزند ولی بهرام سومی وکوچکترین وپدر در قید حیات حالا خودتون قضاوت کنین این یعنی چی ؟

    پاسخ
  55. سعیده

    سلام.خسته نباشید.ممنون از سایت بسیار بسیار عالیتون.میخواستم بدونم یعنی این سوالو دوستم برام ایجاد کرد که ایا مضمون داستان برگرفته از واقعیته؟
    چون اسم خود خانم چیستایثربی هم درش اومده دوستم براین باوره.
    اگه رفع ابهام کنین بسیار بسیار ممنون میشم.
    ما از طرفدارای پروپاقرص خانم یثربی هستیم.امیدوارم سالم وسلامت باشن.

    پاسخ
  56. سعیده

    خودشون امروز توکانالشون فرمودن.به مسافرت میرن و داستان هم به زودی کتابش درمیاد.وتاچند وقت فک نکنم ادامشو بذارن.
    منم بیصبرانه منتظر اخرشم.
    دیدگاههای دوستان هم محترم ولی این چیزها خیلی وقته رواج پیدا کرده و میکنه هر کی باید خودشو حفظ کنه.
    اینا رو هم به فال عبرت گرفتن از تجربیات دیگران و اتفاقات جامعه در نظر بگیریم.
    و امیدوار باشیم حداقل خودمون زندگی خوب وسالمی بتونیم داشته باشیم.

    پاسخ
  57. زری

    امیدوارم این پیام رو هم منعکس کنید،من ابتدا داستان پستچی رو خوندم تقریبا خوشم اومد و این باعث شد این داستان رو پیگیری کنم،ولی واقعا نامفهوم و گنگ نوشته شده،گویی نویسنده در حالت خلسه مینگارد و واقعا اعصاب خواننده رو بهم میریزه.

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      آریانای عزیز، خانم دکتر یثربی بدلیل مشغله ای که دارند فعلا شاید با اندکی تاخیر باقی قسمتهای داستان را در این مجله بازنشر فرمایند.
      از پیگیری و مطالعه این داستان از شما دوست عزیز سپاسگذاریم.

      پاسخ
  58. FATIMA

    سلام
    با اجازتون من داستان رو کپی کردم و ه pdf تبدیل کردم .
    تو رو خدا راضی باشید قول میدم فقط برای خودم نگه دارم اگه راضی نیستید لطفا بهم بگید .
    ممنون

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام فاطیمای عزیز
      از نظر مجله اقاقیا هیچ مشکلی ندارد فقط در دنیای دیجیتال نشر یک مطلب با ذکر منبع و نویسنده آن مجاز می باشد و امیدوار هستیم شما دوست گرامی و مخاطب جوان مجله اقاقیا این موارد را رعایت کرده باشد. کما اینکه وب سایتهای بسیاری مشاهده می شود مطالب مجله اقاقیا را بصورت واو به واو کپی پیست می کنند و به نام خودشان منتشر می کنند. خوانندگان فهیم این مجله خود می توانند بین اصلی و جعلی بودن مطالب تمیز قائل شود.
      با آرزوی موفقیت برای شما و تشکر بابت اطلاع رسانی.

      پاسخ
  59. مینا

    من چیزی که متوجه نمیشم اینه که چرا همه فکر میکنن این داستان عالیه…
    جز جذابیت داستانی چیز دیگه ای هم برای ارائه داره این داستان؟ منظورم اهمیت ادبیه…
    این یک انتقاده لطفا شخصیش نکنید و حمله نکنید بهم با افکارتون.

    پاسخ
  60. مینا

    سلام ضمن عرض خسته نباشید
    لطفا رمان بعدی که خواستید توی سایت بذارید اول مطمئن شوید که به طور کامل نوشته شده باشد تا ما خوانندگان اینقدز چشم انتظار نباشیم.
    خودتون هم میدونید که انتظار سخته مخصوصا برای داستانی به این زیبایی.
    لطفا پی گیری کنید ممنون

    پاسخ
  61. مرادی

    حالا واقعا ادامه داستان نوشته نشده یا خانم یثربی اجازه نمیدن ادامه داستان رو بذارین؟ خب اینجوری که یادمون داستان رو

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست گرامی خانم دکتر یثربی مجله اقاقیا را همیشه بعنوان رسانه دوست نام می برد و مجله هرگز بدون اجازه کتبی از ایشان اقدام به انتشار نمیماید…
      این داستان هنوز به پایان نرسده است و قسمت ۷۵ این داستان به تازگی (روز عید فطر) منتشر شده است و می توانید در وب سایت مجله اقاقیا بخوانید…

      پاسخ
  62. محبوبه

    سلام دوستان عزیز…برای اینکه قضاوت بیجا نکنید میتونید توی کانال تلگرام خانم یثربی وارد بشین و از توضیحاتشون اگاه بشین..در این مدت ایشون مسافرت بودن و به خاطر یک سری خستگی ها از نوشتن ادامه ی داستان(مبادا که سرسری شود)اجتناب کرده اند….
    یا حق

    پاسخ
  63. هلی

    داستان وشخصیت های داستان خیلی پیچیده است.درضمن خیلی سعی می شود نلی خانم شخصیت مثبتی جلوه شود اما یه دختر هرچه قدر هم فرزند خوانده باشد باید جایگاه خانواده و احترام به خانواده حفظ شود.

    پاسخ
  64. کریمی

    باسلام خدمت خانم یثربی.خداقوت
    خیلی ممنون بابت داستان زیبای او یک زن.زیباست
    اگرلطف کنیدوداستان رو زودتر تموم کنیدخیلی خوب میشه.اخه انتظارخیلی سخته.مخصوصابراداستان زیبای شما.اگرکه اخرش خوب تموم بشه که عالی میشه.منظورم شهرام ونلی هستش.با سپاس فراوان.

    پاسخ
  65. امیر

    سلام
    خانم دکتر تصمیم گرفتن دیگه ادامه داستان رو در تلگرام نذارن وفقط در اینستاگرام قرار بدن ایا شما همچنان در کانال اقاقیا قرار میدین یا نه

    پاسخ
  66. مخاطب

    چقد فاصله ی هر قسمت با قسمت قبلی طولانیه.. اصا یادم رفته بود شبنمو واسه چی بردن.. این وقفه های طولانی بیشتر آدمو خسته و زده می کنه.. انصافا بعد از چند روز فقط یه قسمت اضافه شده؟

    پاسخ
  67. شکوفه

    تروخدا یا بگید چند وقت قراره طول بکشه یا زودتر تمومش کنید نوشته هر قسمت خیلی کمه و تعداد قسمت ها بالا .این ادم رو خسته میکنه زودتر جمعش کنید دیگ

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست گرامی…
      این همه زحمت های خانم دکتر رو نباید این چنین پاسخ داد…
      همانطور که شما نمی توانید نیم ساعته یک رمان ۲۰۰ صفحه ای را بخوانید، نویسنده داستان هم نمی تواند در یک روز یک داستان ۱۰۰ قسمتی را بنویسد…
      در اصل هدف از این نوع داستانها ایجاد روحیه خواندن و پیگیری برای مطالعه در هر روز می باشد.
      ایجاد فضا، تعریف شخصیت و سیر داستان و بسیاری از موارد دیگر نیازهای یک داستان یا رمان هستند… باید به نویسنده فرصت تفکر جهت انسجام بخشی به داستان را داد.
      با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز و گرامی

      پاسخ
  68. لیلا

    بیشتر شخصیتهای داستان : خصوصا این آخریا رو با هم قاطی میکنم. لطفا زیاد شلوغش نکنید.منظور شخصیت های داستانه.ممنون

    پاسخ
  69. مینا

    من این داستان رو تا قسمت ۷۶ ام ۴ بار خوندم ولی بازم دوست دارم بخونم
    من این رمان رو بیش از اندازه دوست دارم و مشتاق هستم تا قسمت های دیگر داستان رو هم بخوانم.

    پاسخ
  70. مهتا

    راستش تا قسمت بعدی بیاد قسمتهای قبلی یادمون میره وباید چند قسمت قبلی رو مرور کردواین طول کشیدنباعث میشه داستان اون جذابیت و حس خودشو از دست بده

    پاسخ
  71. فاطمه

    سلام

    دوستان شما هم متوجه شدین تو این داستان تاریخ ها با هم جور در نمیاد!!!!!
    سن نلی و شهرام با ما جرای شبنم و پدر شهرام و…..

    یا من اشتباه متوجه شدم؟!؟!

    پاسخ
  72. اکرم

    باسلام وخسته نباشید خدمت خانم یثربی عزیز من بیشتریاد فیلم ترکی ها میوفتم هرچی بدبختیه سر شهرام اوردید دیگه داره خسته کننده میشه وادم گیج میشه بااین همه داستان تو داستان اولش خوب شروع شد ولی …

    پاسخ
  73. یاسی

    با سلام داستان زیباییه من اهل رمان خوندن نیستم ولی این داستان رو دنبال میکنم .اوایلش بهتر بود الان یکم درهم شده متوجه نمیشم کی به کیه .یکم داره سردرگم میشه و مبهم .باز هم تشکر بابت این رمان زیبا

    پاسخ
  74. مینا

    سلام . خانم یثربی خسته نباشید . به طور اتفاقی چند قسمت اول بدستم رسید اینقدر جذب شدم که سرچ کردم و تواین سایت رمانتونو پیدا کردم. سالها از خواندن آخرین رمان می گذره ولی خوشحالم که دوباره به سالهای پیش برگشتم . اخرای داستان خیلی تو هم شده و نمی دونم چی به چی شد . شایدم به خاطر فاصله بین قسمت هاست که قبلی ها یادم می ره . در هرصورت ممنون.

    پاسخ
  75. رها

    این پیام رو خانوم یثربی در کانال خودشون قرار دادند:
    قابل توجه کانالهای
    #سارق_ادبی
    که به قول خودشان:

    قصه را میدزدند و برای زدن نام نویسنده ؛ #وجهی میخواهند ! و هر چقدر اصرار کنیم ما نمیخواهیم در کانال
    #نازل شما ؛ قصه ی ما چاپ شود ؛
    برای ادمینان محترم من #استیکر مسخره میفرستند و به خیال خودشان برنده اند…!
    #دوستان_من :

    #طرفداران_کلمه_و_مظلومیت_نویسنده در دست دلالان ؛ در این کشور :

    هر جا داستان
    #او_یکزن را بی نام نویسنده
    #چیستایثربی دیدید ؛ لطفا ؛ آن کانال را #ریپورت و از آن خارج شوید و بالاخره

    #خبر_خوب_برای_کانالهای_سارق و بی مایه :

    امروز با ناشر #او_یکزن ؛ صحبت میکردم . به دلیل عمل غیر اخلاقی این کانالها که فعلا یکی از آنها را خوب میشناسید ؛ و سابقه ی چنین عمل زشت ناشیانه ای را دارد که دسترنج نویسنده ای را ؛ وقیحانه ؛ به نام خودش جا بزند ؛ یک سورپرایز داریم :

    کتاب “او_یکزن” ؛ زودتر از پایان نسخه ی مجازی اش ؛ منتشر و وارد بازار کتاب ؛ خواهد شد!

    شما هم دیگر مجبور نیستید هر شب ؛
    #تکه_تکه بخوانید و به قول خودتان حرص بخورید.

    کل کتاب ؛ با شابک در اختیار شما خواهد بود….. روی میزتان ؛ کنار رختخوابتان و در دستتان…..

    و آنوقت ببینیم ؛ میتوانند کتاب چاپ شده را بدون اسم بزنند؟ و اگر زدند سرو کارشان با ارشاد و ناشر ؛ تماشایی است…..زندان و جریمه ی نقدی!…و دست کم ؛ از دست دادن اعضایشان….

    هیچ انسان عاقل و درستکاری ؛ در #کانال_سارق باقی نمیماند….میدانم و یقین دارم که مردم ما شریفند….

    این اولین باریست که قصد دارم نسخه ی چاپ شده و #مکتوب رمان را زودتر از پایان نسخه ی مجازی آن ؛ وارد بازار کنم !…

    #قطعا قیافه ی سارقان ؛ که قصه را بی نام #نویسنده زدند ؛ تماشایی خواهد بود ! …
    وقتی همه ی مردم ؛ کتاب را میخوانند ؛ نام نویسنده را میبیند و دیگر وقتی کتاب را دارند ؛ چرا نسخه ی ناقص مجازی را دنبال کنند ؟! و اگر هم بکنند ….به هر حال کتاب کامل دیگر در آمده و پایان داستان ؛ لو رفته است !

    ادامه ی داستان را ؛ کماکان در اینستاگرام و تلگرام رسمی من میخوانید ! اما بزودی با چاپ کل کتاب ؛ غافلگیر میشوید !… و میشوند!…

    کل کتاب قبل از #پایان نسخه ی مجازی چاپ میشود…

    ممنون از ناشرم ؛ ممنون از بخش تخلفات ارشاد و ممنون از ادراک و صبوری شما عزیزانم ؛ در این هفتاد و چند شب …..

    که کنار هم بودیم و قصه #او_یکزن را خواندیم ؛

    لطفا این پیام را هرجا که میتوانید ؛ در تمام کانالها و گروههایتان ؛ انعکاس دهید ….

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست عزیز، سپاس از شما که پشتیبان و حامی این نویسنده عزیز کشورمون هستید… برخی از سایت ها و کانال های سودجو در صدد بهره برداری شخصی و بدون هیچ گونه هماهنگی بانویسنده داستان او یک زن، خانم دکتر یثربی، اقدام به حتی فروش این داستان می کنند که این خارج از اصول و قوانین کپی رایت می باشد.
      مفتخر هستیم که از سال ۱۳۹۴ تا به کنون با هماهنگی های انجام شده با خانم دکتر یثربی، داستان های زیبای ایشان را در مجله اقاقیا منتشر می کنیم.
      با آرزوی موفقیت برای تمامی دوستدران ادب و هنر…

      پاسخ
  76. ویدا

    سلام خانم یثربی عزیز به نظر میاد دیگه این داستان جذابیت اولشو نداره و خیلی مبهم و کشدار بی معنا شده. مفهوم داستان اصلا معلوم نیست.

    پاسخ
  77. فاطمه

    با سلام افتخار میکنم یک بانوی ایرانی نویسنده ای به این بزرگی میباشد رمان شما مرا به یاد فیلم جزیره شاتر میندازه همون هیجان همون عشق بازم به شما تبریک میگم و ازتون سپاسگذارم

    پاسخ
  78. َََََََََََََََََazar

    ضمن عرض سلام،
    تشکر از سایت اقاقیا به خاطر در دسترس گذاشتن این داستان بسیار زیبا . و عرض خسته نباشید به سرکار خانم یثربی بخاطر این قلم زیبا و گیرایشان که حسابی آدم رو میخ کوب می کنه. امیدوارم همیشه سالم، تندرست، و پایدار باشید.

    پاسخ
  79. نسیم

    با سلام،
    قسمتهای ابتدایی داستان را جای دیگری خواندم، به حدی جذاب بود که با جستجو در صفحات اینترنت با سایت شما آشنا شدم،علی رغم اینکه اصلا اهل مطالعه رمان نیستم،داستان من را مجذوب خود کرد، واز آن لذت می بردم،متاسفانه دو نکته باعث دید منفی و اکراه من در دنبال کردن داستان شده است،اولا از اواسط غصه، داستان شلوغی و ابهام زیادی پیدا کرده،که حس و حال زیبا و گیرای داستان در آن گم شده است،ثانیا فاصله زیاد در انتشار قسمت های جدید و کوتاه بودن هر قسمت و نامعلوم بودن زمان دقیق انتشار آن ،تاثیر منفی در ذهن خواننده ایجاد می کند.
    درنهایت از نویسنده محترم و همچنین سایت شما جهت نشر رمان و فرهنگ مطالعه تشکر و قدردانی میکنم.

    پاسخ
  80. ندا

    داستانی شبیه به فیلم های جم بود. من با دیدگاه ملیکا و سایر دوستان موافقم، کجای فرهنگ ما یه پدرو مادر اجازه میدن دخترشون تنها با یه مرد غریبه بره حتی برای عبادت چه برسه به کار، استان سراسر پر بود از رابطه های نامشروع و تجاوز، و احساسات با برچسب عشق. من داستان نوشتم شاید فقط برا خودم نگهشون داشتم اما در عین تصویر عشق پاکی رو بیان کردم. زنان ایرانی استوره پاکی و نجابتن حیفه خراب بشن، مثلا همین علیرضای داستان شما دختری که برا انتقام هر کاری میکنه. و …

    پاسخ
  81. نگار

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانوم یثربی عزیز و اقاقیا…
    دوستان به نظرات همه باید احترام بذاریم… چون نظر شخصی هستن
    و اما داستان، تا زمانی که تموم نشده قضاوت نکنیم… مثل جریان سریال شهرزاد نشه لطفا!!
    داستان فوق العاده زیبا و مهیج هست… مطمئن هستم پایان خوشی داره
    به نظر من داستان های خانوم یثربی عزیز، برگرفته از حقیقت هستن…
    در پایان تشکر میکنم و بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم :)

    پاسخ
  82. زری تاج

    وقتی به عمق داستان میریم ،بنظر تخیلی و غیر واقعی میاد. حداقل انگار تمام داستان های قبل از انقلاب جمع شدن در این رمان.ولی با این حال از نویسنده محترم بابت این قلم توانمند تشکر و قدر دانی می کنم .

    پاسخ
  83. ریحانه

    با سلام و خسته نباشید خدمت خانم یثربی عزیز
    من قبلا چند نمایشنامه از شما خونده بودم و قلمتونو دوست داشتم
    این داستان هم در ابتدا خوب شروع شد اما هرچه پیش رفت از جذابیتش کم شد و الان دیگر به نظر من هیچ جذابیتی ندارد
    یک کلاف در هم پیچیده و سردرگم!!!
    اینقدر داستان سردرگم است که اگر هر اتفاقی هم درونش بیوفتد دیگر اهمیتی ندارد!
    ایکاش سادگی و روانی ابتدای داستان تا انتهایش حفظ میشد…ایکاش…

    پاسخ
  84. زیبا

    سلام وخداقوت به خانم یثربی عزیز
    من زیاد اهل رمان خواندن نیستم ولی خوشبختانه رمان #او _یک_ زن_ منو جذب کرده و خوشحالم از این موضوع… هر روز پیگیری میکنم که ادامه اش رو چه از طریق تلگرام و یا مجله اقاقیا بخونم ، چونکه شخصیت های داستان و محلی که این اتفافات افتاده، در ذهنم تجسم شده و نمیتونم رهاشون کنم.. فقط خداکنه خوب و جذاب تموم بشه…
    از خانم یثربی عزیز و مجله اقاقیا تشکر میکنم :)

    پاسخ
  85. سایه

    سلام و ممنون از قلم خوبتون خانم دکتر…
    ایراداتی که بعضی از دوستان وارد کردند، مثل گیج و مبهم بودن بعضی شخصیتها، یا ناهمخوانی یا … خصوصا در داستان شیدا و صوفی، بجاست، اما فقط اینو میدونم که این چند داستان کوتاه شما که اتفاقی پیداشون کردم، انقدر جذبم کرد که با وجود مشغله کاری و فکری خیلی زیاد، چند شب تا نزدیکای سحر نشستم خوندم همه رو یکجا :)))
    آخرین باری که رمان خونده بودم فاصله بین کنکورم بود تا نتیجه ش… و بعدش تا همین الان که حدود بیست سال میگذره، همیشه کتابای تخصصی رشته خودم، معماری، را خوندم اگه خواستم خیلی هنر کنم :)) و درس خوندن و درس دادن مدام دیگه وقتی برای داستان خوندن برام نذاشته بود…
    قلمتون برام جادو کرد، دیگه کاری با واقعی یا تخیلی بودن داستانها و شخصیتها و … ندارم :)))
    بهتون حسودیم میشه ای کاش من هم استعداد اینو داشتم که داستانهای زندگی خودم و خونوادمو بنویسم :))
    براتون بهترینها رو آرزو میکنم و امیدوارم از نزدیک ببینمتون

    پاسخ
  86. سپید

    با سلام خدمت خانم یثربی،داستان هاتون بسیار جذابند،متشکرم
    شما فرمودين شهرام شش ساله بود که هیولا آمد تو کلبشون و اون ماجرا که آذر هم ده ساله بود،حدود چهارسال بعد یعنی ده سالگی شهرام ،آذر شبنم ديدو بعدش هیولا کشته شد،اون موقع مادر نلي پنج ساله بوده،به فرض اینکه پانزده سالگی نلي را به دنياآورده باشه،اون موقع شهرام با نلي حداقل بیست سال اختلاف سن دارند،پس شهرام که گفتین تو داستان حدود سی سالش و ملی هجده سال،امکان ندارد!؟

    پاسخ
  87. مونا

    سلام خانم یثربی ، خسته نباشید . این اولین داستانی است که من از شما خواندم و واقعا شیفته قلم و نحوه نگارش شما شدم ، فقط برام یک سوالی پیش امده شما توجهی به تفاوتهای سنی شهرام و نلی کرده اید ؟ بر اساس داستانتون و اگه درست متوجه شده باشم شهرام باید چند سالی از مادر نلی بزرگتر باشد و حدودا چهل پنجاه ساله ؟ نمی تونم این قسمت پدربزرگ نلی بودن هیولا را خیلی درک کنم . بازم از شما به خاطر نگارش این داستان زیبا ممنونم .

    پاسخ
  88. سارا

    باسلام وخسته نباشی داستانتونو خواندم قصد کم شمردن زحمات خانم یثربی را ندارم,اوایل داستان خیلی جذاب بود ولی از اواسطش جذابیتشو از دست دادوخیلی آماتورانه نوشته شد ,خیلی اغراق آمیز ,که از جذابیت داستان کم کرد ولی در هرصورت از زحماتتون ممنونم کاش تاآخر جذابیتو داستانو حفظ میکردید مثلا علیرضا چهارده ساله چطور نزولخورو به حرف آورد بعد نزول خور اول لو داد بعد تصمیم گرفت علیرضارو بکشه چرا همان اول اینکارو نکردفقط اولش از انتشار عکسش ترسید,یاآخراش گفتید هیولا روگرفتن واسه مواد جاسازی شده ,بعد در آخرش شبنم پیداش کرد با دوستاشو بهش شلیک کردو….چندجای داستان واقعا ضعیف کار شده بود.به هر حال بازم ممنون

    پاسخ
  89. امید

    با سلام خدمت خانم یثربی. سر یک کنجکاوی جهت پیگیری چند خطی که در یک گروه از داستان شما دیدم، بعد از ۲۵ سال کل داستان رو تا به اینجا تعقیب کردم. ابهامات وارده در سطور بالا را کاملا منطقی میدانم. لیکن با قلم زیبا و توانایی که دارید می توانید با تغییر مسیر داستان تمامی ابهامات را رفع نمایید. باز هم از شما و سایت اقاقیا تشکر می کنم.

    پاسخ
  90. s.e

    باسلام خانم یثربی عزیز
    باتشکر و خسته نباشید
    راستش میخواستم بگم ای کاش این داستان ها را درقالب کتاب چاپ شده قرار میدادید برای بنده خواندن یک داستان که تعداد قسمت هایش مشخص نیست و نمیتوان هر زمان که خواستی تا انتهای داستان را مطالعه کنی ، سخت است .به هر حال بابت زحماتتون متشکرم

    پاسخ
  91. نیلوفر

    سلام اولین داستانمه که اینقدر هیجانی وکنجکاوانه که میخونم است خانم یثربی زنه بی نظیریه اما چندتا سوال دارم ایااین داستا واقعیه؟شهرام نیکان بازیگره ؟میخواستم بگم اگه میشه ازنلی واقایه شهرام نیکان عکس بزارید خیلی ممنون

    پاسخ
  92. سحر

    سلام
    قبلا گفته بودم که داستان مهیجیه
    البته اول داستان اینطور بود
    اما الان نظرم عوض شده
    شیطنت و سرحالیه اول رو نداره
    و کاملا مشخصه که نویسنده هیچ تسلطی به چیزی که مینویسه نداره
    و روند تکراری رو داره ادامه میده که داستان طولانی بشه
    امیدوارم از این به بعدش دیگه از یکنواخت بودن دربیاد و به هیجان برسه
    تشکر

    پاسخ
  93. پريا

    سلام ممنون از قلم خوبتون خانم يثربي و ممنون از مجله اقاقيا
    خيلي داستان خوبيه فقط فاصله افتاده بين قسمتها ادم گيج ميشه اول داستان يادمون ميره تا بياد اخر داستان بشه

    پاسخ
  94. سایه

    سلام
    خواستم از اقاقیا تشکر کنم بخاطر زحمات و حمایتهاشون
    و از خانم دکتر یثربی عزیز هم تشکر کنم بخاطر لطف و محبتشون… کارشون خیلی سخته… وقتی نویسنده بخشهای قبل رمان را منتشر کرده برای بخشهای قبل با چالشهای خیلی زیادتری روبروست… چون دیگه نمیشه بخشهای قبلی را تغییر داد… ماها هم که همه یه ذره بین میگیریم دستمون و همه چیزو ریز ریز بررسی میکنیم و ایراد می گیریم که البته اینم حسن توجه مخاطب را می رسونه و توانایی این داستانها در جلب مخاطب…
    بهرحال از اینکه خانم دکتر یثربی دارن تند تند قسمتهای جدید را اضافه می کنند تشکر میکنم… انشالله که همیشه سلامت و پرانرژی باشند….
    و اگر این پیامها را خودشون می خونند… دست تواناشون را از همینجا میفشارم

    پاسخ
  95. 123

    با سلام و خدا قوت به خانم دکتر یثربی و سایت مجله اقاقیا که مطالب را بروز میکنید و داستان ها را در دسترس علاقه مندان میگذارید
    داستان جالبی است
    فقط کاش شخصیت ها را بیشتر نمیکردند -داستان طولانی نمیشد –
    سهراب واقعا بعد از دیدن آن صحنه ها باز نلی را میخواست در عجبم بعضی ها چه شانسی دارند –
    بنظرم خانم دکتر میخواهد تئاتر درمانی کنه و صحنه های شکنجه را به شبنم و مهتاب نشون بده تا در موقعیت به آنها بگویید روش درست را با بازی نلی انجام دهند –
    خوش بحال خانم دکتر چه قلمی دارند
    با حاج علی ازدواج کردند ایشون

    پاسخ
  96. 123

    ممنون که نظرم را چاپ کردید خیلی خوشحال شدم
    بنظرم خانم دکتر داستان ها را با کشش قوی شروع میکنه بعد شخصیت ها را اضافه میکند تعداد شخصیت ها انقدر زیاد میشود با داستان های مربوط به خودش که واقعا جذابیت داستان کمتر میشود
    ی پیشنهاد جملات شاعرانه ای که از خانم دکتر در تلگرام بنام ایشان منتشر میشود را نیز در سایت خوبتان بگذارید حتی من جملاتی از دخترشان نیایش و حاج علی هم در سایت های دیگر دیدم میشود یک بخش با نام خانم دکتر چیستا یثربی ایجاد کرد و اخبار مربوط به ایشون را به مخاطب منتقل کرد مثلا درباره سیلی که حاج علی به چیستا زد توضیح داده چون این سایت خیلی خوبه گفتم این پیشنهاد را بدهم
    در آخر باید از دست اندر کاران سایت تشکر کرد بابت بروز کردن مطالب بخصوص داستان ها

    پاسخ
  97. مهسا

    بی نظیره … بعد سالها دوری از اینجور داستان ها دو روزه میخکوب مانیتور شدم و پستچی و این داستان رو خوندم… خیلی ممنون خانم یثربی که این شاهکارها رو رایگان در اختیار مردم میزارید. باز هم منتظر بهترین های شما هستیم

    پاسخ
    1. ندا

      اولش خیلی داستان قشنگ و جالبی بود ولی الان مسخره بازی شده.فقط کشش میدن الکی.اولاش تا نصفه شبم شده بود میخوندمش.الان هفته به هفته سراغ سایت نمیام.دیگه واسم مهم نیست.اول پیگیر بودم چیمیشه ولی الان بی مزه شده.

      پاسخ
  98. 123

    سلام پیشنهاد بنده جواب نداشت
    ی بخش مختص به شاعرانه های خانم دکتر باشه
    کاش زودتر تموم بشود ببینیم آخرش چطوری تموم میشه
    هنوز دو قسمت هشتاد و هفت تا هشت را نخوندم ولی معلومه اتفاق خاصی نمیفته البته تشکر از خانم دکتر و شما که بروز میکنید ولی نباید انقدر کش داد مخاطب خسته میشود ولی در کل سپاس

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام،
      دوست گرامی از حضور شما در وب سایت مجله اقاقیا سپاسگذاریم…
      شخصیت های این داستان توسط نویسنده داستان، خانم دکتر یثربی، نگارش شده است و تاکنون از هویت واقعی آنها چیزی مطرح نشده است. در خصوص تعداد قسمت ها نیز چون این داستان کماکان در حال نگارش است تعداد قسمتهای آن فعلا مشخص شده نمی باشد.
      عزیز و موفق باشید.

      پاسخ
  99. نرگس

    سلام
    تبریک به خاطر قلم قدرتمند خانم یثربی .داستان خیلی کشش داشت ولی تو قسمتای آخر همه چیز داره کند پیش میره و یه کم غیر منطقی . یه سری مطالب یهویی توی دوتا قسمت آخر رها شد . در ضمن اینجوری که داستان با تاخیر به روز میشه حوصله مخاطب سر میره چون یه سری مطالب قصه رو مخاطب فراموش میکنه و کم کم دیگه حوصله پیگیری کردن را نخواهد داشت

    پاسخ
  100. مهدیه

    با سلام ممنون از قلم خوبتون، خانم یثربی عزیز، من واقعا عاشق داستان و رمان هستم و داستانهای شما رو هم در این سایت دنبال کردم، بسیار زیبا بود ولی چرا عزیزم نصفه داستان را رها میکنید، به خواننده ای که وقت می گذارد و داستان را دنبال میکند اهمیت بدهید، متاسفانه هم داستان صوفی و شیدا هم او یک زن نیمه کاره رها شده، در صورتی که در صوفی و شیدا شما اعلام کردید که داستان را پنج سال قبل نوشته اید ، با این روال دیگر طرفدار و خواننده ای برای داستان نیمه کاره وقت و انرژی نمیگذارد

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام و درود
      مهدیه عزیز، ضمن تشکر از حضور شما در مجله اقاقیا این نکته را مد نظر داشته باشید که داستان شیدا و صوفی از سمت خانم دکتر یثربی به اتمام رسیده است منتها بدلیل مشکلات متعددی که سایت ها و کانالها برای ایشان ایجاد کردند و بی اجازه و بی نام این داستان را منتشر می کردند تصمیم بر قطع نگارش بصورت آنلاین و مطالعه فقط در کتاب گردید. و اما در داستان او یک زن، این داستان اتفاقا با تمامی مشکلات حاصله از سمت ناقضین کپی رایت، کماکان از سمت خانم دکتر یثربی ارائه و در مجله اقاقیا منتشر می گردد… آخرین تاریخ در انتهای داستان او یک زن حاکی از بروز رسانی این داستان بصورت ممتد می باشد.
      با سپاس از شما دوست عزیز و گرامی

      پاسخ
  101. zahrajam

    سلامم.من این اولین رمانی هست که دارم از خانم یثربی میخونم.با تشکر از خانم یثربی ولی بنظر من این رمان چیز خاصی ندار.از نظر من نویسنده هر شب که میخوابه وقتی بلند میشه ی چیز جدید ب ذهنش میرسه و اضافه میکنه بعد سعی میکنه با قسمتای قبلیش مطابقتشون بده که خیلی جاها کاملا مشخص و خیلی جاها موفقم نشده.
    مثلا شخصیت چیستا در اول داستان چنان مخالفتو ترسو نفرتی از شهرام نشون میداد که این در ادامه داستان بصورت نامشخصی تغییر کرد که دیگه اصلا بحثی درمورد اون همه ترسو .. نشد.یا حتی وقتی چیستا میدونست شهرام الکی گفته اون بیماریو داره پس چرا اونجوری باز گو کرد.یا حتی عدد هفت.یا قضیه ی شبنم که واقعا ادم دلیلشو نمیفهم،با خودش میگه حالا ینی چی.چی شد مثلا اصلا چرا باید شبنم به این اتفاق براش بیوفته.ینی چی ی پسر نمیدونم ۱۶سال باید عاشق ی زن ۳۰یاله بشه.اصلا چطوری ی نفر میتونه همه جا پسر اشه ولی تو دهشون ی چادر سر کنه و کسی حتی خانوادهش خوهر برادرش متوجه این ماجرا نشه.چرا درکل سعی میکنید نشون بدین مثلا امکان داره سهراب برا همیشه داستانو ترم کرده باشه.یا مثلا وقتی شهرام نیست رفته یجوری نقش نیلی مضطرب و کل بلاهایی که سرش اومده رو نشون میذین که انگار شهرام مرده کشته شده اتفاق خاصی افتاده که دلیل این همه دلشورست.این کار فقژ ۱بار یا ۲بار به داستان هیجانو استرس میده ولی هی داره تو داستان تکرار میشه که دیگه خسته کننده و قابل پیشبینی شده.کلا داستان شبیه فیلمای اب بندی شدست قسمتای مختلف داستان بصورت کاملا مشخص ناهمخونی دارن باهم و فقط دارین از فن اینکه نمیشه داستانو پیش بینی کرد استفاده میکنید که این اصلا کافی نیست برای نوشتن یک رمان خوب.در کل این خاصیت خیلی از رمانهای ایرانی که فقط برای دختران ۱۵-۱۶سال جذاب .امیدوارم بجای جذاب کردن رمان باماجراهای عشقو عاشقیو این چیزا به محتویات داستان دقت کنید.

    پاسخ
  102. سلما

    سلام خدمت چیستا خانم ببخشید که نمیگم خانم دکتر ویا…..اخه وقتی اسمتون رودیدم برای اولین بار بیشتر مجذوب اسم زیبا وخاصتان شدم وبا چیستای تنها بدون پیشوند خیلی احساس راحتی ونزدیکی میکنم ببخشید به بزرگی وخانمی خودتون اگر من چیزی میگم خدای ناکرده قصد بیحرمتی وبی احترامی ندارم ومطمئنم تمامی دوستانیم که انتقاد کردند چنین قصدی نداشتن و فقط نقد خودشون رو بازگو کردن وبس.
    بیشترماها میدونیم لازمه پیشرفت درهرکاری وحتی پیشرفت درزندگی نقدهای اطرافیان هستش اگر نقد نباشه مامتوجه عیبهای کارمان هرگز نخواهیم شد کمااینکه ممکنه به همون روش غلط ادامه بدهیم تازمانی که میبینیم ای دل غافل عجب اشتباهی راه رو تااینجا اومدیم کاش مثلا به حرف فلان کس یابهمان کس گوش داده بودیم که الان اینطوری نمیشد اینهمه راه رو بیهوده نیومده بودم زمانی ما کاری روانجام میدیم ازدید خودمون ممکنه اونکار بهترین وبی نقص ترین باشه ولی دید دیگران با ما فرق میکنه چه خوب چه بد هرکس نظری میده وازدریچه دید خودش قضاوتمون میکنه. چه خوبه انسان بجای جبهه گرفتن درمقابل نقدو نظردیگران حتی درمورد تندترین نقدهاهم کمی تأمل کنه وگاهی هم ازدید دیگران به کارش نگاه کنه وبی هیچ غرضی ازنقدهای دیگران درراه سازندگی. استفاده کنه نه اینکه باعث بشه. امیدش رو ازدست بده وازادامه منصرف بشه ویابلعکس مغرورانه به همون شیوه غلطش ادامه بده مخصوصا درکارهایی مثل نویسندگی کارگردانی بازیگری که لازمه پیشرفت فرد نقدهای سازنده دیگران هستش
    خلاصه نقدها وگلایه های دوستان بیشتر حول تناقضات فاحش داستان بود که این تناقضات درداستان شیداوصوفی خیلی چشمگیرترهستش مخصوصا اینکه اول اون داستان نوشته بودید این داستان واقعی هستش ولی فکرکنم خودتون هم متوجه شده این چگونه کلاف داستان ازدستتان خارج شده و تناقضات هم بسیار زیاد شده تاجایی که حتی اگریک بچه دبستانی هم داستان رو بخونه به غیرواقعی بودن اون پی میبره واینکه داستان تازه درحال نوشتن هست نه پنج سال پیش نوشته شده باشه
    بااینحال هیچ کدوم از این چیزها که گفته شد از توانایی بالای شما درنوشتن وجذب مخاطب کم نمیکنه وتمام این مشکلات بدلیل نشرداستان درحین نگارش وبدون ویرایش کردن بوجودامده ودلیل ناتوانی شما درنویسندگی نمیباشد ومطمئنم تمام خوانندگان داستانهای شما بااین نظر من که شما نویسنده بسیار توانمند ومتفاوت ازتمام نویسندگانی که تابحال ایران بخود دیده است موافق هستند فقط امیدوارم که ازحرفهای من ناراحت نشید و سعی کنید ازنظرات خوانندگان ودوستدارانتان دراه هدف والایتان استفاده کنیدوبه نظرشون احترام بزارید که هم خودتون موفق ترازپیش بشوید وهم اینکه روزبه روزبرمحبوبیتتون نزد دوستدارنتان افزوده بشه عاجزانه تقاضا دارم این رویه روکه درپیش گرفتید عوض کنید وگرنه بزودی تمام خوانندگانتون رو بااین روش ازدست خواهید داد سعی کنید ازگفتن چیزهای غیرممکن ودورازعقل دوری کنید که اطمینانمون روبهتون ازدست ندیم متشکرم وبازهم باتمام وجود عذرمیخوام اگر کوچکترین بی احترامی کردم ویاباعث رنجش شماشدم به بزرگی خودتون ببخشید اخه من یک ادم تحصیلکرده نیستم ونمیدونم چطور باید خدمتتون این حرفایی که رودلم مونده بود رومیگفتم اگرهم حرفی روبد عرض کردم بخاطر غرض ورزی نبود بخاطر نداشتن سواد کافی بود اخه من حتی دیپلم هم ندارم بنابه دلایلی نتوانستم درسم روادامه بدم

    پاسخ
  103. سلما

    اقای رضا میخواستم ازتون تقاضایی کنم اگر امکانش براتون هست ایمیل منو به خانم چیستا یثربی بدین اخه باتوجه به دوداستانی که از خانم یثربی خوندم وعنوان کردن این داستانها واقعی هستن واینقد مخاطب جذب کردن شاید دوست داشته باشن داستان زندگی منو هم بشنون هیلی ازدوستان عرض کرده بودند چنین اتفاقاتی امکانش نیست درایران رخ داده باشه واینکه زنان ایرانی چنین وچنان هستن
    خیلی دلم میخواد ببینم اگر داستان زندگی منی که الان سی ودوسال سن دارم ویک پسردارم که یکسال دیگر باید بره خدمت سربازی روبشنون چی میخوان بگن داستان زندگی من ازبچگی تابه الان هرسالش یه جور متفاوت ازسال قبل بوده داستانی که شاید کمتر کسی باور کنه که چنین انسانهایی روی زمین پیدامیشوند که ابروی حیوان بیچاره روهم بردند من توانایی نویسندگی روندارم والان دوسه سالی هست که دنبال کسی بودم که ببینم میتونه داستان زندگی منو بنویسه چون میخوام حتما همه مردم داستان زندگی منوبدونن ازپیروجوون گرفته تادختر وپسر
    داستان زندگی من ازروری که هنوز بدنیا نیومدم شروع شده وگلیم بختم ازقبل ازتولد سیاه بافته شده
    بازهم تقاضامیکنم حتما نظرمنوبه ایشون بگید حتی اگر خودشونم تمایل ندارن کس دیگری رو معرفی کنن مطمئنم هیچگا پشیمون نمیشن

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست عزیز و گرامی شما می توانید برای ارتباط با خانم دکتر یثربی از طریق شبکه های اینستاگرامی ایشان اقدام نمایید تا سریعتر به جواب بررسید. هرچند خانم یثربی این روزها در سفر تشریف دارند ولی باز هم می توانند پاسخگوی شما باشند.
      آرزوی موفقیت

      پاسخ
      1. 123

        خوب میشه ی بخش بگذارید دوستانی که مایل هستند داستان ها را بگذارند و بعد شما برای خانم دکتر بفرستید
        بنظرم داستان سلما خانم هم باید جالب باشه

        پاسخ
      2. ليلا

        سلام . من هم تاحدودي با نظر مليكا موافقم . عفت زنان در اين داستان دست كم گرفته شده . تعرض به آنان زياد مشاهده شده . در صورتي كه عملاً تاينطور نيست به تمام زنان اين داستان يه جوري ظلم تجاوز و تعرض شده كه ادمو دچار اضطاراب و نا امني ميكنه . در ضمن حضور سهراب خيلي برام مفهونم نداره . هر جا كه لازمه مثل يك فرشته نجات بي موقع پيداش ميشه . كه ربطي بهش نداره. تو مخيلات من هم نميگنجه مه يك خانم از شهرام فرار كنه و به كلبه سهراب پناه ببره . و اونجا جايي كه سهراب هم به نلي نظر داره پناه ببره . زنان موجدات ضعيف و بي دست و پايي جلوه شدن.

        پاسخ
  104. aramis

    سلام.بت خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز خانم یثربی
    ببخشید من خیلی ازقسمتای داستانو نمیفهمم .مثلا پدرو مادر شهرام.چطور وقتی مادر شهرام بچه کوچیکی بوده پدر شهرام وکیل بوده و برای شبنم و مهتاب عروسک میاورده.بعد در ادامه داستان مهتاب وقتی با پدر شهرام دنبال شبنم بوده بهش میگه دوسش دارو از همون اول عاشقش چشماشو نمیدونم چی بوده.این واقعا قابل درک نیست مگه میشه ی مرد با این سن که حتی درسشم تموم شده عاشق ی دختر بچه باشه.این فقط یکی از قسمتایی از این داستان بود که قابل درک نیست.بنظر من این داستان ب شدت اغراق امیز هست که فقط قصد نویسنده جذب خواننده هست بدون دقت به محتوا.حتی شاید دلیل غیر قابل پیشبینی نبودن داستان اینکه خوده نویسنده هم نمیدونه میخواد چیکار کنه و همین طور داره داستانو مث یک کلاف سردرگم میکنه.لطفا این روندو ادامه ندین تا دید مارو نسبت به رمانهای ایرانی بیشتر از این خراب نکنید اینو واسه ی تمام نویسندهای امروزه میگم.امیدوارم خانم یثربی از حرفای من ناراحت نشنو یک نقد که شاید مفید باشه در نظر بگیرن.البته اگه اصلا بخونن
    ممنون

    پاسخ
  105. 123

    با سلام سپاس که داستان های خانم دکتر یثربی را میگذارید
    سپاس که جواب همه بزرگواران را میدهید غیر بنده
    داستان واثعا دارد پیچیده و طولانی میشود آدم قاطی میکند شخصیت ها را بنظرم بیشتر از صد قسمت بشه واقعا مخاطب را خسته میکند
    تو رو خدا به ی جمع بندی برسید دیگه خانم دکتر فردا هم به این نتیجه میرسیم که نلی دختر شبنم یا مهتاب یا علیرضا یا شهرام والله خسته شدیم ما خانم دکتر خسته نشدند
    در کل میتوانست بهتر نگارش شود البته جسارت نشود به خانم دکتر
    بعد من این همه پیشنهاد داشتم ی بخش برای عاشقانه های خانم دکتر دلنوشته هاشون خوب حداقل ی جواب بدهید که مثلا نمیشود
    بازم سپاس که بروز میکنید تشکر و خدا قوت

    پاسخ
  106. 123

    اینو یادم رفت الان بخش نظرات و دیدگاه ها برای بنده جالب تر از داستان شده اول میام نظرات دوستان را میخونم ببینم از ادامه داستان خوششان آمده یا چه نظری داشتند بعد میرم داستان را میخونم تشکر از دوستانی که نظر میدهند
    بعد تشکر که نظرات بنده را چاپ میکنید
    جواب هم بدهید ممنون میشم

    پاسخ
  107. amir

    واقعا داستان بي محتوا و پيچيده شده من فك كنم غير نويسنده هيچ كي از قسمت هفتاد به بعد نفهميد. ( اون ازون وقت كه انقد شبنمو و مهتابو قاطي كرديد با هم و پيچيده كرديد موضوعشونو من هيچي نفهميدم. اونم از حالا كه قضيه هويت نلي انقد مصنوعي و غير طبيعي كه تو واقعيت احتمالش يه هزارم درصده را مطرح مي كنيد . فقط قسمتاي اولش خوب بود اونم به خاطر فضاسازي خيلي خوبش كه به آدم يه تصوير ذهني روشن ارائه ميداد و باعث ميشد آدم يه فيلم ذهني از داستان براي خودش بسازه )

    پاسخ
  108. زیبا

    سلام … منم دیگه نمیفهمم چی به چیه…قاطی کردم داستانو…نمیدونم کی راست میگه کی دروغ!؟
    میترسم آخرش ی طوری بشه که خودمون باید حدس بزنیم چی میشه ، مثل این فیلم هایی که تهش بازه!!!
    نکته دیگه اینکه انتشار قسمت ها خیلی دیر به دیر انجام میشه و این باعث فراموشی قسمت های قبل میشه… تشکر

    پاسخ
  109. فهیمه السادات میرتاج الدینی

    سلام ضمن اینکه داستان خیلی غیرواقعیه، الان دوروزه به روز نکردید و قسمت جدید داستان رو نگذاشتید و فقط نظراتی رو که ازتون تعریف میکنه رو توی سایت میگذارین واقعا که

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست عزیز این واقعا بی انصافی هستش!!
      ما صرفا کامنتهایی رو که در آن مراعات ادب نشده رو تایید نمی کنیم وگرنه تمامی کامنت ها در سایت درج می شوند.
      ضمنا داستان اثر خانم دکتر یثربی هست و ایشون زحمت نگارش رو می کشند، کمی به ایشان حق بدهید و فرصت بدهید تا قسمتهای جدید داستان رو با توجه به مشغله های کاری تهیه و نگارش بکنند.
      تا به امروز آخرین قسمت داستان در سایت درج و به روز رسانی شده است.

      پاسخ
  110. علی رضا

    سلام علیکم الان دوروز گذشته و هنوز قسمت جدید نیومده خیلی جذابه متشکر وباید بگم دوستانی که میگن خلاف جامعه ایرانیست حق باشماست ولی این ی چیز بدیهی نه اینکه باید باشه و عادیه نه فقط مشکل الان جامعه همینه وواقعا هستن دخترایی که با پسرا تو ی خونه زندگی می کنند و دور از هر رابطه ای البته بنده وهمسرم خودمون درناباوری بسر میبریم که این زندگی های مشترک منجر به رابطه نشود ولی خب هست بنظرم کسی که انقدر راحت با ی نامحرم یکجا زندگی میکنه براش رابطه برقرار کردن با دیگران مشکل نیست و از جای دیگه تغذیه میشه .

    پاسخ
  111. سحر

    داستان خيلى پيچيده است هيچ ارتباطى با شخصيتها نگرفتم ادم فكر ميكنه يك رمان خارجى رو ميخونه متاسفانه سناريو بسيار بيهدف و گنگ پيش ميره اى كاش اسمها رو خارجى ميگذاشتين و اى كاش خود نويسنده در داستان حضور نداشت قلم توانايى داريد اما داستان نچسبه من رو ياد كوزه شكسته اى مي اندازه كه تكه هاش رو ناشيانه و به زور كنار هم بند زده اند
    حضور يك دوجنسه اونهم بعد از عمل و بازهم كتمان جنسيت واقعى ان هم در يك دهكده دور افتاده و شخصيتى بيمار روانى ، خداى من نميدونم از كجاش بگم .در كل داستان جالب نيست .

    پاسخ
  112. بهار

    سلام
    قسمتای اول داستان خیلی جذاب بود، ولی این قسمت های آخر خیلی بی محتوا شده،فقط مکالمات بی خوده،اتفاق خاصی نمی ا فته،جذابیتشم از دست داده!

    پاسخ
  113. الناز

    اوایل داستان خیلی زیبا بود و قابل لمس ولی از اصل داستان ریگه چیزی نمونده نویسند خودش داستان رو گم کرده فکر کنم باید یه بار خودش از اول شروع کنه به خوندن ببینه چی نوشته بعد دوباره شروع کنه به نوشتن با احترامه زیادی که برای خانوم یثربی و قلمشون قائل هستم ولی داستان دیگه از حالت قصه خارج شده و هیچ مفهومی ندار . یه جای قصه گفته شد که علیرضا به خاطر انتقام کرفتم از هیولا رفت پیش نزولخور و اونجا یه ماموریت بهش داده شد که زنی رو تحویل بگیره وان زن شبنم بود و علیرضا عاشقش شد تو تمام این سال هام فقط علیرضا باهاش درارتباط بود و الان شد بچه ی شبنم چرا مثل فیلم هندی شده . کشیش رو مگه نگفتن شاید پدر نلی باشه ولی حالا چرا سر گذشت علیرضا رو تعریف میکنه ……

    پاسخ
  114. سعید

    علیرضا خودش به نلی گفت باید بری پیش اون کشیش که پدرته بعد خود اون کشیش گفت که علیرضا فرزند شبنمه..یعنی علیرضا این همه مدت میدونست این کشیش همچین اطلاعاتی داره و نمیرفت پیشش

    پاسخ
  115. نگار

    با سلام.لطفا در صورت امکان قسمت های جدید را سریع تر بگذارید.خیلی سایتها از شما فعالترند.الان قسمت ۹۰ رو گذاشتند اما شما هم چنان رو قسمت ۸۹ موندین.با این همه گپ زمانی رشته داستان از دست ادم در میره و جذابیتشو از دست میده.اصطلاحا خواننده خسته ودل زده میشه.

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست عزیز و گرامی قسمت ۹۰ ام داستان در همان روز ۱۳ ام در سایت درج شده است. به احتمال بسیار زیاد یا شما تا به انتهای داستان نخوانده اید و یا هم مرورگر شما به اصطلاح کش کرده است. به نظر می رسد اگر در سایت اقاقیا بر روی کلیدهای Ctrl+F5 بزنید و یا در گوشی یکبار Refresh فرمایید دیوایس شما از حالت کش بودن خارج شود.
      باز هم اگر مشکلی بود در خدمت شما دوست عزیز هستیم.
      با آرزوی موفقیت…

      پاسخ
  116. مهتا

    خیییییییلی … شده داستان…. علیرضا چطور قبلا گفته بود که شبنمو نجات داده از دست هیولا و حتی از زندگی شبنم قبل از زندانش جزئیاتشم گفته و حضور داشته حالا بچه اش شده؟؟؟ فک کنم دیگه نویسنده هم رشته ی داستان از دستش دررفته

    پاسخ
  117. مهتا

    خانم یثربی عزیز خواهش میکنم به روال عادی و ساده اوایل داستان برگردید با خوندن داستان پستچی شیفته ی قلم شما شدم اومدم این داستان و خوندم تا نصفش واقعا خوب بود و جذاب ولی الان واقعا عصبانی و کلافه ام کرده .. مخصوصا وقتی رفتم شیدا وصوفی رو هم خوندم یواش یواش دارم به این نتیجه میرسم که داره مثل اون شلوغ و نامفهوم میشه

    پاسخ
  118. اکرم

    حالا نویدو رییس زندانو کجایی دلمون بزاریم واقعا از خانم یثربی بعییده این داستانو اینجوری ادامه بده من احساس میکنم فقط دارن ادامه میدن داستانو بدون علاقه شاید امیدوارم که ناراحت نشید ولی هر چقدر بیشتر میخونمش سرد تر میشم واسه ادامش ممنون که نظر خوانندهای داستانتون رو میخونید

    پاسخ
  119. مریم

    باسلام و وقت بخیر

    ببخشید خانم یثربی، امکانش هست این نسبت‌های فامیلی رو یکم واضح‌تر بگید؟
    هرپی داستان میره جلو، قاطی تر و درهم ریخته‌تر میشه…

    والبته داستان، ایراداتی اساسی، از نظر مفهوم داره(بدون نگاه تعصبی و بسته!)

    بزرگنمایی‌ها و سیاه‌نمایی هایی انجام شده که…
    اگر مایل بودید، درموردشون، صحبت میکنیم
    تشکر
    یاحق

    پاسخ
  120. sarvin

    سلام خانم دکتر… لطفا کمی به نظرات توجه کنید تقریبا همه متفق القول هستند که داستانی که خوب شروع شد داره به ابتذال کشیده میشه… مثل شیدا و صوفی داره انتهاش کلاف سردرگم میشه دیگه خوندنش هیچ لذتی نداره… لطفا جمعش کنید … هنوزم دارید کرکترهای جدید اضافه میکنید؟
    شخصیت شبنم که برای خودش زبل خانمی شده :))))
    موفق باشید ممنون از صبوری خودمون و شما

    پاسخ
  121. پریسا

    اولش کاملا با علاقه داستانو دنبال میکردم پیچیده و پر رمز و راز بود و من خیلی از این جور داستانا خوشم میاد ولی الان واقعا خسته شدم از خوندن داستانی که به نظر میرسه پایانی نداره.خیلی خسته کننده شده به این دلیل که هر روز اپدیت نمیشه و هر قسمت یکی دوتا شخصیت اضافه میشه و هضم کردنشون سخته من یکی که دیگه به خوندن این داستان ادامه نمیدم.

    پاسخ
  122. هاني

    با سلام خسته نباشيد
    اوايل داستان خيلي جالب و جذاب بود اما فكر نميكنيد ديگه زيادي داره كش پيدا ميكنه با توجه به نظرات مثل اينكه همه خسته شدن خواهشا زودتر تمومش كنيد

    پاسخ
  123. الهام

    مگه میشه علی رضا همون آذر فرزند شبنم باشه.
    نگاه با عقب بندازیم اینا برابر با هم بودن.
    و نلی نوه شبنم.
    بنظرم داستان خیلی پیچیده شد و این از جذابیت داستان کم میکنه

    پاسخ
  124. زینب

    سلام.
    این چه وضع داستان نوشتنه؟ مگه سریاله که بنویسن آنچه گذشت و ما یادمون بیاد چی بوده؟ والا من کلا یادم رفت موضوع داستان چیه؟ اصن گیج شدم، نمیدونم کی به کیه! فکر نمیکنم اینجور نوشتن، که به سبک غربی‌هاس، یه امتیاز ویژه به حساب بیاد، اونم واسه نویسنده‌ای که اینقدر سرشناسه بین اهل قلم!

    پاسخ
  125. پروین

    وای خدا خسته شدم از این همه پیچیدگی و سردرگمی ، کی تموم میشه این داستان ، واقعا معنی تلخی بی پایان رو با خوندن این داستان فهمیدم.

    پاسخ
  126. سارا

    سلام
    با تمام نظراتی که دوستان دادن کاملا موافق هستم . داستان های قبلی هم همینجوری بود اولش خوب شروع میشد بعد افتضاح میشد. انگار خود نویسنده هم نمیدونه چی می خواد و باید چیکار کنه. همینجوری حالا میام جلو بالاخره یه چیزی میشه دیگه! مهم دورهمی هست!!!
    اگه به یاد داشته باشید تو داستان های قبلی که همه تاکید داشتند که انتهای داستان خیلی بیخود شده و از وزن داستان کاسته شده خانم یثربی حرف های ناراحت کننده ایی رو زدن که نشان از غرور کاذب بود . الان هم مطمئن باشید که خیلی خوششون نمیاد که انتقاد میکنیم که داستان به بیراهه کشیده شده ولی باید بدونن که توجه به نظرات خوانندگان می تونه تجربه های خیلی خوبی بهشون بده که تو هیچ دانشگاهی و کتاب و جزوه ایی خونده نشده .
    امیدوارم ایشون سعه صدر داشته باشن و به نظرات توجه کنن و توانایی این رو هم داشته باشند که انتهای داستان را به نحوی که اعتبار داستان رو زیر سوال نبره جمع کنن.

    پاسخ
  127. 123

    با سلام و خدا قوت به شما و همه دوستان بزرگواری که نظر میدهند و خانم دکتر عزیز
    اوایل داستان خیلی عالی بود الان انقدر شخصیت ها زیاد شده مثل داستان شیدا و صوفی دیگه اصلا برام شخصیت ها مهم نیست مثلا یادم رفته مهرداد کی بوده حوصله اینم ندارم برم برگردم عقب داستان را بخونم برای همین سر سری داستان را میخونم قصد جسارت به نوشته خانم دکتر را نداریم ولی واقعا مهم سرنوشت شهرام و نلی یا در داستان شیدا و صوفی فقط میخواستم ببینم آخرش چی میشه چیستا خانم و حاج علی چی میشوند
    ولی امیدوارم زود تموم بشه دیگه واقعا خیلی طولانی شده
    سپاس و تشکر از شما و دوستان بزرگوار که نظر میدهند

    پاسخ
  128. شقایق

    داستان رو من به تازگی آشنا شدم. قبلا اثر پستچی رو خونده بودم عالی بود… داستان او یک زن هم به نظرم خیلی عالی نگارش شده و برخلاف نظر دوستان من شیفته شدم. بی صبرانه میخوام بدونم آخرش چی میشه. دستتون درد نکنه هم سایت اقاقیا و هم خانم چیستا.

    پاسخ
  129. لیلا

    سلام خانم یثربی خدا قوت داستان خوب شروع شد تا چند قسمت پیش هم خوب بود اما این اواخر خیلی پیچیده شده افراد زیادی وارد داستان شدن و از جذابیت داستان کم کردن خواننده نمیتونه به راحتی با همشون انس بگیره و سر در گم میشه و ناچار دیگه به خوندن ادامه نمیده لطفا کمی داستانو نظم بدین ممنون .

    پاسخ
  130. سولماز

    از ۱۶ سالگی در شهر سانفرانسیسکو ساکن هستیم و رویدادی که خانم یثربی به داستان گفتن برای من حس مشابهی داشته… درود بر شما، داستانتان برایم غم انگیز و آشنا بود.

    پاسخ
  131. مریم

    سلام خانوم یثربی داستانتون یکی از جذابترین داستانها بود واسم اوایل خیلی لذت بردم و لحظه شماری واسه گزاشتن قسمتهای دیگش اما خیلی شخصیتهاش زیاد شدن و گیج کننده از حسش دور شدم و طولانی بودنش زیباییشو کم کرد البته عذر خواهی میکنم از دید خودم گفتم
    موفق باشید

    پاسخ
  132. آزیتا حسن پور

    سلام خدمت همگی. بالاخص خانم یثربی عزیز. ازبابت داستان زیبایتان خیلی خیلی سپاسگذارم. گستره داستان در زمانهای مختلف باعث میشه که ذهن بصورت چالشی داستان رو دنبال بکنه. من خیلی خوشم میاد از چنین داستان های چند زمانی و میتونم بگم یکی از داستانهای زیبایی هستش که به حال خوندم. خانم یثربی مرسی بابت همه زحمتها. راستی امکانش هست من با خود شما مستقیم صحبت کنم؟

    پاسخ
  133. sarvin

    سلام به همگی… من هم دو سه هفته پیش انتقاد کردم و از خانم دکتر خواستم که به نظر خوانندگان توجه کنند. ولی راستش دیگه ازین همه ایرادات تکراری و ملا نقطه بازی خود ما خواننده ها خصوصا در چند هفته اخیر خسته شدم….
    یکبار هم خودتون را جای نویسنده بگذارید….
    من تا حالا رمان ننوشتم و چاپ نکردم، نمی دونم چند درصد از خواننده های دیگه این کارو کردن
    ولی چیزی که به عقلم می رسه اینه که داستانی که برای چاپ نوشته میشه، نویسنده احتمالا چند بار به عقب بر میگرده و بعضی شخصیتها یا اتفاقات یا نسبتها را عوض میکنه
    اما اینجوری که جدیدا رواج پیدا کرده و نویسنده همزمان می نویسه و عمومی آپ میکنه، دیگه این امکان وجود نداره
    پس من به شخصه که انتظار دارم اگر همین متن بالا تبدیل به کتاب شد، بعضی قسمتهاش عوض شه….

    اما اینکه همه با حالت طلبکار از نویسنده ایراد بگیریم و هرروز پیام بدیم که چی شد که قسمت جدید آپ نشد، انگار که نویسنده بینوا داره مزدی دریافت میکنه که هرروز بشینه به زور هم که شده چیزی بنویسه و برامون آپ کنه، کمی دور از انصاف هست به قول معروف خم رنگرزی که نیست!!!

    کمی هم انصاف به خرج بدیم، اگر متن بالا ۲۰% هم نکات کور یا اشتباه داره، ولی قبول کنیم که تا حد بالایی هم قلم توانایی بوده که تونسته اینهمه ذهن همه ی ما رو درگیر کنه

    می دونم که همه اونها که مطالب را خوندن، اینو می دونن ولی کلا ما عادت داریم نکات منفی را یاداوری کنیم

    قبول کنید که نویسنده هم از بازخوردهای ما انرژی مثبت یا منفی می گیره، و اگر جایی هم حرفی زد یا گلایه ای کرد باز ماها به حساب غرورش میگذاریم

    تو رو خدا یک کم استعدادهای مملکت رو تشویق کنید تا بهتر بشن و حال ما رو هم بهتر کنند، بجای این همه ایراد گرفتن، می دونم که نیت همه خیر هست ولی بدونید که تاثیر منفی زیادی میگذاره بخدا
    البته واقعا نمیدونم که ایا این مطالب توسط خانم یثربی خونده میشه یا نه

    یا حق

    پاسخ
    1. 123

      با سلام موافقم همه مطالب شما درست در اینکه خانم دکتر قلم زیبا و توانایی دارند بر کسی پوشیده نیست و اگر مطالبی را ذکر میکنیم بخاطر اینکه دوست داریم همیشه آثار ایشون به خوبی بدرخشد و چون میدانیم آخر داستان هنوز تمام نشده این کامنت ها را میگذاریم که بدانند مخاطب حوصله شخصیت های زیاد و انواع سرگذشت را ندارد و سرگذشت های افراد مختلف واقعا در داستان تاثیری نداشته و جذاب نبوده و همان شخصیت های نلی و شهرام و خانم دکتر و حاج علی و علیرضا مهم بوده و گرنه انقدر قلم اییشان جذاب هست که این همه مخاطب هر روز به شوق خواندن داستان ایشان به این سایت یا تلگرامشان مراجعه میکنند

      پاسخ
  134. آزاده

    با سلام
    جناب sarvin
    مگه ما مجبورشون کردیم بنویسن
    کسی که اسم نویسنده رو یدک میکشه باید واسه شعور مخاطب ارزش قائل باشه
    این قصه اینقدر درهم ریختست که آدم واقعا با خوندنش سردرگم میشه
    پیشنهاد میکنم خود نویسنده یکبار از اول داستانشونو بخونن اونوقت متوجه میشن که داستان شبیه یک کلاف سردر گمه
    با عرض پوزش باید بگم که داستان بسیار ضعیف و بی معنیه

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      ستاره عزیز سلام،
      انشالا در اسرع وقت که سرکار خانم یثربی در اختیار مجله قرار بدن منتشر خواهد شد…
      از صبر و بردباری شما سپاسگذار هستیم.

      پاسخ
  135. سارا حسینی

    سرکار خانم چیستا یثربی عزیز

    با سلام و عرض ادب
    این اولین رمانی هست که من از آثار شما میخونم و بابت حس قشنگی که در من ایجاد کردید ازتون بی نهایت سپاسگزارم. شما بسیار هوشمند، خلاق و توانا هستید و براتون بهترینها رو آرزو دارم.
    سپاس
    سپاس
    سپاس

    با احترام راوان
    سارا

    پاسخ
  136. حیوان دوپا

    جالب نیست خانم!
    باید خیلی بیشتر رو قلمتون کار کنید.
    ببینید این همه جمله های اضافه در یک کتاب لزومی نداره.
    به راحتی میشه همه ی این نوشته رو در ده صفحه با تمام جزئیات نوشت و نیازی به این همه کش دادن نبود!
    همینطور پریدن از یک شاخه به شاخه ی دیگه و همینطور تغییر قلم از لحن ادبی به گفتاری توی ذوق خواننده میزنه و انگیزه ای برای ادامه دادن کتاب باقی نمیذاره
    امیدوارم انتقادات هم پخش بشن!

    پاسخ
  137. مرجان

    از اونجا که نویسنده اصلا انتقاد پذیر نیست مجبوریم نظرات انتقادیمونو اینجا بنویسیم. قصد کوبوندن و بی احترامی به نویسنده رو هم نداریم. اما کاش نویسنده میفهمید که تعلیق تا یه جایی کشش داستان رو زیاد میکنه بیشتر از اون فقط باعث دلزدگی میشه. غیر از این نکات منفی دیگه توی این داستان میشه به این اشاره کرد که نویسنده سعی داره به هر نحو خودشو مطرح کنه. از تدریس زبان المانی گرفته تا ابراز علاقه افراد مختلف به خودش. بیاین فکر کنیم اگه این مطلب که کیا بهش ابراز علاقه کردن رو از داستان حذف کنیم اتفاق خاصی میفته؟ متاسفانه با داستان به شدت پیچیده و سطحی روبرو شدیم. اگرچه با شوق و ذوق شروع کردم اما الان اصلا دوست ندارم بخونم

    پاسخ
  138. سحر

    سلام. لطفن ادامه داستان رو بذارید.
    و اینکه من چند تا از نظر ها رو خواندم. باید بگم ناراحت کنندس که مردم ما هنوز نمی دونن کجا وایستادن. من و همسرمدر دوران دانشجویی به عنوان دو همکلاسی ۲سال بدون هیچ تخطی در کنار هم مثل دو هم خانه زندگی کردیم. چیزی که شما از اون به عنوان نا پاکی یاد میکنین چیزی که غرب زدگی می دونین. . . در واقع چیزیه که بسیاری از خانواده ها به فرزندانشون آموزش می دن برای راحت تر زندگی کردن. در واقع ماساژ دادن یه انسان مشکلی نداره. نگاه ماست که مشکل داره. هر زن و مردی قبل از زن و مرد بودن انسان هستن. و دوستانی که از قلم نویسنده ایراد میگیرند باید بگم هر نویسنده ای سبکی داره و همه ی مخاطب ها هم قرار نیست با سبک یه نویسنده اخت باشند. و برای فهمیدن انکه سبک این خانم را دوست دارید یا ندارید احتیاجی به خوندن همه ی قسمت ها ندارید. جالبه که دوستان تا آخر داستان رو می خونند بعد لب به نقد باز میکنند. و آخرین نکته اینکه خواهش میکنم این همه راحت مرز پاکی و نا پاکی را تعیین نکنید. پاکی چیزی نیست که در نگاه شماست. پاک ببینید

    پاسخ
  139. zahrajam

    من فک میکنم نویسنده از قصد دیر به دیر قسمتای بدیو میزاره تا ما ی قسمتایی از داستانو یادمون رفته باشه تا تناقصا کمتر دیده بشه.

    پاسخ
  140. zahra

    به نظرم خیلی طولانی شده فاصله بین قسمت ها. از خانم یثربی میخواهیم که زودتر قسمت بعد را لطفا بگذارند. قسمت های قبل فراموشمان شد.

    پاسخ
  141. شبنم

    با سلام و خسته نباشيد
    اينطور به نظر مياد نويسنده محترم از انتقادات دوستان ناراحت شدند و تصميم گرفتن مثل صوفى و شيدا داستان را نيمه كاره رها كنند
    با تشكر از زحماتتتون

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام، دوست عزیز و بزرگوار
      نه اینطور نیست، داستان شیدا و صوفی هم بدلیل انتقاد کنسل نشد بلکه بدلیل کپی های غیر قانونی و بدون اجازه صرفا در سایت طاقچه بصورت پولی عرضه شده است.
      داستان او یک زن نیز کماکان ادامه دارد.

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام دوست عزیز و گرامی در نظر داشته باشید امر نویسندگی خط تولید کارخانه نیست! که در ساعت یک چندین کارتن کلوچه تولید بشه…
      کار نگارش ادبی و کار هنری نیاز مند صرف انرژی و نیروی فکر هستش، از شما خواهشمندم کمی به آنچه یک نویسنده جهت نگارش یک داستان انجام میدهد بیشتر تفکر و تعقل داشته باشید.
      با آرزوی موفقیت

      پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام
      دوست گرامی شما می توانید عضو کانال تگرام نشریه اقاقیا شده و در هر بروزرسانی مطلع گردید…

      موفق و کامیاب باشید.

      پاسخ
  142. مهمان

    واقعا متاسفم برای شما ونویسنده که برای مخاطبانتان احترام قائل نیستید ومدت یه هفته برای قسمت بعدی داستان آنها را معطل کرده اید و نویسنده به خود اجازه نداده است از تمامی مخاطبان عذرخواهی کند فکر میکنم توجیهی برای این معطلی یک هفته وجود نداشته باشد .

    پاسخ
    1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

      با سلام،
      دوست گرامی بهتر است کمی کامنت ها را مطالعه بفرمایید ضمنا زمان یک هفته نیست! امروز ۴ روز از آخرین زمان به روز رسانی گذشته است.
      نویسنده محترم هم مانند شما نیاز به استراحت، تفریح و … دارد. لطفا کمی معقولانه اعتراض بفرمایید.

      پاسخ
      1. میهمان

        با سلام مجدد
        فکر کنم فاصله تاریخ ۱۷/۰۵/۹۵ تا ۲۴/۰۵/۹۵ یک هفته است نه ۴ روز در ضمن نویسنده یک انسان است و ما نیز مخاطبان داستان وی لطف کنند در صورت مرخصی دادن به خود به مخاطبان خود احترام گذارده و اعلام کنند و همچنین در صورت دیر شدن بهتر عذر خواهی کردن را یاد بگیریم فرهنگ خیلی خوبی است تا توجیه کردن
        موفق باشید

        پاسخ
        1. رضا صداقه مسکنرضا صداقه مسکن

          با سلام
          دوست عزیز و گرامی بنده از همینجا از حضرتعالی عذرخواهی میکنم بابت تاخیر در داستان، از دقت شما و انجام جمع و تفریقات برای محاسبه مدت زمان بین دو داستان سپاسگذاریم، این نشان دهنده میزان حساسیت و علاقه شما به مطالعه ادامه داستان می باشد.
          امیدواریم برای ادامه روند داستان نیز با ما همراه باشید.
          موید باشید.

          پاسخ
  143. مريم

    داستان هاي شما خوب شروع ميشن و خسته كننده تموم ميشن . انقدر همه چيز پيچيده شده كه ادم حوصله اش سر ميره. غير از داستان پستچي بقيه كتاباتون رو زياد دوست ندارم

    پاسخ